پایان نامه(راهنمایی.مشاوره)
20 بازدید
تاریخ ارائه : 9/18/2012 10:20:00 PM
موضوع: امامت و مهدویت

a

مركز مديريت حوزه علميه قم

واحد مدارج علمي

 

رسالة علمي سطح 3

 

موضوع:

«توقيعات»

 

 

استاد راهنما:

آيت‌الله شيخ نجم‌الدين طبسي (زيد عزه)

 

استاد مشاور:
آيت‌الله سيدمحمد حسيني قزويني (زيد عزه)

 

 

پژوهشگر:
 سعيد اميديان

 

 

 

سال تدوين 89- 1388


 


 

انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لولا ذلك لنزل بكم اللأواء و اصطلمكم الاعداء فاتقوالله جل جلاله

ما هرگز شما را رها نكرده‌ايم و يادتان را از خاطر نبرده‌ايم وگرنه سختي‌ها بر شما وارد مي‌شد و دشمنان شما را لگدمال مي‌كردند تقوا پيشه كنيد.

كتاب احتجاج، ج2، ص65

 

 

 

تقديم به:

پرچم دار توحيد، آفتاب عالم تاب، امام الكائنات، قلب تپنده بشريت، اميد آخرين شيرازه كتاب آفرينش كسي كه وجودش انعكاس صداي همه اولياء الهي است و بشارت قدومش از زبان همه انبياء الهي در گوش تاريخ پيچيده است و جهان در تب و تاب ظهورش با قلبي مالامال از اميد و چشمي گريان به افق دوخته است.

به اميد روزي كه خورشيد جمالش به دور از ابرهاي تيره غيبت پرتو افشاني نمايد و ديدگاه منتظران خسته از فراق را روشني بخشد.

و به ساحت مقدسشان عرض مي‌كنم:

يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا
إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ. (يوسف، 88)


 

 

 

 

سپاس

پس از حمد و ثنا به درگاه پروردگار عالميان و درود و سلام بي‌كران بر حضرت ختمي مرتبت6 و دودمان پاك او و اظهار كرنش بر آستان ملك پاسبان مركز پرگار وجود و درّ دانه‌اي هستي حضرت ولي عصر4 كه توفيق خدمت را به اين كمترين عطا فرمودند به مقتضي «من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق» بر خورد لازم مي‌دانم كه از همه عزيزان، اساتيد و مراكز علمي همانند مركز مديريت حوزه علميه قم دايره مدارج، مركز تخصصي مهدويت، پرسنل محترم كتابخانه آن مركز و ديگر كسانيكه در خلق اين اثر ما را ياري فرمودند كمال تشكر و قدرداني را داشته باشم.

سپاس و قدرداني ويژه خود از استاد راهنماي عزيزم حضرت آيت الله طبسي ـ زيد عزه ـ را بر خود فرض مي‌دانم كه هماره با اشارات و راهنمائي‌ها علمي خود ما را رهنمون شدند و از استاد محترم حضرت آيت الله حسيني قزويني ـ زيد عزه ـ كه ياري گر حقير بودند سپاسگزارم.

جا دارد براي مربيان و معلمان نخستين خود يعني پدر و مادر عزيزم كه نهال عشق و محبت به خاندان رسالت را در وجودم كاشتند سربلندي و غفران طلب كنم.

و همچنين تشكر از همسر خوب و فرزندان دلبندم كه با ايجاد فضاي آرام و شرائط مناسب امكان تدوين اين رساله را فراهم آوردند. اميد است كه هميشه ايام قرين توفيق بوده و در اجر معنوي اين رساله سهيم باشند.

 

 


چكيده 

باورداشت مهدويّت از آموزه‌هاي بسيار پررنگ فرهنگ ناب محمدي6 و علوي7 است كه از ديرباز تاكنون منشأ تحول، حركت و بالندگي جامعه شيعي بوده است از اين روي آنهائيكه تاب و تحمل اين نور الهي را ندارند هماره درصدد انكار و مبارزه با او شده‌اند بدين جهت يكي از راه‌هاي مقابله با اين تهاجم تبيين و تثبيت توقيعات و كلمات صادره از ناحيه مقدسه است كه نوشته حاضر در قالب 3 بخش و 9 فصل به اين مهم مي‌پردازد.

در بخش اول مسائل و امور مقدماتي و واژه شناسي مطرح گرديده تا از خلال آن درك صحيح و درستي از مفهوم توقيع داشته و محدوده و قلمرو آن روشن گردد و سپس نگاهي گذرا به سفراء و نواب خاصه شده است.

در بخش دوم: چگونگي و كيفيت صدور توقيعات و نحوه ارتباط امام با شيعيان مورد دقت بوده و تاريخچه‌اي از صدور مراسلات و مكتوبات توسط ساير ائمه بررسي شده و به صورت مفصل به توقيعات وارده در عصر غيبت صغرا پرداخته شده و آنگاه جايگاه و موقعيت اين مرسولات نزد علماء و فقهاء مورد كنكاش قرار گرفته و رويكردهاي مختلف توقيعات را يادآور شديم.

بخش سوم: از سؤالات و شبهاتي كه اين نوشته در پي پاسخگويي است، اعتبار توقيعات صادره در غيبت كبرا بويژه توقيعات شيخ مفيد(ره) است كه با صدور توقيعاتي براي غير نواب اربعه در عصر غيبت صغرا و ديگر ادله كه بحمدالله از آن پاسخ داده شده سپس به ديدگاه سلفيون پيرامون توقيعات اشاره شده و در پايان سرگذشت برخي از مدعيان دروغين ذكر گرديده است.

واژگان كليدي: توقيع، توقيعات، نائب، نواب، سفير، سفراء، وكيل، وكلاء غيبت صغرا، غيبت كبرا، شيخ مفيد، صدور.


 

 

 

 

 

 

فهرست مطالب 

چكيده ‌ه

بخش اول:  كليات.. 1

فصل اول:  امور مقدماتي.. 2

تبيين موضوع  3

هدف موضوع  4

روش بحث   4

ذكر سؤالات اصلي و فرعي مربوط به موضوع  4

سوالات اصلی: 5

سوالات فرعی: 5

فصل دوم:  واژه شناسي.. 6

1. توقيع  7

الف) لغوي   7

ب. اصطلاحي   9

2. حديث   11

الف. لغوي   11

ب. اصطلاحي   12

3. مكتوب   12

الف) لغوي   12

ب) اصطلاحي   13

4. سفير  13

الف) لغوي   13

ب) اصطلاحي   14

5. نائب   15

الف) لغوي   15

ب) اصطلاحي   16

6. وكيل   17

الف) لغوي   17

ب) اصطلاحي   17

فصل سوم:  معرفي اجمالي نواب.. 19

ابوعمرو عثمان بن سعيد  20

ابوجعفر محمد بن عثمان  24

حسين بن روح  27

علي بن محمد السمري   32

چگونگي ارتباط امام با سفراء 35

چگونگي ارتباط سفراء با شيعيان  35

بخش دوم: دوران غيبت صغرا 37

فصل اول:  فرآيند و محتواي توقيعات.. 38

سير و زمان صدور توقيعات   39

پيشينه صدور توقيعات توسط سائر ائمه هدي: 41

توقيعات وارده از ناحيه مقدسه در دوران غيبت صغرا 43

مروري بر توقيعات وارده در كتاب الغيبة شيخ طوسي   77

فصل دوم: نگاه علماء اماميه در توقيعات.. 140

جايگاه و اهميت توقيعات   141

استدلال و استناد فقهاء و علماء به توقيعات   142

نگارش و خط توقيعات   148

فصل سوم: نگرشي آماري و محتوايي در توقيعات.. 153

تعداد توقیعات   154

محور اول: 154

محور دوم: 154

رويكرد توقيعات در حوزه‌هاي مختلف   156

حوزه فقه و احکام  158

حوزه کلام و اعتقادات   159

حوزه امور مالی واقتصادی   160

حوزه نهان گوئی و پیشگوئی   161

حوزه نصب و تایید يا تعیین نواب و دیگران  162

حوزه تکذیب و لعن مدعیان دروغین نیابت   164

حوزه عنایت و توجه خاص به شیعیان و سائر موارد 165

برخي از توقيعات وارده بر غير نواب   166

بخش سوم: دوران غيبت كبرا 170

فصل اول: شيخ مفيد و توقيعات.. 171

توقيعات عصر غيبت كبري   172

توقيعات شيخ مفيد  179

نظارت امام زمان بر فتوا 186

فصل دوم: اهل سنت و توقيعات.. 189

توقیعات در کتب عامه و رویکرد آنان  190

فصل سوم:  شرح حال برخي از مدعيان دروغين سفارت و وكالت... 197

1. ابو محمد الشريعي: 199

2. محمد بن نُصير النُميري الفهري: 200

3. حسين بن منصور حلّاج  202

4. ابو جعفر محمد بن علي الشلمغاني   206

منابع  217

 

 


بخش اول:
كليات


فصل اول:
امور مقدماتي
 


 

تبيين موضوع 

سخنان و پيام‌هاي حضرت4 در شكل خاص آن يعني «توقيع» در عصر غيبت كه دسترسي جامعه و شيعيان به امام و حجت خدا امري مشكل مي‌نمود راهكار مناسب و پل ارتباطي مطمئن و آرام بخشي بود كه ويژگي‌ها و خصوصيت منحصر به فرد توقيعات ما را بر آن داشت كه پيرامون مسائل و زواياي مختلف آن كنكاش و تحقيقي نو داشته باشيم.

از اين روي مي‌توان به بيان محتواي توقيعات كه در چه زمينه‌هاي شرف صدور يافته و در چه شرائطي از ناحيه مقدسه ارسال شده، چه اشخاصي مخاطب آن بوده و باز خورد آن در جامعه چه بوده و هست و مسائلي از اين دست مانند: تعداد، نحوه صدور، كيفيت و... در نهايت فرآيند صدور پيام‌ها و سير پيام رساني به چه شكلي بوده، كه مايه اطمينان و دلگرمي آنان مي‌شد از موضوعات اين نوشتار است.

و در پايان نحوه ارتباط افراد با امام7 و نواب با شيعيان چگونه بوده و در عصر غيبت كبرا كه بر اساس تصريح امام7 باب نيابت خاصه بسته و پرونده دوران غيبت صغرا با اين توقيع بسته شده صدور برخي توقيعات در آن دوران و ارسال آن به بعضي از علماء از چه كانال و واسطه‌اي صورت گرفته از موضوعات مهم اين نوشتار است كه انشاءالله در ذيل توجهات حضرت ولي عصر4 به آنها دست مي‌يازيم.

هدف موضوع 

وجود و تولد حضرت4 و اساساً نياز جامعه انساني و غير آن و پا را فراتر مي‌گذاريم حيات و بقاء عالم و آدم به حجت خدا در هر عصر و زماني از آموزه‌هاي ديني و يافته‌هاي علمي ما از خلال صدها حديث و روايت و بلكه برخي آيات قرآن كريم است كه همگي آنها مبين اين جايگاه بزرگ است اما ناگفته نماند كه توقيعات و سخنان حضرت در آن شكل خاص خود مؤيد اين ضرورت جامعه به وجود امام است براي برقراري ارتباط با اين منبع فيض و برخورداري از آن شناخت سخنان حضرت و اطمينان به صدور آنها از ناحيه مقدسه براي اشخاص فرهيخته و وارسته‌اي مانند نواب اربعه و ديگر سفرا، وكلاء و علماء است و از طرفي برطرف كننده برخي شبهات و اشكالات نسبت به اين جايگاه عظيم است كه دستيابي به اين فوائد و مسائل ديگر اهدافي است كه اين مرقومه بدنبال آن است.

روش بحث 

در سير پژوهشي مباحث علمي براي دست يافتن به نتيجه‌اي درست و مطلوب نيازمند به كارگيري روشي نظامند و صحيح است، بررسي‌ها و كاوش‌هاي علمي به تناسب موضوع و جايگاه علمي آن روش و راهكار ويژه خود را طلب مي‌كند و با توجه به ساختار علمي اين نوشته از ميان روش‌هاي متعدد تحقيق از روش تحقيق كتابخانه‌اي استفاده شده است.

ذكر سؤالات اصلي و فرعي مربوط به موضوع 

هر اثری و نوشته‌ای آنگاه مفید و موثر می‌باشد که یک مشکل علمی، دینی، اجتماعی را حل نموده یا برای رسیدن به یک مطلب و موضوع راه کار مناسب ارائه دهد و یا اینکه پاسخ از سوال یا شبهه‌ای باشد که در نتیجه باعث تقویت بنیادی یک باور و اعتقاد باشد از این روی نوشته حاضر كه به لحاظ در برداشتن پیام ها، کلمات نورانی اخرین حجت خدا دارای ارزش بالا و وزانت است اما به لحاظ نگارند حقیر و کم می‌نماید، در صدد پاسخ گوئی به سئولاتی است که در پی اشاره می‌کنم.

سوالات اصلی: 

1- آیا توقیعات صادره از ناحیه مقدسه برای شیخ مفید و دیگران دارای اتقان و استحکام هست.

2- بررسی امکان صدور توقیع برای غیر نواب اربعه بدون واسطه نواب اربعه در عصر غیبت صغرا.

3- آیا صدور توقیع در عصر غیبت کبرا امکان پذیر است.

سوالات فرعی: 

1- نحوه ارتباط امام با شیعیان چگونه بود.

2- تعداد دقیق توقیعات در عصر غیبت صغرا چیست.

3- آیا همه توقیعات به خط مبارک امام4 مزین می‌گشت.


فصل دوم:
واژه شناسي
 


 

 

 

سخن از توقيعات و پيام‌هاي گهربار حضرت4، تعيين محدوده آن، تعداد توقيعات، شناخت و اطلاق نواب، سفراء و وكلاء حضرت كه پيام آوران اين آموزه بلند بوده‌اند بدون درك صحيح و درست از برخي واژه‌هاي كليدي امكان پذير نمي‌باشد از اين رو جهت دست يافتن به اين مهم ناگزير از پرداختن و ريشه‌يابي لغوي برخي كلمات و واژه‌هايي نظير توقيع، وكيل، نائب، مكاتبه و... هستيم كه در نتيجه معلوم گردد بر چه سخناني مي‌توان اطلاق توقيع نمود و آمار دقيق آنها چيست و چه افرادي منصب سفرات داشته و مسائلي از اين دست پرداخت.

1. توقيع 

الف) لغوي 

1. ماده وقع... و منه التوقيع و هو اثر الدّبر بظهر البعير، و منه التوقيع مايلحق بالكتاب بعد الفراغ منه[1]

ابن فارس مي‌گويد:

توقيع از ماده وقع است بمعناي اثر مال و بار زياد بر پشت شتر است و «توقيع» به معناي آنچه در پايان‌ نامه‌ها نوشته مي‌شود نيز از همين ماده «وقع» است.

التوقيع‌ أن يصيب المطر بعض الارض و يخطئُ بعضها و مايعلقه الرئيس علي كتاب او طلب برأيه فيه و توقيع العقد أو الصّك و نحوه: ان يكتب الكاتب اسمه في ذيله امضاٌء له او إقراراً به[2]

در كتاب معجم الوسيط آمده هنگاميكه باران بر زمين مي‌بارد و در بعضي جاها اثر مي‌گذارد بر آن حالت توقيع استعمال مي‌شود و همچنين بر آنچه كه رئيس يا سلطان درخواست مي‌كند و در نامه‌ها تعليق مي‌زند توقيع ناميده مي‌شود. و توقيع قراردادها، نوشته‌ها و امثال آن اين است كه نگارنده در پايان اسم خودش را بنويسد و امضا كند يا بدانچه در مرقومه آمده اقرار و اعتراف كند.

ابن فراهيدي كه از قدماي از لغويين است در كتابش معاني مختلفي را براي واژه توقيع بر مي‌شمارد كه به برخي از آنها اشاره مي‌كنم.

التوقيع في الكتاب: الحاق شئ فيه

توقيع در نوشتار به چيزهايي كه بدان اضافه مي‌شود گفته مي‌شود.[3]

التوقيع: اثر الرحل علي ظهر البعير. يقال بعير مُوَقَّع

توقيع يعني اثر پالان بر پشت شتر و به اين حيوان شتر موقع گفته مي‌شود.[4]

التوقيع: الاصابة

ابن منظور بعد از بيان مطالبي درباره توقيعات از ازهري اينگونه نقل مي‌كند: [5]

قال الازهري: توقيع الكاتب في الكتاب المكتوب ان يجمِلَ بين تَضاعيف سُطُوره مقاصد الحاجة و يَحذِف الفضول، و هو مأخوذ من توقيع الدَّبر ظهر العبيد فكأن المُوَقَّع و الكتاب يُؤثِّر في الامر الذي كُتب الكتاب فيه ما يُؤكده و يوجبه.

توقيعِ نويسنده، در نامه اش همان نوشتن مطالب مورد نياز در بين سطور و حذف اضافات آن است و همانگونه كه باربري بردگان بر پشت آنها اثر زخم مي‌گذارد اين توقيع و پي نوشت نيز موجب استحكام و اتقان محتويات نامه مي‌گردد.

بعضي از نقل‌ها بيانگر اين است كه امام4 گاهي جواب نامه‌‌ها و مراسلات را در بين سطور يا حواشي آن مي‌نگاشتند از اين روي اين برداشت لغوي به توقيع مورد نظر نزديك تر مي‌باشد هرچند بعضي ديگر از معاني نيز زواياي ديگر واژه را بيان مي‌كنند.

و التوقيع: ما يُوقَّع في الكتاب[6]

آنچه كه در نامه نوشته مي‌شود و اثر مي‌گذارد توقيع است.

در كتابهاي لغت «توقيع به اين معاني آمده:

نشان گذاشتن و امضاء كردن حاكم برنامه و فرمان، جواب مختصر كه كاتب در نوشته به پرسشها مي‌دهد،‌دستخط فرمانروا، نوشتن عبارتي در ذيل مراسله[7]

با توجه به معاني بدست آمده، از مجموعه آنها اينگونه استنباط مي‌شود كه در معاني واژه توقيع دو مطلب مورد اجماع و توجه لغوييون بود.

1. توقيع به جواب و پي‌نوشت صادره از ناحيه حاكم يا بزرگي اطلاق مي‌شود.

2. جوابيه صادره داراي استحكام و اتقان است بنحوي كه پرسشگر و احياناً افراد و مسائل مورد نزاع پس از صدور نامه و توقيع مختومه و محتواي آن براي مخاطبين لازم الاجرا بوده است.

ب. اصطلاحي 

در اصطلاح علم حديث توقيع به اطلاعيه‌ها و پاسخ امام4 به سوالاتي كه از طرف شيعيان به امام4 نوشته مي‌شد اطلاق مي‌گردد. همانگونه به توقيعاتي كه از ناحيه امام هادي و امام حسن عسكري7 نقل شده است مانند اين توقيع كه شيخ صدوق از امام عسكري7 نقل كرده: «پنداري است باطل كه مخالفان مي‌خواهند با كشتن ما اين نسل پاك را منقطع گردانند كه خداي عزوجل گفتارشان را تكذيب كرده است و سپاس خداي را بر اين نعمت»[8]

اما معمولا توقيع به نامه‌هاي حضرت حجة بن الحسن4 گفته مي‌شد كه توسط نواب اربعه در زمان غيبت صغرا به دست شيعيان مي‌رسيد.

(محتواي اين توقيعات يا جواب سؤالات خصوصي است يا تعليم احكام و رد شبهات مخالفان، يا تأييد و توثيق نواب اربعه و تكذيب مدعيان دروغين و تعيين تكاليف اجتماعي شيعيان در دوران نهان زيستي حضرت، كه شرح آنها خواهد آمده)

از اين روي چنين به نظر مي‌رسد كه عالمان شيعه بين كلمات شفاهي حضرت با پي نوشت آن بزرگوار كه در جواب سؤالات نوشته شده بود فرق گذاشته و اخيري را توقيع ناميده‌اند كه اين نوع با معاني لغوي و اصطلاحي توقيع سازگار است.

يطلق التوقيع في لسان رواياتنا، مطابقاً مع العرف السائد آنئذ علي الكلمات القصار التي تمليها اقلام الكبراء في ذيل الرسائل و العرائض و نحوها، لاجل جواب السوال الذي تتضمنه او حل المشكة التي تحتويها او التعبير عن وجهة نظر معينة فيها. اذن فتوقيعات الامام المهدي7 ما كان يذكره7 بخطه في جواب الاسئله و العرائض بواسطه سفرائه من الكلمات القصار، في مختلف ميادين المعرفة... من ناحية العقائديه او الفقهيه او الاجتماعيه او غيرها. [9]

شهيد صدر در موسوعه‌اش اينچنين مي‌گويد:

از زاويه احاديث و عرف رائج توقيع به كلمات كوتاهي گفته مي‌شود كه بزرگان در پايان نامه‌ها، عريضه‌ها و مانند آن مي‌نويسند اين كلمات يا جواب از برخي سؤالاتي است كه حاوي حل برخي از مشكلات است يا اينكه بيانگر نقطه نظرات آن بزرگ است.

بنابراين توقيعات امام مهدي4 مطالبي است كه امام آن را به خط خود در جواب سؤالات و عريضه هايي كه بواسطه سفراء دريافت فرموده‌اند نگاشته كه اين سؤالات در حوزه‌هاي مختلف معرفتي... از قبيل سؤالات اعتقادي، فقهي، اجتماعي  وغيره طرح گرديده است.

در نتيجه واژه توقيع مصدر است از باب تفعيل و به معناي نشان گذاشتن بر چيزي و يا امضاء كردن نامه و فرمان را مي‌گويند و جمع آن تواقيع است.

ولي ازباب مجاز و استعمال لفظ جزء در كل به نامه‌اي كه به مهر يا امضاي حاكم و يا پادشاه زينت گرفته باشد توقيع گويند.

در سير تاريخ شيعه، اين كلمه به نامه‌هايي گفته مي‌شود كه از طرف حضرات ائمه معصومين: به ويژه از زمان حضرت جواد7 تا حضرت حجت4 به صورت بخشنامه يا نامه به يكي از شخصيت‌هاي بزرگ شيعه آن عصر درباره امري مهم صادر شده باشد.

2. حديث 

الف. لغوي 

1. حدث: الحاء و الدال و الثاء اصلٌ واحد. و هو كون الشي لم يكن. يقال حدث امرٌ بعد ان لم يكن؛ و الرجل الحَدَثٌ: الطريٌ السن، و الحديث من هذا، لانه كلام يحدُثُ منه الشيء بعد الشي.[10]

2. (حدث) الشي- حدوثاً و حَداثةً: نقيض قَدُم، و اذا ذكر مع قَدُم ضم للمزاوجه لقولهم: اخذه ما قدم و حدث، يعني همومه و افكاره القديمة و الحديثه و الامر: حدوثاً: وقع[11].

3. حديث: تازه، نو، سخنراني، گفتگو، محاوره... [12]

4. حدث يحدث حدوثا الامر: آن كار رخ داد[13]

5. الحديث: الجديد من الاشياء[14]

ب. اصطلاحي 

حديث نزد محدثنان و علماء شيعه شامل كلام، گزارش و آنچه حكايت مي‌كند كلام رفتار،‌ تقرير معصوم را اعم از پيامبر6 يا ائمه معصومين.

مرحوم شيخ بهايي كه از محدثان بزرگوار است حديث را اين گونه تعريف كرده (قول المعصوم اما مايحكي قوله او فعله او تقريره. بنابراين حديث عام تر از سنت است و متفاوت از آن زيرا سنت همان قول. فعل و تقرير معصوم است كه مصدر و منشأ حكم شرعي مي‌باشد. [15]

«... مي‌توان نتيجه گرفت كه چون هر خبر و سخني، حاكي از مطلب تازه و جديدي است آن را حديث ناميده‌اند و از اين رو احكامي از ناحيه شخص پيغمبر انتشار يافته حديث نامگذاري شده و در مقابل قرآن كه به عقيده بيشتر اهل سنت كلام قديم است قرار گرفته؛ بنابراين حديث نوع خاصي از خبر است كه به اعتبار مفادش، تازه و جديد است. از حديث به سنت، اثر و روايت نيز تعبير شده است.[16]

3. مكتوب 

الف) لغوي 

1. (كتب) الكتاب –ُ كتباً و كتاباً و كتابةً، خطّه فهو كاتب (ج) كُتّاب.[17]

2. كتب: ‌الكاف و التاء و الباء اصلٌ صحيح واحد يَدلُّ علي جمع شي الي شي من ذلك الكتاب و الكتابه.[18]

3. مكتوب- مكاتيب، ج: نامه، نوشته، دوخته، فراهم آمده[19]

4. الكتاب (مص) ج كُتب و كُتُب: نوشتن، واجب كردن چيزي بر كسي، آنچه در آن نويسند آنچه كه بر آن نويسند، نوشته، مكتوب، نامه، كتاب[20]

ب) اصطلاحي 

يكي از رايج ترين شيوه‌هاي ارتباط در تعامل اهل بيت: و شيعيان و وكلاء ارتباط حضوري و ملاقات مستقيم بود كه در بعضي دوره‌ها امكان اين نوع ارتباط به جهت جو خفقان و امنيتي امكان پذير نبود از اين روي از طريق مراسلات و مكاتبات صورت مي‌گرفت.

شيوه نامه نگاري و مكاتبه در شرايط بسيار اضطراري و خفقان رواج پيدا كرد و در اين مكانيزم است كه پل ارتباطي ائمه با شيعيان برقرار مي‌شود و امام7 با اين شيوه رسالت رهبري و هدايت جامعه را عهده دار شده و شيعيان نيز از اين ابزار از وجود امام و حجت خدا بهره مي‌گيرند. لازم به ذكر است كه كاربرد اين سيستم در عصر غيبت صغرا به اوج خود مي‌رسد تا وقتي كه حجت خدا چهره در نقاب غيبت دارد جامعه از وجود او بي‌بهره نباشد.

اين قبيل مكاتبات در عصر غيبت صغرا نام ويژه توقيع را به خود اختصاص داد.

4. سفير 

الف) لغوي

1. السّفير: الرسول و المصلح بين قومين. [21]

2. سفر. السين و الفاء و الراء اصلٌ واحد يدلٌ علي الانكشاف و الجلاء... من ذالك السَّفر. سُمَّي بذلك لان الناس ينكشفون عن اماكنهم... و انما سمّي سفيراً لان الريح تسفِرُه و اما قولهم. سفر بين القوم سفارة، اذا اصلح، فهو من الباب لانه أزال ما كان هناك من عداوة و خلاف[22]

3. السفير. رسول بعض القوم الي قوم وهم السفرا.[23]

4. سفير- سفراء ج. مصلح ميان قوم، ميانجي، رسول، نماينده كشوري در كشور ديگر... [24]

5. سفر يَسفُر و يَسفِرَ، سَفراً و سفارةً و سِفارةً بين القوم: ميان آن قوم آشتي و صلح برقرار كرد. [25]

ب) اصطلاحي

در متون تاريخي و روائي هرگاه صحبت از واژگاني نظير سفير، سفارت و سفراء به ميان مي‌آمد بر نواب اربعه معروف اطلاق مي‌گرديد مثلاً شيخ طوسي فصل مربوط به سفراء و نواب دوران غيبت صغرا را اينگونه آغاز مي‌كند.

فصل. في ذكر طرف من اخبار السفراء الذين كانوا في حال الغيبة و قبل ذكر من كان سفيراً حال الغيبه نذكر طرفاً من اخبار من كان يختص بكل امام و يتولي له الامر علي وجه من الايجاز...[26]

سپس پس از ذكر تعدادي از وكلا. ممدوح قبل از عصر غيبت مانند حمران بن اعين، مفضل بن عمر، معلي بن خنيس، نصر بن قابوس اللّخمي، عبدالله بن جندب، محمد بن سنان و... و وكلاء مذموم مانند علي بن ابي حمره بطائني، فارس بن حاتم. احمد بن هلال العبرتاني و ابوطاهر محمد بن علي بن بلال و غيرهم... چنين مي‌گويد: فاما السفراء الممدوحون في زمان الغيبة:

اولهم. من نصبه ابوالحسن علي بن محمد العسكري و ابومحمد الحسن بن علي بن محمد ابنه عليهم‌السلام و هو الشيخ الموثوق به ابوعمرو عثمان بن سعيد العمري;...

از اين عبارات استنباط مي‌شود كه واژه سفير بر همان نواب اربعه اطلاق مي‌گردد.

گر چه بعضي بر اين باورند كه اين واژه بر نواب اربعه و برخي وكلائي سرشناس اطلاق مي‌شده. بلي همانگونه كه در بحث لغوي «سفير» گذشت به برخي ديگر از افراد مورد اعتماد كه به صورت وكيل يا نماينده حضرت بودند قابل تطبيق است اما اين كلمه در عصر غيبت استعمال شده و از عبارت مرحوم شيخ طوسي همين كاربرد فهميده مي‌شود اما مرحوم طبرسي در احتجاج به استعمال اين واژه توسعه و دامنه داده و بعضي از وكلاء سرشناس و موثقين حضرت را وارد اين دايره كرده.

مرحوم طبرسي بعد از آنكه مي‌فرمايد: الابواب المرضيون و السفراء الممدوحون في زمان الغيبه اولهم الشيخ الموثوق به ابوعمر و عثمان بن سعيد العمري...[27]

كه تك تك نواب اربعه را نام مي‌برد و سپس پاره‌اي از توقيعات را بيان مي‌كند آن گاه به نام محمد بن عبدالله بن جعفر حميري و توقيعي كه از ناحيه مقدسه به او رسيده و به توقيعاتي كه در عصر غيبت كبرا به شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان;- كه توسط حامل نامه از ناحيه‌اي متصل به حجاز آورده اشاره مي‌كند كه اين ترتيب و چينش حاكي از آن است كه كلمه (سفير) را بر غير نواب اربعه استعمال نموده

5. نائب

الف) لغوي

1. (ناب) الشيء- نوباً: قرب و الي الشئ. رجع اليه و اعتاده. يقال. ناب النَّحلُ الي الخلايا. و يقال. ناب الي الله. تاب و لزم طاعته. و عنه نيابة. قام مقامه فهو نائب، (ج) نُوّاب[28]

2. (ناب) في الامر عنه نوباً وَ مناباً، ن بر جاي او ايستاد قائم مقام او شد. نائب، ص و منوب فيه و منوب عنه (قائم مقام) [29]

3. نوب. النوب و الواو و الباء كلمة واحدة تدل علي اعتياد مكان و رجوع اليه. و ناب ينوب و انتاب ينتاب و يقال ان النوب. النحل، قالوا. و سُمّيَت به لرعيها و نوبها الي مكانها[30]

4. النوب (مص). وكيل و نايب كسي شدن، پي در مراجعت كردن، جمع النائب است.[31]

5. و ناب عني فلان في هذا الامر نيابة. اذ قام مقامك.[32]

ب) اصطلاحي

نائب از جهت لغوي بمعناي قائم مقام يا جانشين آمده كه به طرف منوب عنه رجوع مي‌كند و به او نزديك است معناي اصطلاحي آن نيز بدين معني است كه بر نواب اربعه و نمايندگان چهارگانه حضرت در عصر غيبت صغرا گفته مي‌شود و اساساً اين از واژگاني است كه هرگاه در كتب تاريخي و روائي ما از آن ياد مي‌شود منظور نواب اربعه مي‌باشد.

«مؤيد اين معني، سخن قطب الدين راوندي درباره عثمان بن سعيد عمري است كه: كان عثمان بن سعيد وكيل العسكري ثم نائب القائم4 و اين در معرفي منصب وي در عصر [33] عسكري7 تعبير وكيل و در عصر غيبت تعبير نايب را به كار برده است، مي‌تواند حاكي از اختصاص تعبير نايب و نواب به سفراي اربعه عصر غيبت صغرا باشد، چرا كه نايب به معني جانشين و قائم مقام به كار مي‌رود و اين معني در مورد نواب اربعه، كه به طور مطلق به عنوان باب حضرت مهدي7 و جانشين او و تنها واسطه بين او و شيعيان بودند قابل صدق است به خلاف عصر حضور ائمه عليهم‌السلام كه با وجود ابواب و وكلا، امام نيز مرتبط با شيعيان بود و از اين رو برترين وكلائي ائمه7 نيز نائب و جانشين و قائم مقام مطلق آنان محسوب نمي‌شدند»

6. وكيل

الف) لغوي

1. الوكيل. من اسماء الله تعالي،‌ و هو كفيل بأرزاق العباد و الحافظ و الكفيل و... الذي يسعي في عمل غيره و ينوب عنه فيه (و قد يكون للجمع و الأنثي فيقال: هم وكيل عن فلان و هي وكيل (ج) وكلاء.[34]

2. وكل. الواو و الكاف و اللام. اصل صحيح يدل علي اعتماد غيرك في امرك... و سُمي الوكيل لانه يؤكل اليه الامر. [35]

3. تقول وكلتُه إليك اَكِلُه كِلَةً، اي: فوّصته، و رجلٌ وكل و وَكَلَةٌ و هو المواكل يتكِلُ علي غيره فيضيع أمرُهُ... والوكيل فِعله التوكُّل و مصدره الوكالة.[36]

4. (وكل) اليه الامر وكلاً و وكولاً، ض و أوكل: كار را به او واگذاشت و سپرد بر وي وكل فلاناً: نماينده معين كرد. [37]

5. وكل يوكل توكيلاً فلانا. فلاني را وكيل خود قرار داد.[38]

ب) اصطلاحي

اگر به معاني لغوي توجه كنيم بهترين و نزديك ترين تعريف اصطلاحي وكالت آن است كه فردي براي انجام كاري از طرف شخص ديگر معين گردد و اين برداشت به ريشه لغوي آن نزديك است چرا كه موكل به هر دليل از انجام مستقيم آن كار عاجز است تعريف فقهي وكالت نيز به اين برداشت نزديك است.

الوكالة هي تفويض امر الي الغير ليعمل له حال حياته، او ارجاع تمشيه امر من الامور اليه له حالها... (وكالت عبارت است از واگذاري كاري يا ارجاع سامان دهي و پيش برد امري از امور به غير، تا در زمان حيات موكل انجام دهد.[39]

بيشترين كاربرد وكالت و مشتقات آن مانند وكيل، وكلا در خصوص افرادي و نمايندگاني بودند كه در عصر ائمه7 بصورت پل ارتباطي بين امامان و شيعيان عمل مي‌كردند از آنجاييكه ارتباط نزديك ائمه با پيروانشان و بصورت رو در رو به جهات امينتي و بُعد مصافت امكان پذير نبود وكلاء اين مهم را به انجام مي‌رساندند. اين روند در زمان ائمه قبل از حضرت حجت4 رواج داشته اما در عصر غيبت امام زمان با توجه به ويژگي‌ها اين عصر كاربرد بيشتر پيدا كرد.

در حوزه‌هاي مختلفي از قبيل حوزه كلام، رجال مورد استفاده قرار مي‌گيرد. «گاهي تعبير وكيل درباره دستياران نواب اربعه در عصر غيبت صغرا به كار رفته است براي نمونه درباره حسين بن روح نوبختي چنين آمده: «كان ابن روح وكيلاً لابي جعفر العمري»[40]


فصل سوم:
معرفي اجمالي نواب


 

ابوعمرو عثمان بن سعيد

نخستين فردي را كه امام هادي7 و فرزندش امام عسكري7 به اين سِمَت منصوب نمودند، شخصيت بزرگوار و مورد اعتماد، شيخ ابوعمرو عثمان بن سعيد عمري است كه از قبيله بني اسد و منسوب به جدش است كه به همين دليل وي را عمري ناميده‌اند.

به گفته جمعي از علماي شيعه، امام عسكري7 فرمود: كنيه «ابوعثمان» و «ابوعمرو» در يك شخص جمع نمي‌شود و فرمان داد كنيه «ابوعمرو» را به هم زنند و از آن هنگام عمري ناميده شد به وي «عسكري» نيز گفته مي‌شود زيرا وي در محله عسكر سامرا، سكونت داشته. او را «سمّان» نيز مي‌گويند. چون وي براي پوشش دادن به امر وكالت خويش به تجارت روغن مي‌پرداخت و به جهت تقيه و بيم بر جان امام4 حقوق واجب اموال شيعيان را در مشك‌هاي روغن تعبيه مي‌كرد و نزد حضرت مي‌فرستاد.[41].

شيخ طوسي مي‌فرمايد: ‌عثمان بن سعيد يكني ابا عمرو و يقال له: الزيات خدمه عليه السلام و له احدي عشرة سنة. و له اليه عهد معروف.[42]

«عثمان بن سعيد در يازده سالگي به بيت شريف امام هادي7 وارد شد و در خدمت آن جناب در آمد.»

جلالت قدر و عظمت مقام و جايگاه والايش نزد سه امام دهم، يازدهم و دوازدهم به قدري روشن است كه رجاليان شيعه نياز چنداني به بسط كلام پيرامون موقعيت خاص وي نديده‌اند. «مولي وحيد بهبهاني» درباره‌اش گفته است «هو اجلّ و اشهر من ان يذكر[43]»

وي از آن پس در سلك اصحاب و ياران خاص امام هادي7 قرار گرفت تا جايي كه آن حضرت در جواب احمد بن اسحاق كه عرض كرد «اماما، من گاهي به مسافرت رفته و گاهي در شهر حضور دارم به همين دليل وسيله دسترسي به حضرتت برايم مهيا نمي‌شود تا هر زمان كه خواستم حضورتان شرفياب شوم. در اين صورت، سخن چه كسي را پذيرا شويم و به فرمان چه كسي عمل نماييم؟ امام صلوات الله عليه در پاسخ من فرمود: «ابوعمرو عثمان بن سعيد شخصيتي مورد اعتماد و امانت دار است آن چه را بگويد از ناحيه من گفته و دستوراتي را كه به شما برساند، از ناحيه من رسانده است.»[44]

احمد بن اسحاق ادامه مي‌دهد كه «پس از رحلت امام هادي7 روزي خدمت فرزندش امام عسكري شرف حضور يافتم و دقيقا همان سخني را كه به پدر بزرگوارش عرض كرده بودم به وي نيز عرضه داشتم. حضرت به من فرمود: «ابوعمرو عثمان بن سعيد شخصيتي مورد اعتماد و امانت دار است،‌وي مورد وثوق پدر بزرگوارم بود و در زمان حيات و پس از مرگم، مورد اعتماد من نيز هست. آن چه را به شما بگويد، از ناحيه من گفته و دستوراتي را كه به شما برساند، از ناحيه من رسانده است»[45]

اعتماد و اطمينان امام عسكري7 به جناب ابوعمرو آنقدر زياد بوده كه هنگاميكه گروهي از شيعيان يمني به سامرا، مي‌آيند و درب منزل حضرت مي‌رسند و خبر آمدن آنها را خادمش «بدر» به امام مي‌دهد «امام عسكري7 به «بدر» مي‌فرمايد: برو عثمان بن سعيد را نزدمان بياور، ديري نپايد كه عثمان وارد شد و امام عسكري7 بدو فرمود: عثمان تو وكيل و فرد مورد اعتماد و امانت دار اموال الهي هستي، اكنون برو و اموالي را كه يمني‌ها با خود آورده‌اند از آنان بستان... ما دسته جمعي عرضه داشتيم: اما، به خدا سوگند عثمان، از شيعيان برگزيده شماست و با اين سخنان بر آشنايي ما در مورد جايگاه وي نزد خويش، افزودي و او وكيل و شخصيت مورد اعتماد آن جناب بر اموال الهي است.

امام فرمود: «آري، بر من گواه باشيد كه عثمان بن سعيد عمري وكيل من و فرزندش محمد، وكيل فرزند من، مهدي شما خواهد بود»[46]

اين تعابير و عبارات حاكي از جايگاه و موقعيت والاي عثمان بن سعيد نزد دو امام بزرگوار (امام هادي و عسكري7) مي‌باشد. كه هيچ گونه جاي شك و ترديد در منزلت اين وكيل مورد اعتماد باقي نمي‌ماند.

شيخ طوسي; در نقلي ديگر از تعدادي از بزرگان شيعه پرده از اين واقعيت بر مي‌دارد و رتبه و منزلت عثمان بن سعيد را به بالاترين درجه خود مي‌رساند او اين چنين آورده كه: «ما همگي نزد امام عسكري7 رفتيم تا از حجت بعد از خودش سوال كنيم. در حالي كه در آن مجلس چهل تن از شيعيان حضور داشتند. عثمان بن سعيد برخاست و عرضه داشت يابن رسول مي‌خواهم از شما سوال كنم كه شما بر آن آگاه تر هستيد. امام فرمود: عثمان بنشين. عثمان با حالت ناراحتي بلند شد كه برود ناگهان امام7 فرمودند: كسي از شما بيرون نمي‌رود و كسي هم خارج نشد. بعد از لحظاتي امام صدا زد عثمان. او نيز بر روي دو قدم نشست پس فرمود: ‌به شما بگويم براي چه آمده‌ايد؟ همگي گفتند بلي يابن رسول الله فرمودند: شما آمده ايد كه از حجت و امام بعد از من سوال كنيد؟‌ گفتند بلي، در اين هنگام طفلي به زيبايي پاره ماه كه شبيه ترين افراد به پدرش بود وارد شد. امام فرمود: اين امام شما بعد از من و جانشين من بر شما است از او تبعيت و پيروي نماييد و پراكنده نشويد كه در دينتان به هلاكت مي‌افتيد. و آگاه باشيد كه بعد از امروز او را نمي‌بينيد تا اينكه عمري از او بگذرد. و از عثمان بن سعيد آنچه مي‌گويد بپذيريد و پيرو او و به كلام و حرف او عمل كنيد چرا كه او خليفه امام شما است و كار در دست اوست. [47]

اينكه امام7 آن جمع و همه شيعيان را موظف به اطاعت از دستورات و اوامر عثمان بن سعيد مي‌نمايد ديگر فراتر از مقام وكالت است بلكه او داراي مراتب بالاي علمي و معرفتي نيز بوده كه او را به عنوان باب و خليفه امام معصوم معرفي مي‌كند و خبر از اين نكته مهم مي‌دهد كه كلمات و بيانات عثمان بن سعيد حاوي حقايق و معارفي بوده كه شيعيان را موظف به فرمان برداري مي‌نمايد.

ابونصر هبة الله بن محمد مي‌گويد: مرقد پاك عثمان در ناحيه غرب بغداد در خيابان ميدان و در ابتداي محلي معروف به دروازه «جبلّه سمت راست ورودي مسجد آن واقع است كه آرامگاه وي دقيقاً سمت قبله مسجد قرار دارد.[48]

از آنجاييكه بيشترين اطلاعات نواب اربعه برگرفته از غيبت شيخ طوسي است و ايشان نسبت به تاريخ وفات او سكوت كرده و تاريخ مشخصي را بيان نكرده بنابراين تاريخ رحلت او مشخص نمي‌باشد هرچند برخي از روي قرائني تاريخ وفات احتمالي او را حدس زده‌اند به عنوان مثال مرحوم نجاشي تاريخ وفات احمد بن هلال كرخي را سال 267 ه‍.ق نقل مي‌كند.[49] شيخ طوسي او را از جمله معارضان با سفارت سفير دوم مي‌داند و احتساب تقريباً 2 سال براي شكل گيري مخالفت تاريخ احتمال رحلت سفير اول را سال 265 ه. ق بيان نموده‌اند. هرچند برخي ديگر تاريخي ديگر را مدعي شده‌اند كه همگي بر اساس احتمال و حدس مي‌باشد.


ابوجعفر محمد بن عثمان

ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمري پس از رحلت سفير اول (پدرش) به امر ناحيه مقدسه عهده دار مقام نيابت شد. و به همين مناسبت توقيع ناحيه در تسليت وي شرف صدور يافت.1

در بخشي از آن چنين آمده است: ‌

انا لله و انا اليه راجعون. تسليم امر الهي و راضي به قضاي اوييم،‌ پدرت با سعادت زيست و ستوده رحلت نمود،‌خداي رحمتش كند و به اولياء و مواليش ملحق نمايد. او همواره ساعي در امتثال امر الهي و هر آنچه مقرب به او و اوليايش مي‌باشد، بود، خداوند او را شاد و خنك دل سازد و از لغزشش درگذرد و در فرازي ديگر فرمايد: خداوند ثواب و اجر تو را عظيم و در قبال اين مصيبت به تو احسان فرمايد. تو و ما، هر دو مبتلا به اين مصيبت شديم و فراق او ما را نيز هم چون تو نگران ساخت: خداوند او را در جايگاه جديدش شاد نمايد. از كمال سعادت او آن بود كه فرزندي همچون تو وي را نصيب گشت تا پس از او جانشين وي شود و براي او طلب رحمت كند. و من حمد خدا مي‌كنم، چرا كه دل‌ها به خاطر جايگاه تو و آنچه خداي به تو ارزاني داشته و نزد تو قرار داده آسوده است. خداوند تو را ياري و موفق و تقويت نمايد و ولي و حافظ و كفايت كننده ات باشد.[50]

ابن شهر آشوب وي را به عنوان بّواب (دربان) امام هادي معرفي مي‌كند. [51]

شيخ طوسي; و برخي ديگر از علماء همچون علامه حلي; دوران نيابت وي را حدود 50 سال ذكر كرده‌اند «اين سخن با توجه به اين كه نيابت وي براي امام عصر7 از دهه دويست و شصت هجري شروع شده و در سال 305 ق پايان يافته، در صورتي قابل قبول است كه مراد علامه را اعم از دوره غيبت و دوره امامت امام عسگري7 بدانيم. بنابراين اگر وي در سال شروع امامت امام عسگري7 يعني 254 ق به وكالت مشغول شده باشد، تا سال 305 ق چيزي حدود پنجاه سال عهده دار وكالت بوده است. البته اين بدان معني نيست كه وكالت وي براي امام هادي7 را به كلي منكر شويم. اما با توجه به سن او، نبايستي مدت زيادي عهده دار وكالت براي امام هادي7 بوده باشد.[52]

سفير دوم نيز از جايگاه و جلالت قدري نزد حضرت امام عصر7 برخوردار است تا جاييكه امام7 پس از رحلت پدرش مي‌فرمايد:

«خداوند فرزندش (محمد) را حافظ و نگاهدار باشد، وي همواره در دوران حيات پدر مورد اعتماد و خداوند از پدرش راضي باشد و روحش را شاد كند. وي از ديدگاه ما همان جايگاه و مقام و منزلت پدر را دارد فرزندش (محمد) به دستور ما سخن مي‌گويد و بدان عمل مي‌كند. خداوند دوستدار او باشد. سخن وي را پذيرا باش و ديگران را از نظر و ديدگاه ما آگاه كن.[53]

برخي از بزرگان حديث … از اسحاق بن يعقوب نقل كرده‌اند كه گفت از محمد بن عثمان عمري خواستم كه نامه‌اي از من كه در آن مسائل مهم و مشكل خود را مطرح كرده بودم به ناحيه مقدسه برساند كه به خط حضرت حجت4 پيامي صادر شد و در آن آمده بود: «اما در مورد محمد بن عثمان عمري كه خداوند از او و پدرش راضي باشد پرسيده بودي او شخصيت مورد اعتماد من است و نامه او نامه من است.[54]

محمد بن عثمان يكي ديگر از ويژگي‌هاي او علاوه بر مورد وثوق و اعتماد بودن امام عصر7 شخصيتي عالم و فقيه بوده كه ابن نوح به نقل از ابونصر هبة الله مي‌گويد: ‌

«ابوجعفر محمد بن عثمان داراي كتب فقهي متعددي بود كه آنها را از امام عسكري7 و حضرت ولي عصر4 شنيده بود و از پدرش عثمان بن سعيد به نقل از امام عسكري و امام هادي8 از آن جمله كتب «اشربه» مي‌توان نام برد. كتب ياد شده به نقل از بانو ‌ام‌كلثوم دختر ابوجعفر به هنگام وصيت به دست ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي رسيد و در دست او بود. ابونصر اضافه مي‌كند: و گمان مي‌كنم كه بعد از او به دست ابي الحسن السمري كه خداوند از او راضي باشد رسيده. [55]

انتصاب وي به سمت سفارت ناحيه مقدسه قبلاً توسط امام عسكري7 به اطلاع خواص شيعه رسيده بود آن گاه كه در جمع شيعيان يمني فرمود «آگاه باشيد كه عثمان بن سعيد عمري وكيل من و پسرش محمد وكيل پسرم مهدي شما است.[56]

با توجه به جايگاه و منزلت ايشان نزد بزرگان شيعه جاي هيچ گونه ترديدي نسبت به ايشان نبود و ايشان نيز در همان ابتدا سفارت و نيابت، امر عرضه نامه‌ها و توقيعات را به همان خط آشنا آغاز كرد.

محمدبن عثمان بيشترين دوران نيابت نسبت به سه نائب ديگر را به خود اختصاص داد و عصر نيابت او از حساسترين دوران غيبت صغرا بود و به همين دليل وي نسبت به سفراء ديگر با مشكلات زيادتري مواجه بود. مشكلاتي همچون جو خفقان و اختناق حكومت عباسي، وجود مدعيان دروغين نيابت و ديگر مشكلات كه توانست بر همه آنها فائق آيد.

او نيز همچون پدر بزرگوارش، طرح دوگانه‌اي را درباره حضرت7 اجرا مي‌كرد، از يك سو سعي داشت وجود امام غايب را براي معتقدان اماميه اثبات كند در اين راستا وي اين عقيده را در ميان اماميه نشر مي‌داد كه غيبت امام با اراده الهي صورت پذيرفته و احاديث ائمه پيشين7 مؤيّد اين معني است و او سفير راستين امام7 مي‌باشد. تلاش دوم او اين بود كه سعي داشت عباسيان را قانع كند كه امام عسكري7 بدون جانشين از دنيا رفته و ديگر هيچ قيامي صورت نمي‌گيرد، زيرا اماميه ديگر امامي ندارد كه گرد او جمع شوند و هدايت يابند، همين سياست موجب شد كه عباسيان از انجام هرگونه اقدامي عليه شيعيان سست گردند. [57]

براي سفير دوم موارد و نمونه‌هاي از خوارق العادة نقل شده كه از لوازم امر نيابت است از جمله مي‌توان از اخبار به زمان فوتش نام برد.

طبق روايت شيخ طوسي: روزي «ابوالحسن علي بن احمد دلاّل قمي» براي اداي احترام و سلام خدمت او رسيد و در مقابلش ساجه‌اي (لوحي) بود كه يك نقاش و نويسنده، آيات قرآن و اسامي ائمه را به حاشيه‌اش ترسيم مي‌كرد. هنگاميكه در مورد لوح سؤال نمود وي چنين پاسخ داد. «اين براي قبر من است و همراه من دفن مي‌شود. من هر روز وارد قبرم مي‌شوم و جزئي از آن را تلاوت مي‌كنم و بيرون مي‌آيم»[58] سپس قبرش را به علي بن احمد دلاّل نشان داد و از روز و ماه و سال وفاتش وي را با خبر ساخت «علي بن احمد» نيز آن را ثبت كرد و در همان تاريخ ابوجعفر بيمار شده و رحلت نمود و در قبر آماده‌اي كه براي خود مهيا كرده بود دفن شد.[59]

سفير دوم، در آخر جمادي الاولي از سال 304 يا 305 هجري رحلت نمود و در كنار قبر مادر گرامي‌اش دفن شد.[60]

حسين بن روح

سومين نائب و سفير ناحيه مقدسه «حسين بن روح نوبختي» است وي از وكلاء و دستياران نزديك سفير دوم بود.

ايشان بر خلاف انتظار برخي از بزرگان كه با توجه به ارتباط نزديك «ابوجعفر عمري» با افرادي مانند «جعفر بن احمد بن متّيل يا پدرش» كه اگر حادثه‌اي براي سفير دوم پيش بيايد انتظار نيابت آنان مي‌رفت مورد توجه قرار گرفت به عنوان سفير سوم معرفي شد و آن بزرگواران نيز از حسين بن روح تبعيت نمودند.[61]

وي يكي از مشهورترين افراد خاندان نوبختي مي‌باشد و عمده اشتهار او به خاطر جايگاه ديني وي و از جمله نواب اربعه حضرت قائم4 بودن است.

عموم اصحاب و علماء رجال، تراجم و تاريخ او را از خاندان نوبختي مي‌دانند. هرچند بعضي موارد با پسوند القمي هم مشاهده شده كه احتمال اينكه از شاخه بنوبخت‌هاي مقيم قم بوده يا اينكه از طرف مادر به نوبختي‌ها منسوب باشد اما اصالتاً قمي هستند چرا كه معرفت شناخت او نسبت به زبان آبي (زبان مردم آبه از قصبات قديم قم) تأييد قمي بودن او مي‌باشد. گرچه اين را مي‌توان از جمله لوازم نيابت خاصه دانست چرا افراد مختلف با گويش‌هاي متفاوت نزد آنها مراجعه مي‌كردند و آشنايي با زبان و فرهنگ آنان در جلب اعتمادشان مؤثر بود. [62]

سفير دوم ابوجعفر محمد بن عثمان در حضور جمعي از بزرگان شيعه و سران اماميه مانند ابو علي بن همام، ابوعبدالله وجناء. ابوعبدالله بن محمد كاتب، ابوعبدالله باقطاني، ابوسهل اسماعيل بن علي نوبختي و ديگر بزرگان سران شيعه كه از او پيرامون جانشين وي سوال نموده بودند. حسين بن روح را اين گونه منصوب مي‌كند.

«ابوالقاسم حسين بن روح بن ابي بحر نوبختي جانشين من و نماينده ميان شما و حضرت صاحب الامر4 است وكيل آن بزرگوار و مورد اعتماد اوست در كارهاي خود به او مراجعه كنيد و در مسائل مهم خويش به او اتكاء كنيد اين دستور به من داده شد و آن را به شما ابلاغ نمودم.[63]

نظير اين روايت احاديثي ديگر وجود دارند كه [64] اشاره به صدور اين چنين فرماني از ناحيه مقدسه است كه توسط ابوجعفر عمري به شيعيان و سران اماميه ابلاغ شد كه به جهت رعايت اختصار اشاره نمي‌كنم.

به استناد هبة الله بن محمد نوه دختري ابوجعفر عمري به نقل از مادرش مي‌گويد: وي گفت: ‌

ابوالقاسم حسين بن روح سال‌هاي متمادي وكالت ابوجعفر را عهده دار بود و بر املاك وي نظارت داشت و راز و اسرار او را به بزرگان شيعه مي‌رساند و از خصيصين و ياران ويژه او محسوب مي‌شد حتي آنچه كه ميان او و كنيزكان رخ مي‌داد براي او نقل مي‌كرد و اين نبود مگر به خاطر انس و نزديكي پدرم با او.

ام كلثوم اضافه مي‌كند كه پدرم ماهانه سي دينار براي مخارج منزل به او پرداخت مي‌كرد و اين مبلغ غير از هدايا و نذوراتي بود كه توسط وزراء و رؤساء شيعه به خاطر جايگاه والايش و به او عطاء مي‌كردند و در نزد شيعيان جايگاه عظيمي پيدا كرد و اين منزلت به خاطر توجه و اعتماد پدرم به او و انتشار فضل و جنبه‌هاي دينداري حسين بن روح بود. بدين ترتيب، در سراسر زندگي پدرم، زمينه براي وي مهيا شد تا سرانجام با صراحت به او وصيت نمود و كسي در مسأله وكالت وي اختلافي نكرد و ترديدي به خود راه نداد مگر كسي كه در آغاز،‌ از وكالت پدرم آگاهي نداشتند. با اين كه من سراغ ندارم هيچ يك از شيعيان در نيابت وي ترديدي داشته باشد و اين حقيقت را خود از زبان جمع كثيري از نوبختيان نظير ابوالحسن بن كبريا و ديگران شنيدم.[65]

حسين بن روح در دوران سفارت خاصه داراي موقعيت اجتماعي بالاي بود كه سخن مرحوم شيخ صدوق دال بر اين مدعاست.

«يكي از علويان به نام عقيقي در سال 298 ه. ق به بغداد نزد علي بن عيسي بن جراح وزير رفت و از او درخواست رفع مشكل مالي كرد كه وزير گفت خاندان شما در اين شهر زيادند و من نمي‌توانم همه مشكلات شما را حل كنم... اما وزير به درخواست نوبختي جواب مثبت داد و مشكلات او را حل نمود.[66]

شيخ صدوق; در نقل روايتي كه توسط محمد بن ابراهيم نقل شد و در آن علت مغلوب شدن حسين بن علي7 در مقابل يزيد بن معاويه را جويا مي‌شود با آن‌كه خداوند راضي به شكست حق و عدالت نمي‌شود.

در اين روايت جواب متقن و محكم حسين بن روح كه برگرفته از تعاليم مهدوي و عمق درك و فهم علمي حسين بن روح است پرده از مراتب علمي سفير سوم برمي‌دارد كه اين خود نيز يكي از خصائص و ويژگي‌هاي نوّاب بشمار مي‌رود. [67]

جايگاه عظيم و با عظمت حسين بن روح همانند سفراء ديگر را بايد در كلام و توقيع نوراني حضرت حجت4 جست. آنگاه كه جمعي از رجال حديث از ابوالعباس ابن روح روايت كرده‌اند كه گفت نوشتاري را به خط محمد بن نفيس كه آن را در اهواز نگاشته بود كه در آن به نخستين پيامي كه از ناحيه مقدسه براي حسين بن روح شرف صدور پيدا كرده بود ملاحظه كردم و در آن آمده بود «ما از او شناخت كامل داريم خداوند همه نيكي و خيرات او را به او بشناساند و با توفيقاتش او را سعادتمند كند. بر مضمون نامه‌اي كه فرستاده بود آگاهي يافتيم در وظايف محوله مورد اعتماد و وثوق ماست او در نزد ما از جايگاهي كه باعث خرسندي اوست برخوردار است. احسان و نيكي خداوند بر او زياد باد كه خداوند سرپرستي تواناست و سپاس خداي را كه شريك ندارد و درود و سلام فراوان بر محمد6 و آل او باد.

يكي ديگر از ويژگي‌هاي ارزنده حسين بن روح كه او را از ميان بزرگان ديگري كه در معرض انتخاب براي اين سمت بودند و برخي احتمال منصوب شدن آنها را خيلي قوي تر مي‌دانستند. ممتاز كرده بود اطاعت پذيري از امام و راز داري اوست. وقتي از «ابوسهل نوبختي» يكي از خواص بزرگان شيعه علت منصوب نشدنش براي احراز اين سمت جويا مي‌شوند سخاوتمندانه در پاسخ چنين مي‌گويد: كسانيكه حسين بن روح را انتخاب كردند از ما آگاه ترند كار من مناظره با خلق و بحث و گفتگو است. اگر من مكان حضرت را همانگونه حسين بن روح آگاه است مي‌دانستم چه بسا در گير و دار بحث آن را فاش مي‌كردم اما اگر امام زير عباي ابوالقاسم باشد و او را تكه تكه كنند و با قيچي او را پاره پاره كنند امام را آشكار نمي‌كند. [68]

ظاهراً همه وكلاء زمان سفير دوم زير نظر نوبختي مشغول به فعاليت شدند و بعضي مانند محمد بن فضل كه فردي شيعه بود و انكار وكالت و نيابت حسين بن روح را نمود كه ايشان سرانجام توسط «حسن بن علي وجناء نصيبي» در سال 307 به بغداد آورده شد و به حضور ابن روح رسيدند اين دو يك نامه‌اي با قلم بدون دوات نوشتند كه او را مورد آزمايش قرار دهند و از او جواب درخواست كردند و چيزي نگذشت كه ابن روح نامه‌اي كه ما في الضمير آنها را بيان كرده بود پاسخ داد از اين روي محمد بن فضل نيز به او ايمان آورد و پوزش طلبيد.[69]

ابن روح در سال 319 ق دستگير شد. شيخ طوسي ضمن گزارش دستگيري ابن روح دليل خاصي براي آن ذكر نمي‌كند. ذهبي فتنه قرامطه و تبليغات آتشين عليه آنان را سبب اين امر دانسته است و اين كه ابن روح با آنان براي تسخير بغداد مراوده داشته است.[70]

پس از خلاص، از حبس حسين بن روح با همان عزت و كرامت به كار خود ادامه مي‌دهد.

حسين بن روح نوبختي پس از قريب 21 سال نيابت و سفارت خاصه حضرت ولي عصر4 سرانجام پس از انتخاب جانشين خود در 18 شعبان سال 326 ه. ق دعوت حق را لبيك و بدرود حيات گفت و بدن پاكش در قريه نوبختيه به خاك سپرده شد.


علي بن محمد السمري

پس از رحلت حسين بن روح و پايان كار نيابت وي دوران سفارت «ابوالحسن علي بن محمد سمري (صَيمُري يا صَيمَري» در سال 326 ق ماه شعبان آغاز شد. وي كه از دستياران سفير سوم بود توقيعي از ناحيه مقدسه شرف صدور يافته كه از طريق حسين بن روح تحت موضوع انتصاب علي بن محمد السمري به عنوان آخرين سفير و نائب حضرت ابلاغ گرديد.

مشهورترين لقب او سمري كه منسوب به سمر يا صيمر از قراي بصره است.[71]

علي بن محمد السمري از خاندان و خانواده شيفته و محب اهل بيت: مي‌باشد كه در بصره املاك بسياري داشته‌اند و نيمي از درآمد آن را وقف امام يازدهم نموده‌اند. و هر ساله براي آن حضرت ارسال مي‌كردند.[72]

تاريخ ولادتش همچون سفراء ديگر نامعلوم است و از فعاليت و عملكرد ايشان در امور وكالت اطلاعات درستي در دست نيست اما اينكه وي از ميان آن همه رجال شيعه كه در زمينه سازمان وكالت فعاليت داشته‌اند انتخاب مي‌شود خود دليل بر توانائيهاي وي در اين امور است.

سفير چهارم نيز از جهات اجتماعي و امنيتي در دوران خفقان و اختناق به سر مي‌برده است و با توجه به قرائني وي در دوران بسيار بحراني تر از ادوار گذشته به سر مي‌برده و شايد بنا به حدس برخي از محققان شايد دليل كوتاهي دوران نيابت او و حتي انقطاع و پايان يافتن دوره غيبت صغرا را بتوان در همين نكته جستجو كرد.[73]

سفير چهارم بنابر مقتضاي امر سفارت داراي كرامات و اعمال خارق العاده‌اي بوده كه از جمله شيخ طوسي در كتابش به يك مورد از آن اشاره كرده و چنين مي‌گويد:

جمعي از رجال حديث از احمد بن ابراهيم به نقل از علي بن محمد السمري اينگونه مي‌گويد: در شهر بغداد حضور بزرگان و سران شيعه بوديم. علي بن محمد السمري بدون آنكه از وي سوالي شود فرمود خداوند رحمت كند علي بن حسين بن بابويه قمي. سپس مي‌افزايد كه بزرگان تاريخ آن روز را نوشتند بعدها خبر رسيد كه ابن بابويه در همان روز دعوت حق را لبيك گفته است. [74]

بنابر نقل شيخ صدوق و شيخ طوسي شش روز قبل از رحلت سفير چهارم توقيعي شرف صدور يافت كه در آن خبر از مرگ سفير چهارم و خاتمه يافتن دوران غيبت صغرا را اعلام مي‌دارد.

وجود نازنين حضرت اين گونه مي‌فرمايند:

بسم الله الرحمن الرحيم: يا علي بن محمد السمري اعظم الله اجرا اخوانك فيك. فانك ميت ما بينك و بين سته ايام، فاجمع امرك و لاتوص الي احد فيقوم مقامك بعد وفاتك، فقد وقعت الغيبة التامة، فلاظهور الا بعد اذن الله تعالي ذكره، و ذلك بعد طول الامد. و قسوة القلوب، و امتلأ الارض جوراً و سيأتي شيعتي من يدعي المشاهده، (الا فمن ادّعي المشاهدة) قبل خروج السفياني و الصيحة فهو كذّاب مفتر. و لاحول و لاقوة الا بالله العلي العظيم.[75]

بسم الله الرحمن الرحيم،‌اي علي بن محمد سمري: ‌خداوند اجر برادرانت در مصيبت تو را بزرگ بدارد! همانا تو تا شش روز ديگر خواهي مرد. پس امور خود را جمع نما و كسي را نيز براي جانشيني خود بر مگزين، چرا كه غيبت تامه شروع شده و ظهوري در كار نيست مرگ پس از اذن الهي كه نامش بلند مرتبه است و اين ظهور پس از مدتي طولاني و هنگامي كه دلها قسّي و سخت. و زمين از ظلم پر شود. انجام خواهد گرفت و كساني نزد شيعيان من ادعا مشاهده خواهند نمود. آگاه باشيد كه هر كس قبل از خروج سفياني و شنيدن صداي صيحه مدعي مشاهده شود. دروغ گو و اهل افترا است و لا حول و لاقوة الا بالله العلي العظيم.

ابو محمد احمد بن حسن مكتب راوي خبر مي‌گويد: سفير چهارم توقيع را به شيعيان نشان داد و ما از آن نسخه برداري كرديم و تاريخ وعده شده را يادداشت نموديم و در روز ششم كه نزد او بازگشتيم او را در حالت احتضار ديديم و هنگامي كه از وي پرسيده شد جانشين بعد از خودت چه كسي است؟‌فرمود خدا را امري است كه آن را محقق خواهد كرد سپس طاير جانش به ملكوت اعلي پيوست و اين آخرين كلامي بود كه از وي شنيده شد. خداوند از او راضي و خشنود باشد.[76]

بدين روي آن بزرگوار در پانزدهم سال 329 ق به ديار ابدي شتافت و بدن پاكش در خيابان خلنجي از «ربع باب المحول» در كنار نهر «آبي عتاب» دفن شد.[77]


چگونگي ارتباط امام با سفراء

بزرگان از علماء شيعه بيشترين اطلاعات و يافته‌هاي خود پيرامون فعاليت‌ها زندگي اجتماعي فردي، مراتب علمي، كرامات و... نواب اربعه را از كتاب غيبت شيخ طوسي فراگرفته و آن بزرگوار نيز از دو كتاب و اثر كه عبارتند از: ‌كتاب «في اخبار ابي عمرو و ابي جعفر عمري» تأليف «ابن يرينه كاتب، پسر نوه دختري «ام كلثوم» سفير دوم و كتاب «اخبار الوكلا الاربعه» تاليف «احمد بن نوح» نقل مي‌كند و اين دو اثر نكات تفصيلي بويژه در نحوه تعامل و ارتباط سفراء با حضرت صاحب7 را مسكوت گذاشته است از اين روي نمي‌توان چگونگي دريافت توقيعات را بيان نمود اما آنچه مسلم است ملاقات حضوري مستقيم يا با واسطه با حضرت رخ مي‌داده و توقيعات دريافت مي‌شده است، مثلاً وقتي از وكيل اول پيرامون ملاقاتش با امام سؤال مي‌كنند او در سخنانش همراه با گريه مي‌گويد: او را ديده‌ام[78] و نظير همين سؤال از سفير دوم شده كه او هم جواب مثبت مي‌دهد.[79] و در موردي ديگر مي‌گويد بله آخرين عهد من با وي در كنار بيت الحرام بود در حالي كه به خداوند عرضه مي‌داشت: خداوندا آنچه به من وعده داده‌اي منجز فرما[80]. يقيناً دو سفير ديگر نيز حضوراً به محضر حضرت رسيده‌اند.

بهر حال اين تعاملات مي‌تواند به اقتضاء موقعيت‌هاي گوناگون به صورت متفاوت برقرار شده است.

چگونگي ارتباط سفراء با شيعيان

بي شك با مطالعه در سير زندگي و فعاليت‌هاي اجتماعي و فرهنگي سفراء و نواب اربعه و كيفيت اطلاع رساني آنان از موضوعات متفاوت مي‌توان به پاسخ از نحوه ارتباط آنان با شيعيان پي برد اجمالاً مي‌توان اين ارتباط را به دو گونه تقسيم كرد.

1. ارتباط مستقيم: كه شيعيان اگر براي آنها سوالي پيش مي‌آمد يا اينكه مسئله مالي و اقتصادي داشتند بدون واسطه آن را با نائب خاصي مطرح مي‌كردند و در صورت نياز توقيع و پاسخي از ناحيه مقدسه دريافت مي‌نمودند.

2. ارتباط غير مستقيم: با توجه به گستردگي بلاد مسلمين بويژه شيعيان كه در شهرها و بلاد مختلف از قبيل عراق، حجاز،‌ايران، يمن، مصر و... پراكنده بودند و موانعي از قبيل بعد مسافت و نبود امكانات كافي براي سفر، آنها را از ارتباط مستقيم محروم داشت كه اين مهم توسط دهها وكيل در مناطق مختلف برقرار مي‌شد. بعدها از اين نوع فعاليتها به سازمان وكالت نام برده شد.

از اين روي رهبري امام غائب و پنهان از نظرها توسط سفراء و نواب اربعه آنها نيز بواسطه وكلاء در سراسر بلاد اسلامي اداره مي‌شد كه توسط اين سازمان زير زميني بسيار قوي امورات مختلف مذهبي مالي و اداري منصوبات و عزل‌هاي وكلاء به سراسر بلاد منتشر مي‌شد و بدين روي خلاء حضور ظاهري امام تا حدودي جبران شد.

كه شيخ طوسي و ديگران شماري از اين وكلا را نام مي‌برند.[81]

 

بخش دوم:
دوران غيبت صغرا


فصل اول:
فرآيند و محتواي توقيعات


 

سير و زمان صدور توقيعات

اينگونه مكاتبات و نامه‌ها كه حاوي سؤالات ديني و شبهات عقيدتي يا مسائل مختلف پيرامون نيازهاي مالي و پرداخت وجوه شرعي بين شيعيان و ائمه: توسط وكلاء، پيك‌ها و ابواب امامان شيعه صورت مي‌گرفت كه امام7 نامه‌ها را پاسخ مي‌دادند و معمولاً به صورت روال عادي نامه‌ها را دريافت و پاسخ مي‌فرمودند البته در پاره‌اي از موارد خرق عادت صورت مي‌گرفت و معجزه آسا به آنها جواب داده مي‌شد. نظير آنچه مرحوم كشي درباره امام كاظم7 نقل كرده كه آن جناب پاسخ‌هاي از قبل آماده شده نامه‌هاي ارسالي را توسط «علي بن يقطين» به محض دريافت به پيك‌ها مي‌دادند. همانگونه كه امام عسكري7 نامه‌هاي دربسته اهالي نيشابور را بدون رؤيت پاسخ دادند.

اما در عصر غيبت صغرا مهم ترين واسطه بين امام و شيعيان نواب و سفراء هستند البته در برخي موارد از طريق وكلاء و شخصيت‌هاي بزرگ ديگري غير از نواب اربعه و حتي از بعضي موارد توسط افراد عادي مانند خدام كه به خانه امام رفت و آمد داشتند به ايشان رسانده مي‌شد.

به عنوان نمونه به نامه «محمد بن يوسف شاشي» كه نامه‌اي توسط زني كه به خانه امام رفت و آمد مي‌كند مي‌دهد و جواب آن را از امام دريافت مي‌نمايد. كه آن پاسخ متضمن بشارت به شفاي بيماريش بود.[82]

نامه‌هاي ارسالي توسط شيعيان پس از دريافت بوسيله سفراء بر امام7 عرضه مي‌شدند و بعد از مدتي پاسخ آنها به پرسشگر داده مي‌شد كه البته آنچه از روايات و توقيعات استنباط مي‌گردد اختلاف مدت زمان دريافت پاسخ‌ها است در بعضي نقل‌ها تعبير چند ساعت يا همان روز را دارد. در بعضي 3روز و بعضي ديگر بعد ايام دارد[83] اين مدت زمان براي دريافت و پاسخ نامه‌ها زمان طبيعي و قابل قبولي هست. هر چند بعضي اوقات از دايره و محور عادي و طبيعي خارج شد. و خرق عادت مي‌شد ودر سريع ترين وقت ممكن توقيع به دست نوّاب و شيعيان مي‌رسيد از آنجمله مي‌توان به توقيع صادره در لعن شلمغاني نام برد كه اينگونه روايت شده

«خرج علي يد الشيخ ابي القاسم حسين بن روح رضي الله عنه في ذي الحجة سنة اثني عشرة و ثلاث مأة في ابن ابي العزاقر و المداد رطب لم يجفّ»[84]

توقيعي در سال 1312ه‍ ق قمري پيرامون شلمغاني صادر گشت كه هنوز مركب آن خشك نشده بود.

اين تعبير حاكي از سرعت صدور و خبر رساني توقيع به شيعيان مي‌باشد. و در مواردي به محض خطور سؤال در ذهن پرسشگر متن توقيع تغيير كرده البته اين مورد بيشتر در رديف كرامات و معجزات حضرت قابل طرح مي‌باشد:

در توقيعي صادره «براي ابوالحسين اسدي» اينگونه آمد. «لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين علي من استحّل من مالنا درهماً»

«لعنت خدا، فرشتگان و مردم بر كسي باد كه يك درهم از اموال ما را بر خود حلال شمارد»

ابوالحسين مي‌گويد با خود گفتم اين در مورد كسي است كه حرامي را حلال بداند و برتري امام بر ديگران در اين باب چيست. دوباره به توقيع نظر كردم به طبق آنچه در دل خطور كرد متن توقيع تغيير يافته و چنين شد:

بسم الله الرحمن الرحيم لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين علي من اكل من مالنا درهماً حراماً[85]

«لعنت خدا، فرشتگان و مردم بر كسي كه يك درهم از اموال ما را به حرام بخورد».

البته در برخي موارد سرعت در پاسخ گوئي ناشي از اين بود كه خود سفير با اشراف و اراده امام سؤالات را جواب و مشكلات را حل مي‌نمود بدون آنكه آن را بر امام عرضه كنند.

يكي از اهالي قم منكر فرزندش شده و به همسرش بدبين بود كه نامه‌اي به حسين بن روح نوشت و ارسال كرد هنگاميكه نامه به سفير سوم رسيد وي بدون نظر به آن، نامه را به نزد «ابوعبدالله بزوفري» مي‌فرستد و او در پاسخ مي‌گويد: «فرزند فرزند اوست و در فلان تاريخ و فلان روز هم بستري صورت گرفته و به او بگو نامش را محمد بگذارد.[86]

پيشينه صدور توقيعات توسط سائر ائمه هدي:

رسالت عظيم و مهم ائمه اطهار: در راه هدايت، راهنمائي شيعيان و سازمان‌دهي آنان كه به صورت پراكنده در نقاط مختلف دنياي اسلام در كشورها و مناطق عراق. حجاز، شامات، ايران آفريقا و... و عدم دسترسي شيعيان به پيشوايان معصوم نياز به يك تشكيلات و ابزاري كه عهده دار ايجاد ارتباط با امامان باشد بسيار لازم و ضروري مي‌نمود.

از اين روي از همان عصر حكومت علوي و ساير ائمه اين ارتباط از طريق مكاتبات برقرار گشت.

برخي از ائمه هدي7 در شرايط ويژه كه از طريق حكام و خلفاء جور بر آن تحميل گشته بود و يا به جهت دوري راه گستردگي و پراكندگي قلمرو دوستداران اهل بيت: از طريق و گذر سازمان وكالت مكاتباتي صورت مي‌دادند كه چگونگي و روش و تعداد اين مكاتبات به حسب مقتضائات در همه دوران اهل بيت: يكسان نبود.

شايان ذكر است كه عنوان رايج و مصطلح توقيعات بر اينگونه نوشته‌ها اطلاق نمي‌شود. بلكه از ويژگي‌ها و مختصات مكاتبات امام دوازدهم7 و برخي نوشته‌هاي امام حسن عسكري7 است.

بدين روي ريشه‌هاي توقيعات در سائر ائمه7 ديده مي‌شود اما به عنوان مكاتبه يا مكاتبات از آن‌ها ياد مي‌شود و توقيع به معناي رايج به فرمان‌ها و فرمايشات صادره از ناحيه مقدسه حضرت ولي عصر7 اطلاق مي‌گردد.


توقيعات وارده از ناحيه مقدسه در دوران غيبت صغرا

پيام‌ها و نامه‌هاي حضرت در دوران غيبت صغرا در كتب كهن، اصيل و معتبر تشيع به صورت مفصل و مستند به ما رسيده كه دو منبع اصلي و متصل به عصر غيبت صغرا عبارتند از كمال الدين و تمام النعمه شيخ صدوق و الغيبه شيخ طوسي كه حاوي اين مجموعه گران سنگ است.

بدين روي در ابتدا به نامه‌ها و توقيعات وارده توسط شيخ صدوق در كتاب نفيس كمال الدين مي‌پردازيم چرا كه از جهت قدمت و اعتبار از ساير كتب مربوطه متقن‌تر است آنگاه منابع ديگر را مورد بررسي قرار مي‌دهيم. روش پردازش به موضوع بدين صورت است كه نخست همه احاديث و توقيعاتي كه شيخ متعرض شده را كه از آنان به عنوان توقيع ياد كرده را مورد كاوش قرار مي‌دهيم و احياناً نكات مورد نياز ذيلاً گفته خواهد شد تا در كنار آن به تعداد و رقم توقيعات دست يافت چرا كه برخي موارد نقل يك جريان شده اما هيچ اثر و نكته‌اي بر توقيع بودن آن وجود ندارد و در مقابل يك حادثه و جرياني به عنوان توقيع مطرح گشته كه در درون خود چندين توقيع ديگر را جاي داده كه بايد بر تعداد پيام‌ها افزود بنابراين اميد است كه در ذيل توجهات حضرت ولي عصر7 به نتيجه‌اي قابل قبول و پذيرش اهل فن برسيم.

1. امام مي‌فرمايد: ملعون ملعون من سماني في محفل من الناس[87] كه پيرامون نهي از تسميه حضرت است.

2. راوي سؤال مي‌كند كه خاندانم ما را آزار مي‌دهند به خاطر روايتي از اجداد طاهرنيت كه مي‌فرمايد بدترين امت من متكفلين و خادمين ما هستند كه امام4 آن را رد و اينگونه توجيه مي‌فرمايد:

فكَتَبَ ـ عليه السلام ـ : وَ يحكم اما تقرَؤن القرآن ما قال عزَّوجلَّ: «و جَعَلنا بينهم و بين القُري الّتي بارَكنا فيها قُرئًّ ظاهِرَةً» و نحن و الله القري التي باركَ الله فيها و أنتم القُري الظاهِرةُ.

امام ـ 7ـ نوشتند: واي بر شما، آيا كلام خداي تعالي را نمي‌خوانيد كه بين آنها و بين قريه‌هايي كه مباركشان ساختيم قريه‌هاي ظاهري قرار داديم، به خدا سوگند ما آن قريه‌هاي مبارك و شما آن قريه‌هاي ظاهر هستيد.[88]و[89]

1-3. خرج توقيع بخطٍ أعرفه من سماني في مجمع من الناس باسمي فعليه لعنة الله[90]

توقيعي به خطي كه مي‌شناختم اين چنين صادر شد: لغت خدا بر كسي باد كه مرا در مجمع مردم نام برد.[91]

2-3. در ذيل همين توقيع شيخ صدوق مي‌فرمايد: «قال ابوعلي محمد بن همام: و كتبت اساله عن الفرج متي يكون؟ فخرج اليَّ «كذب الوقاتون»[92].

4. امام7 در اين توقيع جواب برخي سوالات پيرامون منكرين مهدويت وبرخي سوالات فقهي مانند شرب فقاع. نوعي شربت، ظهور فرج، منكرين شهادت امام حسين، اما الحوادث الواقعه، تأييد محمد بن عثمان و علي بن مهزيار، امور مالي، تأييد محمد بن شاذان بن نعيم. لعن ابوالخطاب محمد بن ابي زينب، حكم كسانيكه اموال ما را به حرام مي‌خورند، اباحه خمس، جزاي بيعت شكنندگان با ما، علت وقوع غيبت. كيفيت انتفاع از ما، ما امان اهل زمين هستيم، آنچه براي شما سود ندارد خود را به زحمت نيندازيد، دعا براي تعجيل فرج، درود فرستادن بر اسحاق بن يعقوب.

فورد التوقيع بخطّ مولانا صاحب الزمان7:

«أما ما سألت عنه ـ أرشدك الله و ثبتك ـ من أمر المنكرين لي من أهل بيتنا و بني عمّنا، فاعلم انه ليس بين الله عزوجل و بين أحد قرابه، و من انكرني فليس منّي و سبيله سبيل ابن نوح7، أما سبيل عمّي جعفر و ولده فسبيل اخوه يوسف7.

اما الفقاع فشربه حرام، ولا بأس بالشلماب، و اما أموالكم فلا نقبلها الا لتطهروا، فمن شاء فَليَصل و من شاء فليقطع فما آتاني الله خير مما اتاكم.

و أما ظهور الفرج فانه الي الله تعالي ذكرُهُ، و كذب الوَقّاتون.

و أما قول من زعم أنّ الحسين7 لم يُقتل فكُفرٌ و تكذيبٌ و ضَلالٌ.

و أما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و أنا حجه الله عليهم.

و أما محمد بن عثمان ا لعمري ـ رضي الله عنه و عن أبيه من قبل ـ فانه ثقتي و كتابه كتابي.

و أما محمد بن عليّ بن مهزيار الأهوازي فسيُصلَحُ الله له قلبَه و يُزيل عنه شكه.

و أما ما وصلتنا به فلا قبول عندنا الاّ لما طاب و طُهر، و ثَمنُ المُغنيه حرام.[93]

و أما محمد بن شاذان بن نعيم فهو رجل من شيعتنا أهل البيت.

و أما أبوالخطاب محمد بن أّبي زينب الاجدع فملعون و أصحابه ملعونون، فلا تجالس اهل مقالتهم فاني منهم برييء و آبائي7 منهم بُرآء.

و أما المتلبسون بأموالنا فمن استحل منها شيئاً فأَكَلَه فانما يَأكل النيران.

و أما الخمس فقد ابيح لشيعتنا، و جُعلوا منه في حِلٍّ الي وقت ظهور أمرنا لِتَطيبَ ولادتُهُم ولا تخبُث.

و أما ندامة قوم قد شكوا في دين الله عزوجل علي ما وَصَلونا به فقد أقَلْنا مَنِ استقال، ولا حاجه في صله الشاكين.

و أما علّهُ ما وقع من الغيبه فان الله عزوجل يقول: «يا ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن أشياء ان تُبدلكم تَسُؤكم»[94] انه لم يكن لاحد من آبائي7 الا و قد وقعت في عنقه بيعه لطاغيه زمانه، و اني أخرج حين أخرج، ولا بيعه لأحد من الطواغيت في عنقي.

و أما وجه الانتفاع بي‌في غيبتي فكالانتفاع بالشمس اذا غيبتها عن الابصار السحاب، و اني لأمان لأهل الأرض كما أن النجوم أمان لأهل السماء، فأغلقوا باب السوال عما لايغنيكم، ولا تتكلفوا علم ما قد كُفيتم، و أكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك فرجكم، و السلام عليك يا اسحاق بن يعقوب و علي من اتبع الهدي.»[95] و[96]

توقيعي به خط مولاي ما صاحب الزمان7 چنين صادر شد:

خداوند تو را ارشاد كند و پايدار بدارد، اما سوالي كه درباره منكران از خاندان، و عموزادگان ما كردي، بدان كه بين خداي تعالي و هيچ كس خويشاوندي نيست و كسي كه مرا انكار كند از من نيست و راه او مانند راه پسر نوح است، اما راه عمويم جعفر و فرزندانش راه برادران يوسف است.

اما نوشيدن آبجو حرام است و نويشدن شلماب كه نوعي شربت است مانعي ندارد و اما اموال شما را نمي‌پذيريم مگر آنكه آن را طاهر سازيد هر كه خواهد بفرستد و هر كه خواهد قطع كند كه آنچه خداي تعالي به من داده است بهتر از آن است كه به شما داده است.

و اما ظهور فرج، آن با خداي تعالي است و تعيين كنندگان وقت دروغ مي‌گويند.

و اما اعتقاد كسي كه مي‌گويد حسين7 كشته نشده است آن كفر و تكذيب و گمراهي است.

و اما حوادث واقعه، درباره آن مسائل به راويان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجت من بر شما هستند من نيز حجت خدا بر آنها هستم.

و اما محمد بن عثمان عمري ـ كه درود خدا بر او و پدرش باد ـ مورد و ثوق من است و كتاب او كتاب من است.

و اما محمد بن علي بن مهزيار اهوازي، خداي تعالي به زودي قلب او را به صلاح آورد شكش را برطرف سازد.

و اما آنچه را براي ما فرستادي از آن رو مي‌پذيريم كه پاكيزه و طاهر است، و بهاي كنيز خواننده حرام است.

و اما محمد بن شاذان بن نعيم، او مردي از شيعيان ما اهل البيت است.

و اما ابوالخطاب محمد بن أبي زينب اجدع، او و اصحابش ملعونند و با همفكران او مجالست مكن كه من از آنها بيزارم و پدرانم نيز از آنها بيزار بودند.

و اما كساني كه اموال ما را با اموال خودشان در مي‌آميزند، هر كس چيزي از اموال ما را حلال شمارد و آن را بخورد همانا آتش خورده است.

و اما خمس، آن بر شيعيان ما مباح است و تا هنگام ظهور امر ما از آن معافند تا ولادتشان پاكيزه شود و نه خبيث.

و اما پيشماني گروهي كه در دين خداي تعالي به واسطه آنچه به ما دادند شك كردند، ما از هر كسي كه فسخ بيعت كند بيعتمان را برداشتيم و نيازي به عطاي شك كنندگان نيست.

و اما علت وقوع غيبت، خداي تعالي مي‌فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا لا تسئلوا عن أشياء ان تبدلكم تسؤكم»، بر گردن همه پدراانم بيعت سركشان زمانه بود اما من وقتي خروج نمايم بيعت هيچ سركشي بر گردنم نيست.

و اما كيفيت انتفاع از من در غيبتم، آن مانند انتفاع از خورشيد است چون ابر آن را از ديدگان نهان سازد و من امان اهل زمينم همچنانكه ستارگان امان اهل آسمان‌ها هستند و از اموري كه سودي برايتان ندارد پرسش نكنيد و خود را در آموختن آنچه از شما خواسته‌اند به زحمت نيفكنيد و براي تعجيل فرج بسيار دعا كنيد كه همان فرج شماست و‌اي اسحاق بن يعقوب! درود بر تو و بر پيروان هدايت باد.[97]

5. محمد بن شاذان مي‌گويد مقداري از پول امام نزد من بود كه از 500 درهم 20 درهم كمتر بود و من آن را تكميل كردم فرستادم كه قبضي توسط محمد بن جعفر آمد كه اشاره به آن 20 درهم كه مال من بود شده بود.[98]

6. شيخ عمري مي‌گويد با مرد شهري مصاحب بودم كه پولي براي امام فرستاد كه به او گفته شد كه حق عموزادگانت در آن است و بررسي كرد همان شد. اصلاح كرد و مجدداً پول را فرستاد.

نكته: در اين جا پيام حضرت اولاً به صورت شفاهي است ثانياً ناقل آن مجهول است و هيچ گونه اشاره به توقيع بودن آن نيست.[99]

7. گروهي از اصحاب نقل كرده‌اند كه غلامي به نزد ابوعبدالله بن جنيد كه در واسط بوده فرستادند و او غلام را فروخته و بهاي آن را گرفته و به ترازو گذاشته 18 قيراط و يك حبه كم بوده كه آن را از پول خودش مي‌پردازد كه يك دينار آن كه معادل همان وجه پرداختي است برگردانده مي‌شود. [100]

نكته: تصريح به توقيع ندارد و برگرداننده چه كسي است نامعلوم

8. عن محمد بن ابراهيم بن مهزيار أنّه ورد العراق شاكاً مرتاداً، فخرج اليه «قل للمهزياريّ و قد فهمنا ما حكيته عن موالينا بناحيتكم، فقل لهم: أما سمعتُمُ الله عزوجل يقول: «يا ايها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم»، هل أمر الا بما هو كائن الي يوم القيامه، أو لم تروا أن الله عزوجل جعل لكم معاقل تأوون اليها، و أعلاماً تهتدون بها من لدن آدم7 الي أن ظهر الماضي [أبو محمد] صلوات الله عليه، كلما غاب علمٌ بدا علم، و اذا أفل نجم طلع نجم، فلما قبضه الله اليه ظننتم أن الله عزوجل قد قطع السبب بينه و بين خلقه، كلا ما كان ذلك و لا يكون حتي تقوم الساعه[101] و يظهر أمر الله عزوجل و هم كارهون.

يا محمد بن ابراهيم لايدخلك الشك فيما قدمت له، فان الله عزوجل لايُخلي الارض من حجةٍ، أليس قال لك أبوك قبل وفاته: أحضر الساعه من يعاير هذه الدنانير التي عندي: فلما اُبطيءَ ذلك عليه و خاف الشيخ علي نفسه الوَحا قال لك: عايرها علي نفسك و أخرج اليك كيساً كبيراً و عندك بالحضره ثلاثه أكياس و صُرَّةٌ فيها دنانير مختلفَةُ النقد فعايرتها و ختم الشيخ بخاتمه و قال لك: اختم مع خاتمي، فان أعِشُ فانا أحق بها، و ان أمُت فاتَّق الله في نفسك أولاً ثم فيَّ، فخلّصني و كن عند ظنّي بك. أخرِج رحمك الله الدنانير التي استفضلتها من بين النقدين من حسابنا و هي بِضعَه عشر ديناراً، و استَرد من قِبَلِك فانّ الزّمان أصعب مما كان، و حسبنا الله و نعم الوكيل.»[102]

از محمد بن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است كه در حال شك و ترديد وارد عراق شد و اين توقيع براي وي صادر گرديد: به مهزياري بگو آنچه را از دوستان آن سامان حكايت كردي فهميديم، به آنها بگو آيا قول خداي تعالي را نشنيديد كه مي‌فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الامر منكم» آيا اين دستور تا روز قيامت نيست؟ آيا خداي تعالي پناهگاه هايي براي شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شويد؟ آيا از زمان آدم7 تا زمان امام گذشته ابومحمد صلوات الله عليه اعلام هدايت براي شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمي نهان شد عَلَمي آشكار نگرديد و اگر ستاره‌اي افول كرد ستاره‌اي ندرخشيد؟ و چون خداي تعالي ابومحمد را قبض روح كرد پنداشتيد كه او رابطه بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنين نبوده و تا روز قيامت چنين نخواهد بود در آن روز امر خداي تعالي ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند.

اي محمد بن ابراهيم! براي چيزي كه به خاطر آن آمدي شك به خود راه مده كه خداي تعالي زمين را از حجت خالي نگذارد، آيا پدرت پيش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون بايد كسي را حاضر كني كه اين دينارهايي را كه نزد من است وزن كند و چون دير شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه به زودي بميرد به تو گفت: آنها را تو خود وزن كن و كيسه بزرگي به تو داد و تو سه كيسه داشتي و يك يكسه كه دينارهاي گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردي و شيخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن، اگر زنده ماندم كه خود مي‌دانم چه كنم و اگر مُردم، تو اولاً درباره خود و ثانياً درباره من از خدا بپرهيز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم، خدا تو را رحمت كند آن دينارهايي را كه از مابين نقدين از حساب ما جدا كردي و ده و اندي دينار است بيرون كن و از جانب خود آن را مسترد كن كه زمانه بسيار سخت است و حسبنا الله و نعم الوكيل.[103]

9. كاتب خوزستاني در مرو بود كه مبلغ 1000 دينار متعلق به ناحيه مقدسه نزد او بوده كه خواسته براي امام بفرستد و با نصر مشورت مي‌كند او مي‌گويد به حاجزي بده... نصر مي‌گويد بعد از دو سال او را ديدم و جويا جريان شدم گفت: دويست ديناررا توسط حاجزي فرستاده كه وصول آن اعلام شده و فرموده كه مال 1000 دينار بوده كه 200 دينار فرستادي اگر خواستي از طريق اسدي در ري اقدام كن...

فَوَرد عليه وَصولها و الدُّعاءَ له و كتب اليه كان المالَ الف دينار فبَعَثتَ بِمِأئتي دينار، فإن أحبَبتَ ان تُعامِلَ احَداً فعامِلِ الاَسديَّ بالرّيِّ. [104]

نكته: اينكه خبر وصول پولها و دعاء حضرت4 براي او بصورت مكتوب رسيد خود حاكي از توقيع بودن آن است و بدين روي اين نيز از توقيعات ناحيه مقدسه به شمار مي‌رود. [105]

10. مردي از اهل بلخ 5 دينار توسط حاجزي فرستاد و نام و نسب خودش را تغيير داد كه جواب آن به اسم و نسب اصلي وي شرف صدور پيدا كرد.

حدثني نصرُ بن الصَّباح قال: أنفذ رجُلٌ من اهل بلخ خمسةَ دنانير الي حاجز و كتب رُقعةً و غيَّرَ فيها اسمَهُ، فخرج اليه الوُصُولَ بأسمِهِ و نَسَبه و الدُّعاء لَهُ. [106]

11. مردي از اهالي بلخ نامه‌اي كه در آن با انگشت، ما في الضمير خود را كشيده و چيزي در آن نوشته نشده بود را گفت ببر هر كس ماجرا را گفت مال را به او بده كه توقيع صادر شد.

فخرج من عنده و جَعَلَ يَدُورُ علي اصحابنا، فخرجَت اليه رُقعَةٌ قال هذا مالٌ: قد كان غُرِّرَ به و كان فوق صندوق، فدخل اللّصوص البيت و أخذوا ما في الصندوق و سَلِمَ المال و رُدَّت عليه الرقعة و قد كتب فيها كما تدور سألت الدّعاء فعل الله بك و فَعَلَ.

اين توقيع براي او صادر شد: اين مال، در معرض خطر و بالاي صندوقي بوده است و دزدان بر آن خانه درآمده و محتويات صندوق را برده ولي مال سالم مانده است و جواب نامه در همان رقعه نوشته شده بود كه وقتي انگشت را روي نامه مي‌چرخانيدي التماس دعا داشتي خداوند به تو چنان كند و چنان كرد. [107]

1-12. محمد بن صالح مي‌گويد وقتي ابن عبدالعزيز، باداشاله را به زندان انداخت نامه‌اي جهت درخواست دعا. براي آزادي او و اجازه براي اختيار كردن كنيز نوشتم كه توقيع صادر گرديد كه فرمود آن زن را اختيار كن و او نيز آزاد خواهد شد.[108]

فخرج «استولِدْها و يفعل الله ما يشاء و المحبوسُ يُخِلِّصُهُ الله»

نكته. مرحوم شيخ صدوق در درون اين توقيع چندين جريان را نقل مي‌كند كه به نظر مي‌رسد توقيعات مستقل ديگر هستند كه بدان اشاره مي‌كنم.

2-12. ابوجعفر برايم گفت كه فرزندي براي من بدنيا آمد نامه‌اي به امام نوشتم و اجازه خواستم كه در روز هفتم يا هشتم غسل دهم پاسخي نيامد و آن فرزند در روز هشتم مرد سپس نوشتم كه خبر مرگ بچه را بدهم كه توقيعي صادر شد «سَيُخلِّف عليك غيره و غيرُهُ فَسَمَّهِ احمد و مَن بعد احمد جعفراً» و همانگونه شد.[109]

3-12. مي‌گويد در پنهاني زني را متعه كردم باردار شد و دختري آورد غمگين شدم نامه‌اي گله آميز نوشتم توقيعي صادر شد «ستكفاها» بزودي از آن كفايت مي‌شوي 4 سال بعد مرد.[110]

4-12. بار ديگر توقيعي صادر شد «ان الله ذو اناة و انتم تستعجلون»[111] «خداي تعالي صبور و شما عجول هستيد».

5-12. محمد بن صالح مي‌گويد چون خبر مرگ ابن هلال لعنه الله رسيد شيخي نزد من آمد و گفت آن كيسه را كه نزد توست بيرون آور. كيسه را دادم او نامه‌اي به من داد كه در آن نوسته بود. «و اما ماذكرت من امر الصوفي المتصنّع- يعني الهلالي- فبترالله عمره» ثم خرج من بعد موته «فقد قصدنا فبصرنا عليه فبتر الله تعالي عمره بدعوتنا»[112]و[113]

اما آنچه درباره صوفي ظاهر ساز ـ بعني هلالي ـ يادآور شدي، خداوند عمر او را قطع كرد و پس از مرگش توقيعي چنين صادر شد: او قصد ما كرد و ما صبر پيشه ساختيم و خداوند به نفرين ما عمر او را قطع كرد.

1-13. حسن بن فضل يماني گويد قصد سامرا كردم كه يك كيسه دينار و دو جامه به من دادند كه گفتم اين كسر شأن من هست و برگرداندم اما پشيمان شدم و نامه‌اي نوشتم و عذرخواهي كردم و با خود گفتم اگر آن كيسه را بازگردانند به آن دست نمي‌زنم تا نزد پدرم ببرم كه او داناتر است آنكس كه كيسه را از من گرفت اشاره‌اي نكرد و مرا از آن كار باز نداشت.

آنگاه براي او نامه و توقيعي چنين صادر شد «فخرج اليه «اخطأت اذا لم تُعلمه انا رُبما فعلنا ذلك بموالينا و ربما يسألوننا ذلك يتبركون به».[114]

… خطا كردي كه به او نگفتي كه بسا ما اين عمل را با دوستانمان مي‌كنيم و بسا آنها از ما چنين درخواست مي‌كنند تا بدان تبرك جويند.

2-13. و خرج اليَّ «اخطَأت بِرَدّك برنا فاذا استغفرتَ الله عزوجل فالله يغفر لك. فَأما اذا كانت عزيمتُك و عقد نيتكَ ان لا تُحدثَ فيها حَدَثاً و لاتنفقها في طريقك فقد صرفناها عنك، و اما الثوبان منهما لتُحرِمَ فيهما»

و براي من نيز نامه‌اي چنين صادر شد: خطا كردي كه احسان ما را باز گردانيدي و چون از خداي تعالي استغفار كني او تو را مي‌آمرزد و اگر قصد و نيّت تو آن است كه به آن كيسه دست نزني و چيزي از آن را در راه خرج نكني آن را به تو نخواهيم داد اما آن دو جامه براي آن است كه در آن محرم شوي.[115]

3-13. حسن بن فضل مي‌گويد نامه‌اي در دو موضوع نوشتم و يك موضوع را در خاطرم آنگاه «فخرج اليَّ الجواب للمعنيين و المعني الثالث الذي طويته و لم أكتبه.[116]و[117]

و آنگاه پاسخ آن دو موضوع و پاسخ موضوع سومي كه ننوشته بودم صادر گرديد.

گويد: براي تبرك از او درخواست مالي كردم او آن را در خرقه‌اي سفيد برايم فرستاد كه آن را در محمل گم كردم و در مكه آن را ميان وسائلم يافتم.

گويد: در بغداد از طول اقامتم دلتنگ شدم به جانب ابوجعفر رفتم تا پاسخ نامه‌اي كه نوشته بودم دريافت كنم گفت به مسجد نزد فلان مرد برو پاسخ حوائج خود را بگير در مسجد مردي را ديدم كه گفت امسال به مكه مي‌روي و نزد خانواده ات سالم بر مي‌گردي.

4-13. گويد: نزد ابن وجنا رفتم و از او خواست كه مركبي براي من كرايه كند كه او را نگران ديدم بعد از چند روز او را ديدم و گفت چند روز است كه در جستجوي تو هستم «قد كتب الي و امرني ان اكتري؟ و ارتاد لك عديلاً ابتداً»[118]

ابتداءً براي من نوشته و دستور داده است كه مركب و كجاوه‌اي براي تو كرايه كنم.

نكته. اينكه چه كسي به او امر كرده خيلي روشن نيست وانگهي شناسائي ابن وجناء چه كسي است و چه سمتي دارد بسيار مهم است و ما را به مقصود نزديك خواهد كرد انشاءالله.

1-14. علي بن محمد شمشاطي گويد در بغداد بودم و قافله يمنيها آماده حركت بود نامه‌اي نوشتم اجازه خواستم اجازه نفرمود و توقيع صادر شد لاتخرج معها فما لك في الخروج خيرَةٌ و اَقم بالكوفه كه با آنها نرو كه خيري در آن نيست قافله رفت كه راهزنان بر آنها تاختند و اموالشان را غارت كردند.

2-14. گويد: نامه‌اي نوشتم و اجازه خواستم از راه دريا بروم «فخرج «لاتفعل» پاسخ آمد چنين نكن در آن سال كشتيهاي جنگي راه را بر كشتيها بستند و اموالشان را مي‌ربودند.

گويد: ‌براي زيارت به محله عسگر رفتم هنگام مغرب در مسجد جامع بودم غلامي آمد گفت بيا برويم منزل گفتم من كيستم و به كجا بروم كه مرا به اسم و نسب معرفي كرد و سپس برخاستم و با او رفتيم در منزل اجازه ديدار خواستم به محضرش شرفياب شدم. [119]

اين جريان حامل دو پيام مهم است كه اولاً امكان رؤيت و تشرف محضر حضرت حجت4 در دوران غيبت صغرا براي افرادي بغير از نواب اربعه ممكن بوده و ثانياً ملاقات با حضرت در شرائط بسيار حساس و خطرناك بود كه بيانگر جو خفقان و پليسي آن عصر است.

1-15. ابو رجاء مصري مي‌گويد بعد از وفات امام حسن عسكري7 تا دو سال در جستجوي امام7 بودم. ابو غانم براي شام مرا دعوت كرده بود. با خودم مي‌گفتم پس از سه سال اگر چيزي بود معلوم مي‌شد ناگهان صداي هاتفي را شنيدم ولي او را نديدم گفت:‌اي نصر بن عبدربه به اهل مصر بگو به رسول خدا6 ايمان آورديد، آيا او را ديديد. نصر مي‌گويد من خودم نام پدرم را نمي‌دانستم زيرا در مدائن به دنيا آمده بودم كه يتيم بودم و نوفلي مرا به مصر برد چون آن صوت را شنيدم پيش ابوغانم نرفتم و به مصر بازگشتم.

2-15. او مي‌گويد دو مرد مصري درباره فرزندانشان نامه نوشته بودند « فورد «اما انت يا فلان فآجرك الله و دعا للآخر، فمات ابن المُعزّي»[120]

و براي آنها چنين صادر شد: اما تو‌اي فلاني خداوند اجرت دهد و براي ديگر دعا فرموده بود و مصيبت فرزند وي را تسليت گفته بود كه درگذشت.

نكته. در جريان اول همانگونه كه خود نصر تصريح مي‌كند صوتي را مي‌شنود و ديگر كلامي از صدور توقيع و نامه نيست اما در قسمت اخير اطلاق توقيع صحيح است.

16. ابومحمد وجنائي مي‌گويد چون شهر مضطرب بود تصميم گرفتم كه در بغداد بمانم و بعد از 80 روز شيخي آمد و گفت به شهرت برو من نگران به سامرا رفتم مي‌خواستم آنجا بمانم كه آن شيخ آمد و نامه‌اي از خانواده‌ام را داد كه آنان منتظر من هستم و گفتند شهر آرام است. [121]

نكته. همانگونه كه مشاهده شد هيچ مطلبي بر توقيع بودن جريان وجود ندارد.

17. محمد بن هارون مي‌گويد 500 دينار از اموال امام نزد من بود يك شب طوفاني و ظلماني هراس كردم و با خود گفتم آن مغازه‌هاي كه به 530 دينار خريدم متعلق به امام باشد. ناگهان مردي آمد كه آنها را تحويل بگيرد بدون آنكه كسي را از اين مسئله آگاه كرده باشم يا نامه‌اي نوشته باشم. [122]

نكته. هيچ مطالبي دال بر صدور توقيع وجود ندارد الا اينكه به صورت شفاهي و اطلاع از غيب فردي كه ظاهراً از طرف امام بوده مي‌آيد كه دكان‌ها را تحويل بگيرد و اگر مطلبي از طرف امام7 رد و بدل مي‌شود، بعد از وقوع اين جريان است.

1-18. ابوالقاسم ابن ابي حُلَيس مي‌گويد هرساله نيمه شعبان مقام عسكريين7 را زيارت مي‌كردم. سالي قصد كردم به زيارت نروم اما موعد زيارت كه شد با خود گفتم به زيارت مي‌روم و هروقت براي زيارت مي‌رفتم با نامه‌اي آنها را مطلع مي‌كردم اما اين بار با خود گفتم مي‌خواهم خالصانه باشد و به ابوالقاسم حسن بن احمد وكيل گفتم ورود مرا اطلاع نده ايشان تبسمي كرد و گفت اين دو دينار را به من داده‌اند و گفته‌اند آنها را به حُلَيسي دهيد و بگوييد هركس در كار خداي تعالي باشد خدا نيز در كار اوست و مي‌گويد در سامرا مريض شدم و ترسيدم بميرم آنگاه كوزه‌اي برايم فرستاد كه در آن بنفسجين بود كه خوردم و شفاء پيدا كردم. [123]

نكته. قطعاً اطلاق توقيع محل اشكال است.

2-18. گويد بدهكاري در واسط داشتم مُرد مي‌خواستم بواسطه سفر به آنجا از ورثه حق خودم را بگيرم و چندين بار نامه نوشتم اجازه ندادند اما بعد از گذشت 2 سال كتب اليَّ ابتداء «صر اليهم»[124] بعد از دو سال توقيعي از ناحيه مقدسه شرف صدور پيدا كرد كه فرمود نزد آنها برو. رفتم و حقم را گرفتم.

نكته. ظاهراً اين مكاتبه بين امام7 و او رخ داده به قرائن ابتداء حديث كه براي زيارت او مي‌رفت. پس اين توقيع ابتداي از طرف امام7 بوده است.

3-18. ابوالقاسم گويد: ابن رميس به توسط حاجز ده دينار فرستاده بود و حاجز فراموش كرده بود كه آن را برساند فكتب اليه «تبعثُ بدنانير ابن رميس» ابتداء. [125]

آنگاه ابتداءً به حاجز نوشت: دينارهاي ابن رميس را بفرست.

نكته. اين نيز يك توقيع ابتدايي است.

4-18. گويد هارون بن موسي درباره اموري نامه‌اي نوشت و با قلم بي‌مركب نوشت كه براي دو فرزند برادرش كه در زندان بودند دعا كند «فورد عليه جواب كتابه و فيه دعاء للمحبوسين باسمها»[126]

پاسخ نامه او صادر شد و براي آن دو زنداني ـ به نام ـ دعا  كرده بود.

نكته. امكان توقيع بودن قوي است.

5-18. گويد مردي از بستگان حميد نامه‌اي نوشت و درخواست دعا كرد تا فرزندش پسر باشد. فورد عليه: «الدعاء في الحمل قبل الاربعه اشهر و سَتَلد انثي» فجاء كماقال7.[127]

پاسخ آمد: دعاي در باب فرزند بايستي پيش از آنكه جنين چهار ماه شود صورت پذيرد و به زودي دختري براي تو به دنيا مي‌آيد و چنان شد كه فرموده بود.

نكته. به قرينه فجاء كما قال7 اين توقيع و مطالب قبلي نيز از ناحيه مقدسه صادر شده.

6-18. گويد: محمد بن محمد بصري نامه‌اي نوشت و در آن درخواست كرد كه امور دخترانش كفايت كند، حج نصيبش گردد و بدهكاري او اداء شود فورد عليه الجواب بما سأل، فحجَّ من سنته و مات بناته اربع و كان له ست و رُدَّ عليه ماله»[128]

پاسخ درخواست وي صادر شد و در همان سال به حج رفت و چهار دختر از شش دخترانش مردند و مالش بدو بازگشت.

نكته: اين روايت نيز مشمول توقيعات مي‌شود.

7-18. گويد: محمد بن يزداد نامه‌اي نوشت التماس دعا براي خودش و پدر و مادرش نمود فورد «غفر الله لك و لوالديك و لاختك المتوفاة الملقبه كلكي، و كانت هذه امرأة صالحة متزوجة بجوار»[129]

پاسخي چنين آمد: خداوند تو را و پدر و مادر و خواهر در گذشته‌ات را كه ملقب به كلكي بود بيامرزد و او زني صالح بود كه با جواري ازدواج كرده بود.

8-18. گويد: نامه‌اي همراه 50 دينار كه متعلق به مؤمنين بود و 10 دينار آن متعلق به دختر عمويم كه بهره‌اي از ايمان نداشت فرستادم و نام او را در پايان نامه آوردم تا نشانه‌اي باشد و براي او دعا نكند فخرج في فصول المؤمنين: «تقبل الله منهم و احسن اليهم و اثابك»[130]

پاسخ آمد و براي مؤمنين چنين دعا شد بود: خداوند از ايشان بپذيرد و به آنها احسان كند و تو را پاداش نيكو دهد. و براي دختر عمويم دعايي نكرده بود.

نكته: اين نيز توقيع ناحيه مقدسه مي‌باشد.

9-18. گويد. ديگر بار دينارهاي كه متعلق به جمعي از مؤمنين بود همراه چند دينار مردي به نام محمد بن سعيد بود و بهره‌اي از ايمان نبرده بود به اسم پدرش فرستادم فخرج الوصول من عنوان اسمه محمد.[131]

وصول آن با اين عنوان صادر شد نام او محمد است.

نكته: اين نيز توقيع به شمار مي‌آيد.

گويد: بعد از اين جريان 1000 دينار همراه خودم با عده‌اي به سامرا برديم و به وكيل امام7 تحويل دادم و امام جهت تبرك چندين درهم به رفيقش يعني ابوالحسين مي‌دهد. [132]

نكته: اينجا هيچ گونه كلامي پيرامون توقيع مطرح نيست.

10-18. گويد: محمد بن كشمرد نامه‌اي نوشت و درخواست كرد كه دعا كند فرزندش احمد از‌ام ولدش در حليت باشد فخرج: «و الصَّقريُّ احل الله له ذلك»[133] و امام7 با اين عبارت اعلام فرمود كه كنيه او ابوالصقر است.

نكته: اين نيز از توقيعات به شمار مي‌رود.

در پايان جريان ابوسعيد هندي غانم را مطرح مي‌كند كه در هندوستان در نزد چهل نفر پيرامون نبوت حضرت محمد6 بحث مي‌شود و او بدنبال يافتن آن پيامبر6 مي‌رود كه در بين راه دچار مشكلاتي مي‌شود و به او مي‌گويند پيغمبر مرده و سؤال از جانشين مي‌كند نهايتاً حضرت علي7 را به عنوان وصي او معرفي مي‌كنند و تك تك ائمه را نام مي‌برند تا به فرزند امام حسن عسكري7 مي‌رسند و به دنبال او مي‌رود و معجزه آسا او را ملاقات مي‌كند و.... [134]

نكته: هيچ نكته‌اي كه اشاره به توقيع كند وجود ندارد.

19. علي بن محمد بن اسحاق اشعري گويد: من زني از مواليان داشتم مدتي او را ترك كرده بودم و پيش من آمد و گفت ايا من را طلاق داده ايد گفتم خير و با او نزديكي كردم بعد از مدتي گفت باردارم در ارتباط اين مسئله و جريان منزل دامادم كه به حضرت7 وقف كرده بود نامه‌اي نوشتم كه جواب آمد: «قد اُعطيتُ ما سَألتَ» جريان باردار شدن خانمت واقعيت ندارد و آنچه درخواستي به تو داديم و بعداً معلوم شد كه زن دروغ مي‌گويد و خودش اقرار كرد. [135]

نكته: توقيع بودن صراحت دارد اما واسطه نامعلوم است.

20. ابوعلي مي‌گويد: ابوجعفر نزد من آمد و مرا به ويرانه‌اي برد و نامه بيرون آورد كه شرح وقايع منزل امام7 بود كه در آن چنين آمده؛ فلاني يعني‌ام عبدالله را گيسويش بگيرند و از سرا بيرون كشند و به بغداد ببرند و امور ديگري... سپس گفت آنها را حفظ كن و نامه‌ را پاره كرد و اين مدتي پيش از وقوع بود. [136]

نكته: ‌خيلي روشن نيست كه اين توقيع است يا نه، هرچند خبر از غيب مي‌دهد اما ممكن است آن را شنيده و نقل مي‌كند.

21. جعفر بن عمرو گويد: در زمان حيات مادر ابومحمد7 با جمعي به محل عسكري7 رفتيم و ياران من براي زيارت حضرت نامه‌اي نوشتند و من گفتم اسم مرا ننويسد كه من اجازه نمي‌خواهم كه جواب رسيد «اُدخلواو مَن أبي ان يستأذن» همه وارد شوند حتي آن كسي كه اسمش را ننوشت. [137]

نكته: ظهور در صدور توقيع از ناحيه مقدسه دارد.

1-22. جعفر بن احمد گويد ابراهيم بن محمد درباره اموري نامه نوشت و درخواست نام براي نوازدش نمود جواب همه سوالات آمد اما چيزي در مورد نوزاد ننوشته بود و آن فرزند درگذشت. [138]

نكته: به توقيع بودن صراحت دارد. اما به متن توقيع تصريحي نشده است.

2-22. گويد: در مجلسي بين بعضي از دوستان ما سخني رد و بدل شد و به يكي از آنها نامه‌اي صادر شد فكتب الي رجل منهم شرح ما جري في المجلس. [139]

نكته: اشاره به صدور توقيع دارد اما متن آن موجود نيست.

1-23. عاصمي گويد: مردي در انديشه بود كه حقوق واجب امام قائم را به چه كسي بدهد تا به او برساند و دلتنگ شده بود و نداي هاتفي را شنيد كه به او مي‌گفت: آنچه همراه توست به حاجز بده! [140]

نكته: پيام به صورت شفاهي است.

2-23. گويد: ‌ابومحمد شروي به سامراء آمد و همراه او اموالي بود، ابتدا: نامه‌اي براي او صادر شد «فليس فينا شك و لافيمن يقوم مقامنا شك و رد مامعك الي حاجز»[141]

… در ما و قائم مقام ما شكي نيست، آنچه كه همراه توست به حاجز بده.

24. ابوجعفر گويد: به همراه يكي از برادران موثق خود به محله عسكر رفتيم و چيزي با خود برديم. آن مرد آن را گرفت و بي‌آنكه ما بدانيم نامه‌اي در آن مخفي ساخت و نامه بي‌پاسخ به وي برگردانيده شد.[142]

نكته: اين روايت حكايت‌گر جو بسيار پليسي و خفقان آن عصر است كه خود يك نوع برخورد بسيار امنيتي است.

25. ابوعبدالله حسين بن اسماعيل كندي گويد: ابوطاهر بلالي گويد توقيعي از امام حسن عسكري7 صادر شده كه متعلق به جانشين پس از اوست و امانتي از من است نزد تو و من سعد را خبردار كردم و او نيز مشتاق شد او را ببيند و عين لفظ او را ببيند من به ابوطاهر گفتم كه دوست دارم عين توقيع را برايم استنساخ كني او گفت سعد را نزد من بياور تا وسائط ميان من و او قطع شود كه او را از توقيع از طرف ابومحمد دو سال قبل از درگذشت او برايم صادر شد و مرا از جانشين بعد از خودش باخبر كرد و سه روز بعد از درگذشت امام عسكري7 توقيعي ديگر به دستم رسيد كه مرا از آن خبرداده بود. پس لعنت خدا بر كساني باد كه حقوق اولياء خدا را منكر و مردمان را بر دوش آنان سوار مي‌كنند.[143]

نكته: صدور توقيع قطعي است يك توقيع از طرف ابومحمد7 و يك توقيع از طرف امام زمان لكن متن و محتواي آن عيناً وجود ندارد.

26. جعفر بن حمدان نامه‌اي نوشت و مسائلي مطرح كرد از جمله ازدواج با زن متعه‌اي و شرط بچه دار نشدن و سپس ادعاي زن مبني بر بچه دار شدن، سوال مي‌كند اين بچه چه حكمي دارد و من اموالم را وقف فرزندان ديگر كردم و حق كم و زياد كردن را براي خود قائل شدم و وصيتي براي اين بچه كرده‌ام تكليف چيست امام مي‌فرمايد: «و اما الرجل الذي استحل بالجاريه و شرط عليها ان لايطلب وَلَدها فسبحان من لاشريك له في قدرته، شرطه علي الجاريه شرط علي الله عزوجل هذا ما لايؤمن ان يكون و حيتُ عرف في هذه الشك و ليس يعرف الوقت الذي أتاها فيه فليس ذلك بموجب البَراءةِ في ولده و اما اعطاءُ المائتي دينار و اخراجه ]اياه و عقبه[ من الوقف فالمال فعل فيه ما اَراه» شرط بچه دارد نشدن شرط با خدا است و امان از آن و در ارتباط كيفيت وصيت اختيار با خود مالك است و اينكه شك در آن بچه كني موجب برائت نيست.[144]

نكته: به نظر مي‌رسد كه با توجه به جوابها به آن اطلاق توقيع مي‌شود.

27. علي بن محمد صيمري نامه‌اي نوشت و درخواست كفني كرد جواب آمد: او در سال هشتاد يا هشتاد و يك بدان نيازمند خواهد شد. او در همان وقتي كه معين فرموده بود درگذشت و يك ماه پيش از آن برايش كفن فرستاد.[145]

نكته: اين نيز توقيع است.

28. احمد بن ابراهيم گويد در مدينه خدمت حكيمه خاتون رسيدم و از دينش پرسيدم نام امام را برد و اعلام به ولادت و وجود او داد.[146]

نكته: صرفاً نقل يك واقعه تاريخي به بيان و روايت حكيمه خاتون است.

29. ابوجعفر محمد بن علي اسود گويد من اموالي را كه وقف امام بود نزد محمد بن عثمان مي‌بردم كه در اواخر حياتش گفت از اين به بعد آن را نزد حسين بن روح ببر و از او مطالبه قبض كردم كه به محمد بن عثمان شكايت كرد و او گفت از او مطالبه قبض نكن هرچه به او مي‌دهي به ما مي‌دهد.[147]

نكته: ‌نقل يك جريان و تأييد است و نكته‌اي دال بر توقيع وجود ندارد.

30. محمد بن علي اسود گويد: ابوجعفر عمري براي خود قبري حفر كرده بود و بر روي آن تخته انداخته بود از او علت را جويا شدم. گفت: من به انجام اين كار مأمور شده‌ام و بعد از دو ماه از دنيا رفت.[148]

نكته: اين نيز توقيع نيست.

31. محمد بن علي اسود گويد: سالي از سالها زني جامه‌اي به من داد كه به عمري بدهم آن را همراه جامه‌هاي زياد بردم و چون به بغداد بردم گفت آنها را به محمد بن عباس قمي تحويل دهيد بعد از آن عمري نزد من كسي فرستاد كه آن جامه زن كجاست و اين درحالي بود كه صورتي از جامه‌ها نداشت هرچه جستجو كردم نيافتم و او گفت غصه نخور او را پيدا مي‌كني.[149]

نكته: هيچ اثري از توقيع بودن وجود ندارد.

32. محمد بن علي اسود گويد: علي بن حسين بن موسي بن بابويه بعد از درگذشت محمد بن عثمان از من درخواست كرد تا از حسين بن روح بخواهم تا مولاي ما از خداي تعالي بخواهد كه فرزند ذكوري به وي ارزاني فرمايد گويد از او درخواست كردم و او نيز آن را اخبار كرد و پس از سه روز خبر داد كه امام7 براي او دعا فرموده و بزودي فرزند مباركي براي او متولد خواهد شد كه خداوند به واسطه وي سود رساند بعد از او نيز اولادي خواهد بود... [150]و[151]

نكته: شخصيتي وارسته‌اي مانند پدر شيخ صدوق خودش مستقيماً وارد ارتباط و ملاقات با حضرت نمي‌شود و سعي مي‌كند درخواست را از كانال و مسير خود انجام دهد اين خود ارائه روش و طريقي است براي ما و ديگران و اينكه توقع نرود كه امام بايد هميشه افعال خارج العاده انجام دهد بلكه چون مصلحت نيست خدا از دختر عمويش به او فرزند دهد ديگر اصرار بر اين مطلب نمي‌كند و تقدير را مي‌پذيرد. چرا كه بعضي از ما تصور مي‌كنيم هرآنچه ما بخواهيم امام مصلحت بداند و انجام دهد كه اين توقع بيهوده‌اي بيش نيست.

33. احمد بن ابراهيم بن مخلد گويد: ‌در بغداد به محضر مشايخ درآمدم و علي بن محمد السمري ابتدائاً به من گفت خداوند علي بن الحسين بن موسي بن بابويه را رحمت كند گويند مشايخ، تاريخ آن روز را نوشتند بعداً خبر رسيد كه او در همان روز مرده است و خود علي بن محمد السمري در نيمه شعبان سال 328 درگذشت.[152]

نكته: نائب امام7 خبر از آينده مي‌دهند و اطلاق توقيع مشكل است.

34. جعفر بن محمد متيل گويد: در حال احتضار محمد بن عثمان عمري، بالاي سرش نشسته بودم و حسين بن روح پايين پاي او آنگاه به من التفات كرد كه به من دستور داده‌اند كه حسين بن روح را وصي قرار دهم. گويد من از بالاي سر او برخاستم و دست ابوالقاسم را گرفتم و در مكان خود نشاندم و خود به پايين پاي وي آمدم.[153]

نكته: در نصب اين گونه مقام بلندي هيچ گونه رابطه بازي وجود ندارد و شخصي مانند جعفر بن محمد متيل هيچ گونه مقاومتي نمي‌كند بلكه بسيار استقبال هم مي‌نمايد. در ضمن اين نيز از توقيعات به شمار نمي رود.

35. محمد بن علي بن متيل گويد: زني بود از اهل آبه كه سيصد دينار همراه داشت و آمد نزد عمويم و گفت مي‌خواهم آن را مستقيماً نزد حسين بن روح ببرم و مترجمي را همراه او فرستادند ديدند حسين بن روح به زبان خيلي فصيح حرف مي‌زند و نياز به مترجم ندارد. [154]و[155]

نكته: علم و دانش حسين بن روح كه حالت اعجاز داشته و از لوازم بسياري ضروري اين سمت مهم مي‌باشد. اطلاق توقيع بر اين جريان صحيح نيست.

36. جعفر بن محمد بن متيل گويد: ابوجعفر محمد بن عثمان امري مرا خواند و چند پارچه راه راه و يك كيسه كه چند درهم در آن بود به من داد و گفت اين را به واسط ببر و به اولين كسي كه او را ديدي به او تحويل بده محمد بن متيل مي‌گويد اين جريان كه مرا با اين وضعيت با كالاي چنين كمي به اين مأموريت فرستاد ناراحت كرد اما رفتم در واسط اولين كسي را ديدم پرسيدم حسن بن محمد بن قطاة صيدلاني وكيل وقف امام كجاست گفت من هستم محموله را به او دادم و او گفت كه محمد بن عبدالله حائري درگذشته و جامه دان را گشود و آنچه نياز بود حتي پول حمال و قبر كن در آن بود.

نكته: هيچ مطلبي بر توقيع بودن آن وجود ندارد. شايان ذكر است كه ياران ويژه حضرت اين گونه مورد توجه قرار مي‌گيرند حتي لوازم كفن و دفن از طرف امام و نائب او مي‌آيد.

37. ابوالحسن علي بن احمد بن علي عقيقي مي‌گويد: در سال 298 ه. ق به بغداد آمدم و نزد علي بن عيسي بن جراح كه در آن روز وزير در امور بود و درخواست من را اجابت نكرد و من گفتم نزد خدا عرض حاجت مي‌كنم و غضبناك بيرون آمدم سپس فرستاده‌اي از طرف حسين بن روح آمد و شرح حال خود را گفتم كه او با صد درهم و يك دستمال و مقداري حنوط و چند تكه كفن باز آمد. و گفت مولايت به تو سلام مي‌رساند مي‌گويد هرگاه غم و اندوه سراغ تو آمد اين دستمال را به صورتت بيندازد كه دستمال مولايت امام زمان4 است و چون به مصر رفتي دو روز قبل از آن محمد بن اسماعيل در گذشته و بعداً تو مي‌ميري...[156]و[157]

نكته: اگر انسان يار واقعي باشد حضرت خودش توجه مي‌كند و براي بهبود و آرامش او حتي دستمال شخصي خود و لوازم سفر آخرت نيز بدون درخواست حواله مي‌دهد.

38. احمد بن ابراهيم گويد: در سال 262 بر حكيمه خاتون وارد شدم و از پشت پرده با او صحبت كردم و از دينش پرسيدم او نام تك تك ائمه: را برد سپس نام مقدس حجة بن الحسن4 را برد من گفتم فدايت شوم آيا او را ديده‌ايد يا اينكه خبرش را شنيدي گفت: خبر است و ابو محمد7 به مادرش وصيت كرده گفتم آن فرزند كجاست گفت مستور است گفتم شيعه به چه كسي رجوع كند گفت: به جده‌اش مادر ابومحمد7 گفتم به كسي اقتدا كند كه به زن وصيت كرده گفت او در اين جريان به جدش امام حسين اقتدا كرده كه ظاهراً به زينب وصيت كرد و هرچه از امام سجاد7 صادر مي‌شد به زينب منسوب مي‌كردند تا او مستور بماند. سپس گفت شما اهل اخباريد آيا براي شما نقل نشده كه ميراث نهمين فرزند امام حسين7 در زمان حياتش تقسيم مي‌شود.[158]

نكات: تكلم حكيمه خاتون از پشت پرده يك پيام است براي زنان ما- اينكه حكيمه خاتون در جواب راوي كه سؤال مي‌كند آيا او را مشاهده كرده ايد يا خبر است؟ مي‌گويد خبر است و اين در حالي است كه روايات زيادي وجود دارد كه حكيمه خاتون را به عنوان شاهد ولادت و اساساً يكي از ادله ولادت حضرت معرفي مي‌كند كه بايد اين دوگانگي مرتفع گردد. و مطلب ديگر كه از اين جريان استنباط مي‌شود.[159] - وصيت امام حسن به مادرش كه نشانگر اهميت جايگاه جده امام زمان4 است.

39. محمد بن ابراهيم گويد: با جمعي نزد حسين بن روح رفتيم و مردي از ايشان سوال كرد و گفت آيا حسين بن علي دوست خدا بود؟ گفت: آري. پرسيد آيا قاتل او دشمن خدا بود؟ گفت: آري پرسيد: ‌آيا رواست خدا دشمنش را بر دوستش مسلط كند پاسخ داد: كه خداوند پيامش را مشافهة به بندگان نمي‌رساند بلكه از جنس خودشان پيامبراني فرستاد و چون مانند انسانها بودند گفتند اگر راست مي‌گوييد معجزه بياوريد كه قبول كنيم و آنها آوردند و چون مردم عاجز شدند از اعجاز، خداوند پيامبران را با اين قدرت از روي لطف و از سر حكمت گاهي غالب و گاهي مغلوب كرد كه مردم نگويند آن‌ها خدايند و از پرستش خداي يگانه باز بمانند و آنان را بپرستند و از جهتي نيز فضيلت صبرشان در برابر بلا و محنت شناخته نمي‌شد از اين روي خداوند احوال آنان را مانند ديگران كرد. و چنين كرد تا مردم بدانند پيامبران نيز خداي دارند كه خالق و مدبر آنها است و او را بپرستند و حجت تمام شود كه كسي براي آنان ادعاي ربوبيت نكند يا عناد و مخالفت و عصيان نورزد.

محمد بن ابراهيم مي‌گويد روز بعد رفتم كه از او سوال كنم كه اين پاسخ‌ها از خودت بوده يا نه كه او ابتدا گفت: هر آنچه بر زبان آوردم مسموعات از امام عصر7 بوده.[160]

نكته: در اين روايت جايگاه علمي و دانش حسين بن روح قابل توجه است و از طرفي نيز اين دانش را به امام وابسته مي‌داند نيز مشعر به جايگاه بلند معنوي و روحي اوست.

1-40. محمد بن شاذان مي‌گويد: 480 درهم از اموال نزد من بود كه با بيست درهم از خودم كه مجموعاً 500 درهم بود نزد امام فرستادم و درباره آن 20 درهم چيزي نگفتم فورد الجواب «قد وصلت الخمسمائة درهم التي لك فيها عشرون درهماً»[161]

… پاسخ آمد كه پانصد درهمي كه بيست درهم آن از آن تو بود رسيد.

2-40. محمد بن شاذان مي‌گويد بعد از آن مالي فرستادم و ننوشتم كه از آن كيست پاسخ آمد: فورد الجواب «وصل كذا و كذا منه لفلان كذا و لفلان كذا»[162]

… فلان مقدار رسيد كه اين مقدار آن از فلاني و اين مقدار آن از فلاني است.

3-40. گويد كه ابوالعباس كوفي گويد: مردي مالي را برد كه به او رساند و دوست داشت كه بر دلالتي واقف شود فوقع «ان استرشدت اُرشدت و ان طلبت وَجدت، يقول لك مولاك: احمل ما معك.»

توقيع صادر شد: اگر ارشاد خواهي ارشاد شوي و اگر طلب كني خواهي يافت مولاي تو گويد آنچه با خود داري حمل كن.

4-40. آن مرد گويد: از آنچه با خود داشتم شش دينار نسنجيده برداشتم و باقي را حمل كردم و اين توقيع صادر شد: «يا فلان رُدَّ السِّتة دنانير التي اخرجتها بلاوزن و وزنها سِتة دنانير و خمسة دوانيق و حَبَّةٌ و نصف».

اي فلاني: آن شش دينار نسنجيده را كه وزنش شش دينار و پنج دانگ و يك  حبه و نيم است تحويل بده، آن مرد گويد: آن دينارها را وزن كردم و در نهايت شگفتي ديدم چنان بود كه امام7 فرموده بود. [163]

41. ابوصالح خجندي گويد: در جستجو، يافتن و ديدار با حضرت مسافرتهاي زيادي كردم كه از ناحيه مقدسه توقيعي صادر شد كه چنين فرمود: «من بَحثَ فقد طَلَبَ، و مَن طَلَبَ فقد دلَّ، و مَن دلَّ فقد أشاط و من اشاط فقد اشرك»؛ هر كه بحث كند طلب كرده است و هر كه طلب كند دلالت كرده و هر كه دلالت كند هلاك كرده و هر كه هلاك كند مشرك است پس از جستجو دست برداشتم.[164]و[165]

نكته: ما موظف به پيدا كردن جايگاه حضرت يا تشرف به محضر او نيستم.

42. اسحاق بن حامد گويد: در قم مرد بزاز مؤمني بود كه يك شريك مرجئه داشت و پارچه نفيسي به دست آنها رسيد آن مرد مؤمن گفت: اين پارچه براي مولايم مناسب است شريك او گفت من مولايت را نمي‌شناسم اما هركاري دوست داري انجام بده پارچه را فرستادم و به دست امام7 رسيد كه امام آن را از طول دو نيم كرد و نيم آن را فرستاد و فرمود: ‌

«لاحاجة لنا في مال مرجئه»[166]

فرمود: ما نيازي به حال مرجئه نداريم.

نكته: هرچند اين كلام امام است اما به صورت شفاهي بود. و اطلاق توقيع مشكل است.

43. عبدالله بن جعفر حميري گويد: حضرت توقيعي بمناسبت مرگ پدر به محمد بن عثمان عمري صادر مي‌كند كه ضمن تعزيت مقام و جايگاه پدر را گوش زد مي‌شوند و مي‌فرمايد خداوند پاداش خيرت دهد خداوند شما را پاداش دهد تو سوگوار شدي و ما نيز سوگواريم و جدايي او تو را تنها ساخت و ما نيز تنها شديم خداوند او را در جايگاهش مسرور سازد. و از كمال سعادت اوست كه خداي تعالي فرزندي مثل تو به او ارزاني فرموده كه جانشين و قائم مقام وي باشد و براي او طلب رحمت كند، و متن مفصل توقيع بدين شرح است. [167]

" انا لله و انا اليه راجعون تسليما لامره و رضی بقضائه عاش ابوک سعيدا و مات حميدا فرحمه الله و الحقه باوليائه و مواليه عليهم السلام، فلم يزل مجتهدا فی امرهم ساعيا فيما يقربه الی الله عزوجل و اليهم، نضَّر الله وجهه و اقاله عَثرته "

و فی فصل آخر:

" اجزل الله لک الثواب و احسن لک العزاء رُزئتَ و رُزِئنا و اوحشک فراقه و اوحشنا فَسَّره الله فی منقلبه، و کان من کمال سعادته ان رزقه الله ولدا مثلک يُخلفه من بعده و يقوم مقامه بامره و يترحم عليه، و اقول الحمد لله فان الانفس طيبه بمکانک و ما جعله الله عزوجل فيک و عندک، اعانک الله و قواک و عضدک و وفقک و کان لک وليا و حافظا و راعيا و كافياً"[168]

انا لله و انا اليه راجعون، به درستي كه ما براي خداييم وبه سوي اوبرخواهيم گشت، به امر او تسليم و به قضا و قدر او راضي هستيم. پدر تو با سعادت و نيك بختي زندگي كرد و در حالي كه پسنديده و مورد ستايش بود از دنيا رفت، پس خداوند او را رحمت كند و به اوليا و دوستان خودش (يعني اهل بيت:) ملحق بفرمايد، او هميشه در امر ولايت اولياء الله تلاش مي‌كرد، و در آنچه كه او را به خدا و اهل بيت نزديك مي‌كرد مي‌كوشيد. خداوند روي او را خرم و تازه فرمايد، و لغزش او را ببخشد.

در بخش ديگري از توقيع شريف آمده بود: خداوند متعال ثواب تو را (در اين مصيبت) بزرگ گردانيده، و صبر نيكو براي تو كرامت فرمايد. هم تو و هم ما مصيبت ديده ايم، مصيبت پدرت موجب تنهايي ونگراني تو و ما شده است، پس خداوند او را در مكاني كه رفته است شاد گرداند. كمال سعادت او اين بوده است كه خداوند فرزندي همچون تو به او عنايت وروزي فرموده كه پس از او جانشين و قائم مقام او در امرش (سفارت از امام زمان4) باشد، و براي او رحمت الهي را طلب كند. من مي‌گويم: الحمدلله، چرا كه دل‌ها به وسيله مكان و منزلت تو و آنچه كه خداوند در وجود تو قرار داده و نزد توست پاك و شادند. خداوند متعال تو را ياري كند و به تو قوت و توفيق كرامت فرمايد و صاحب و حافظ و نگهبان تو باشد و خداوند براي تو كافي است.

نكته: توجه خاص امام به جايگاه عثمان بن سعيد تا جائيكه مي‌فرمايد مرگ او ما را تنها گذاشت قابل توجه است.

44. شيخ ابوجعفر گويد: اين توقيع را سعد بن عبدالله چنين ثبت كرده است: خداوند هر دو شما را توفيق طاعت دهد... آنچه از مناظره و احتجاج مختار كه جانشيني به غير از جعفر بن علي نيست هر چه از او و اصحابش نقل شده همه را دانستم من از گمراهي بعد از هدايت به خدا پناه مي‌برم آيا آنها اينهمه روايات را نديده‌اند آيا نمي‌دانند كه زمين هيچگاه از حجت خدا كه يا ظاهر است و يا نهان- خالي نمي‌ماند. آيا آنها انتظام امامان خود را نمي‌دانند و يكي پس از ديگر رفتند و جانشين خود معرفي كردند و امام حسن عسكري7 نيز جانشين خود را معرفي نمود... و بدانند حق با ما است و در نزد ماست و هر كه غير ما چنين گويد كذّاب و مفتر است و هر كه جز ما ادعاي آن را بنمايد گمراه و منحرف است.[169]

نكته: در يك عصر حضرت توقيعي براي دو نفر پدر و پسر مي‌فرستند كه فقط پدر نائب است و پسر بعد از مرگ پدر به نيابت مي‌رسد و اين مطلبي است كه مي‌شود از آن اين بهره را برد كه صدور توقيع براي غير نائب هم ممكن است.

45. ابوعلي بن همام مي‌گويد: اين دعا را شيخ ابوجعفر عمري براي من املا فرمود و امر كرد كه آن را بخوانم و آن دعا غيبت قائم است: اللهم عرفني نفسك ان لم تعرفني نفسك...[170] كه البته اين حديث مفصل است و جهت پرهيز از اطاله از نقل آن صرف نظر مي‌كنم.

نكته: ‌اين يك نوع دعا و مناجات و درد دل كردن با حضرت است كه بينش و شناخت را نسبت به حضرت بيشتر مي‌كند، و توقيع بودن آن معلوم هست كما اينكه از متن و دلالت آن اين مسئله استفاده مي‌شود و يك نوع آموزش دعا و نحوه ارتباط معنوي داشتن است.

46. ابومحمد حسن بن احمد مكتب گويد: در سال كه شيخ عمري درگذشت چند روز قبل از آن من در بغداد بودم خدمت ايشان رسيدم و او توقيعي بيرون آورد كه حضرت به او فرموده بود: «بسم الله الرحمن الرحيم يا عليّ بن محمد السّمري اعظم الله اجرا اخوانك فيك فانك ميت مابينك و بين سته ايام فاجمع اَمرك و لاتوص الي احد يقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغيبة الثانيه ]الغيبة التامه[ فلاظهور الا بعد اذن الله عزوجل و ذلك بعد طول الاَمه و قسوة القوب. و امتلاء الارض جوراً، و سيأتي شيعتي من تدعي المشاهده، الا فمن ادّعي المشاهدة قبل خروج السفياني و الصحية فهو كاذبٌ مفتر، و لاحول و لاقوة الا بالله العلي العظيم»؛ شش روز ديگر خواهيد مرد و بعد از خودت كسي را به عنوان جانشين معرفي نكن كه دومين غيبت آغاز خواهد شد كه ظهور طولاني مي‌گردد پس بعضي مي‌آيند ادعا رؤيت مي‌كنند بدانيد هر كسي قبل از خروج سفياني و نداي آسماني ادعاي مشاهده كند دورغ‌گو و مفتر است.[171]

نكته: اين توقيع از جمله توقيعاتي است كه جنجالي است كه مسائلي از قبيل تشرف خدمت امام و نيابت خاصه در آن وجود دارد.

47. محمد بن حسن صرفي گويد: اراده سفر حج كردم مقداري از اموال را به من دادند كه به حسين بن روح بدهم كه مقداري از آنها طلا و نقره بود كه تبديل به شمش كردم و در سرخس هنگام استراحت يك عدد از شمش‌ها را ميان ريگزار گم كردم كه در همدان از اموال خود به همان وزن شمشي خريدم و جايگزين نمودم و زمانيكه محضر حسين بن روح رسيدم از ميان آنها شمش مرا بيرون آورد و گفت اين از اموال ما نيست شما در سرخس آن را گم كردي هنگام برگشت از همان جا آن را پيدا مي‌كني و بزودي مي‌آيي و آن هنگام من نيستم. گويد همانگونه كه او گفت محقق شد و در سفر دوباره‌ام به مكه حسين بن روح در گذشته بود و شِمش را به علي بن محمد سمري دادم.[172]

نكته: نقل يك جريان است و اطلاق توقيع درست نيست.

48. ابوجعفر بزرجي گويد: جريان مفصلي از شخصي نقل مي‌كند كه برادري فقير داشت كه اموالش را به سرقت مي‌برد و شب با خود مي‌گويد نزد امام عسكري7 بروم اما صبح نزد داروغه مي‌رود او مشغول قمار است منتظر مي‌ماند كه قاصدي از نزد امام عسكري7 مي‌آيد و او را طلب مي‌كند. امام7 به او مي‌فرمايد شب ما را مي‌خوانيد و صبح نزد كس ديگر مي‌روي برو كيسه زر تو پيدا شد و بگير.

مي‌گويد: چو فردا شب مرد هاشمي مرا دعوت كرد و از كنيز پيرش خواست كه جريان ميل و مولود را نقل كند و او گفت براي شفاي نوزاد مريض‌مان نزد حكيمه خاتون رفت و او گفت آن ميلي كه ديشب آن مولود پاك را با آن سرمه كشيديم بياور و گرفتيم و به چشمان آن ماليدم شفا پيدا كرد و مدتها از آن براي شفاي مريضان استفاده كرديم كه ناگهان ناپديد شد.[173]

نكته: نقل جريان ولادت از طريق و جهت ديگر توسط حكيمه خاتون و بدين روي از اين دست موارد جهت اثبات ولادت حضرت بهره برد. هرچند نمي شود از آن به توقيع ياد كرد.

49. حسين بن علي بن محمد قمي معروف به ابوعلي بغدادي گويد: از بخارا ده شمش طلا براي حسين بن روح مي‌آوردم كه در آمويه يكي از آنها را گم كردم و در بغداد يكي را جايگزين آن نمودم كه حسين بن روح آن را شناخت و گفت آنچه را در آمويه گم كردي به ما رسيد و آن را ديدم كه فهميدم همان بود كه گم شده بود. در همان سال زني از من پرسيد وكيل امام كيست. حسين بن روح را به او معرفي كردم و زن پيش او رفت و گفت‌اي شيخ همراه من چيست حسين بن روح گفت آنچه در دست داري در دجله انداز و بعد جوابت را مي‌دهم آن زن همان كه حسين گفته بود انجام داد و برگشت سپس حسين بن روح به خدمتكار گفت آن حقه را بياور و به زن گفت اين همان حقه است كه به دجله انداختي آيا به تو بگويم درون آن چيست يا تو مي‌گويي زن گفت شما بفرماييد: حسين بن روح محتويات را گفت...[174].

نكته: روايت حكايت از سربلندي حسين بن روح در امتحان مي‌كند و جايگاه او را بيان مي‌نمايد. اما نشانه‌اي از توقيع بودن آن به چشم نمي‌خورد.

50. ابوالحسن محمد بن احمد داودي از پدرش روايت مي‌كند: نزد حسين بن روح بودم كه مردي آمد پرسيد منظور عباس به پيامبر6 چه بود كه گفت ابوطالب به حساب جمل اسلام آورد و با دست خود شصت و سه را برشمرد. او گفت مقصود از اله احد جواد است كه حسين بن روح تفسير آن را بيان مي‌كند. [175]

نكته: جايگاه علمي حسين بن روح را بيان مي‌نمايد و اينكه او شخصي داراي بينش و عرفان عميق نسبت به رموز و اسرار بود.

51. ابوالحسين محمد بن جعفر اسدي گويد: توسط شيخ ابوجعفر سوالاتي از صاحب الزمان كردم و اين پاسخ‌ها صادر شد.

«أما ما سألت عنه من الصلاه عند طلوع الشمس و عند غروبها فَلَئِن كان كما يقولون إنّ الشمس تطلع بين قرني الشيطان و تغرب بين قرني الشيطان فما أرغم انف الشيطان أفضل من الصلاه، فصلّها و أرغِم أنف الشيطان.

و أما ما سألت عنه من أمر الوقف علي ناحيتنا و ما يُجعَل لنا ثم يحتاج اليه صاحبُهُ، فكلَّ ما لم يُسلّم فصاحبه فيه بالخيار و كل ما سلَّم فلا خيار فيه لصاحبه، احتاج اليه صاحبه أو لم يحتج، افتقر اليه أو استغني عنه.

و أما ما سألت عنه من أمر من يستحل ما في يده من أموالنا و يتصرف فيه تَصرّفُه في ماله من غير أمرنا، فمن فعل ذلك فهو ملعون و نحن خصمأُوه يوم القيامه، فقد قال النبي6: «المَستحِلّ من عترتي ما حرَّم الله ملعون علي لساني و لسان كلّ نبي»، فمن ظلمنا كان من جمله الظالمين، و كان لعنه الله عليه لقوله تعالي: «ألا لعنه الله علي الظالمين.»

و أما ما سألت عنه من أمر المولود الذي تنبت غلفته بعد ما يختن هل يختن مَرَّة اخري؟ فانه يجب أن يقطع غلفته فان الارض تَضِجّ الي الله عزوجل من بول الأغلف أربعين صباحاً.

و أما ما سألت عنه من أمر المصلي و النار و الصوره و السّراج بين يديه هل تجوز صلاته فان الناس اختلفوا في ذلك قبلك، فانه جائز لمن لم يكن من أولاد عَبَدَه الأصنام أو عَبَدَة النّيران أن يصلّي و النار و الصوره و السّراج بين يديه، ولا يجوز ذلك لمن كان من أولاد عبده الأصنام و النّيران.

و أما ما سألت عنه من أمر الضّياع التي لناحيتنا هل يجوز القيام بعمارتها و أداء الخراج منها و صرف ما يفضل من دخلها الي الناحيه احتساباً للأجر و تَقَرُّباً الينا، فلا يحلّ لأحد أن يتصرف من مال غيره بغير ادنه فكيف يحل ذلك في مالنا، من فعل شيئاً من ذلك من غير أمرنا فقد استحل مِنّا ما حُرِّم عليه، و من أكل من أموالنا شيئا فانما يأكل في بطنه ناراً و سيصلي سعيراً.

و أما ما سألت عنه من أمر الرجل الذي يجعل لناحيتنا ضَيعَةً و يُسَلِّمها من قَيّمٍ يقوم بها و يعمُرها و يُؤدِّي من دَخلها خراجها و مَؤُونتها و يَجعَلُ ما يبقي من الدخل لناحيتنا، فان ذلك جائز لمن جعله صاحبُ الضيعه قيّماً عليها، انّما لايجوز ذلك لغيره.

و أما ما سألت عنه من أمر الثّمار من أموالنا يَمُرّ بها المارُّ فيتناوَلَ منه و يأكُلُه هل يجوز ذلك له؟ فانّه يحلّ له أكله و يحرم عليه حمله.»[176]و[177]

1. هيچ عملي بهتر از نماز بيني شيطان را به خاك نمي‌مالد.

2. هركس مالي را براي ما وقف كند هرآنچه از آن را تسليم نكرده باشد مي‌تواند صاحبش بشود و در غيرش هيچ اختياري ندارد.

3. هر كسي در اموال ما بدون اجازه ما تصرف كند ملعون است.

4. نوزادي كه پس از ختنه دوباره پوست برويد واجب است ديگر بار ختنه شود.

5. نماز در مقابل آتش و تصوير براي فرزندان بت پرستان و آتش پرستان جايز نيست.

6. هركسي بدون اجازه ما در اموال ما تصرف كند و خداوند شكم آنها را پر از آتش مي‌كند...

7. كساني كه از ميوه باغهاي متعلق به ما را مي‌خورند خوردن آن جايز اما بردنش حرام است.

52. ابوبصير گويد: به تفسير روايتي از امام باقر7 مي‌پردازد كه در جواب راوي كه سوال مي‌كند ساده ترين چيزي كه بنده به واسطه آن داخل در دوزخ مي‌شود چيست؟ مي‌فرمايد: ‌كسي كه درهمي از مال يتيم بخورد و ما يتيم هستيم.[178]

نكته: تفسير امام باقر7 از مطلبي است و هيچ گونه ارتباطي با توقيع ندارد.

53. ابوعلي بن ابوالحسن اسدي از پدرش روايت كند كه گفت: ‌توقيعي از جانب ابوجعفر محمد بن عثمان ابتداءً و بدون سوال چنين صادر شد.

«بسم الله الرحمن الرحيم، لعنته الله و الملائكة و الناس اجمعين علي من استحل من مالنا درهماً».

لعنت خداوند و ملائكه و همه مردم بر كسي باد كه درهمي از اموال ما را بر خود حلال شمارد. ابوالحسين اسدي گويد: در دلم خطور كرد كه اين توقيع در مورد كسي است كه درهمي از اموال ناحيه را بر خود حلال شمارد و نه كسي كه از اموال ناحيه مي‌خورد ولي آن را بر خود حلال نمي‌شمارد و با خود گفتم: آن درباره همه كساني است كه حرامي را حلال شمارند و برتري امام7 بر ديگران در اين باب چيست؟ قسم به خدايي كه محمد6 را به عنوان پيامبر و بشير فرستاد ديگر بار به آن توقيع نگريستم و ديدم آن توقيع به طبق آنچه در دلم خطور كرد تغيير يافته و چنين است. بسم الله الرحمن الرحيم لعنة الله و الملائكته و الناس اجمعين علي من اكل من مالنا درهماً حراماً. [179]

نكته: صادر شدن توقيع براي غير از نواب اربعه البته با واسطه آنها بر ابوعلي اسدي...  حائز اهميت و جالب توجه و دقت است كه با نظر گرفتن موارد مشابه مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه صدور توقيع به غير از نواب اربعه از جمله شيخ مفيد به دور از استحكام و واقعيت نيست.

54. محمد بن عيسي بن عبيد يقطيني گويد: به امام هادي نوشتم؛ فداي شما شوم مردي از اموال خود براي شما چيزي قرار داده اگر بدان نيازمند شود مي‌توان آن را براي خود بر دارد. امام جواب مي‌دهد مادامي كه به ما تسليم نكرده مي‌تواند و اگر تسليم كرده چنانچه بدان نيازمند باشد عقيده ما چنان است كه بدان مال با وي مواسات كنيم.[180]

مروري بر توقيعات وارده در كتاب الغيبة شيخ طوسي

مرحوم شيخ طوسي در كتاب غيبتش در فصل چهارم تحت عنوان برخي از معجزات حضرت ولي عصر به نقل جرياناتي مي‌پردازد كه كرامت و معجزه حضرت مي‌باشند و از آن در راستاي اثابت امامت آن بزرگوار استفاده مي‌كند لكن از خلال آنها به توقيعاتي برخورد كردم كه به صورت مفصل به موارد غير تكراري در ادامه توقيعات وارده در كتاب كمال الدين متذكر مي‌شوم و توقيعات تكراري را به صورت پاورقي در ذيل توقيع مربوطه يادآور شده‌ام.

55. بدر- غلام احمد بن حسن روايت كرده كه وارد منطقه جبل شدم بدون آنكه معتقد به امامت (ائمه7) باشم اما آنها را دوست مي‌داشتم تا اينكه يزيد بن عبدالملك درگذشت و در بيماري‌اش به من وصيت كرد كه اسب و شمشير و كمربندش را به مولايش بدهم ترسيدم كه اگر اسب را به كوتكين[181] نسپارم به من اهانت كند. از اين روي آن‌ها را به هفتصد دينار قيمت كردم و كسي را از اين جريان با خبر نساختم كه ناگاه پيامي از عراق براي من آمد كه «ان وجه السبعمائه دينار التي لنا قبلك من ثمن الشهري السمند و السيف و المنطقة»؛ «هفتصد ديناري كه بابت بهاي اسب و شمشير و كمربند نزد توست. برايمان بفرست. [182]

نكته: اشاره به جو بسيار پر خفقان، پليسي و ضد اهل بيت آن زمان دارد.

مطلب ديگر صدور توقيع و ارسال آن توسط افراد غير معروف و غير نواب اربعه. در بحث توقيعات شيخ مفيد بسيار كارگشا است.

56. محمد بن يعقوب از علي بن محمد روايت كرده: (از ناحيه مقدسه) توقيعي صادر شد مبني بر نهي از زيارت مقابر قريش (كاظمين) و حير (حائر حسيني) كه پس از چندي وزير «باقطاني» را احضار كرد و به او گفت به بني فرات و برسيان (اهالي منطقه‌اي بين حله و كوفه) بگو به زيارت كاظمين نرويد زيرا خليفه دستور داده كليه كساني كه به زيارت بروند. تحت تعقيب قرار گيرند و دستگير خواهند شد.

نكته: بيانگر جو بسيار خفقان عصر حضرت است و از جهتي توجه خاص حضرت به شيعيان كه براي جلوگيري از كشتار و خونريزي، آنان را نهي از زيارت مي‌كند. [183]

مرحوم شيخ طوسي در همين فصل چهارم تحت عنوان «و اما ماظهر من جهته7 من التوقيعات» به برخي از توقيعات وارده حضرت صاحب الزمان7 اشاره مي‌كند.

57. اخبرني جماعة... از علي بن ابراهيم رازي از پيرمردي مورد اعتماد در بغداد روايت كرد كه ابن ابي غانم قزويني با جمعي از شيعيان در مورد جانشيني امام عسكري7 مشاجره‌ مي‌كنند و او منكر وجود جانشين براي حضرت امام عسكري7 مي‌شود از اين روي نامه‌اي براي امام عصر4 مي‌نويسد و آن جناب را در جريان امر قرار مي‌دهند پاسخ نامه آنان با دست خط مبارك آن حضرت4 با اين بيان شرف صدور پيدا مي‌كند كه ابتدا متن توقيع و سپس نكات مهم و برجسته آن را ياد آور مي‌شوم.

بسم الله الرحمن الرحيم عافانا الله و اياكم من الضلاله و الفتن و وهب لنا ولكم روح اليقين و أجارنا و اياكم من سوء المنقلب انه أنهي الي ارتياب جماعه منكم في الدين و ما دخلهم من الشك و الحيره في ولاه أمورهم، فغمنا ذلك لكم لا لنا، و ساءنا فيكم لا فينا، لأن الله معنا ولا فاقه بنا الي غيره و الحق معنا فلن يوحشنا من قعد عنا و نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا.

يا هولاء! ما لكم في الريب تترددون و في الحيره تنعكسون؟ أو ما سمعتم الله ـ عزوجل ـ يقول: «يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منكم».[184]

أو ما علمتم ما جاءت به الآثار مما يكون و يحدث في أئمتكم عن الماضين و الباقين منهم7؟ أو ما رأيتم كيف جعل الله لكم معاقل تأوون اليها و أعلاماً‌ تهتدون بها من لدن آدم7 الي أن ظهر الماضي7، كلما غاب علم بدا علم، و اذا أفل نجم طلع نجم؟ فلما قبضه الله اليه ظننتم أن الله تعالي أبطل دينه و قطع السبب بينه و بين خلقه، كلا ما كان ذلك ولا يكون حتي تقوم الساعه و يظهر أمر الله سبحانه و هم كارهون.

و ان الماضي7 مضي سعيداً فقيداً علي منهاج آبائه7 حذو النعل بالنعل و فينا وصيّتُهُ و علمه و من هو خلفه و من هو يسد مسده، لا ينازعنا موضعه الا ظالم آثم ولا يدعيه دوننا الا جاحد كافر، ولو لا أن أمر الله تعالي لايغلب و سرّه لا يظهر ولا يعلن، لظهر لكم من حقنا ما تبين منه عقولكم و يزيل شكوككم، لكنه ما شاء الله كان و لكل أجل كتاب.

فاتقوا الله و سلموا لنا وردوا الأمر الينا، فعلينا الاصدار كما كان منا الايراد، ولا تحاولوا كشف ما غطّي عنكم ولا تميلوا عن اليمين و تعدلوا الي الشمال و اجعلوا قصد كم الينا بالموده علي السنه الواضحه.

فقد نصحت لكم و الله شاهد علي و عليكم ولو لا ما عندنا من محبَّة صلاحكم و رحمتكم و الاشفاق عليكم لكنا عن مخاطبتكم في شغل فيما قد امتحنا به من منازعه الظالم العُتُل الضال المتتابع في غيِّه، المضادّ لربه، الداعي ما ليس له، الجاحد حق من افترض الله طاعته، الظالم الغاصب.

و في ابنة رسول الله6 لي أسوة حسنة و سيردي الجاهل رداءه عمله و سيعلم الكافر لمن عقبي الدار عَصَمَنا الله و اياكم من المهالك و الأسواء و الآفات و العاهات كلها برحمته فانه وليّ ذلك و القادر علي ما يشاء و كان لنا و لكم ولياً و حافظاً و السلام علي جميع الأوصياء و الأولياء و المومنين و رحمه الله و بركاته و صلي الله علي محمد و آله و سلم تسليماً.[185]

به نام خداوند بخشنده مهربان

خداوند تبارك و تعالي ما و شما را از گمراهي و فتنه‌هاي روزگار محافظت فرمايد [و سربلندي كرامت كند] و به ما و شما روح يقين را مرحمت فرمايد و از سختي و بدي روز قيامت، ما و شما را در پناهش قرار دهد. در مورد شك و ترديد تعدادي از شما در امر دين، و آنچه از شك و سرگرداني در مورد واليان امر امامت به قلب آنها وارد شده است اخباري به من رسيده و موجب ناراحتي و غم و اندوه ما شده، آن هم براي شما نه براي خودمان. چرا كه خداوند تبارك و تعالي با ماست و به غير حضرت حق هيچ نيازي ندرايم، حق با ماست، پس از كسي كه از ما دوري بجويد و با ما نيايد هرگز وحشتي نداريم. ما پرورش يافتگان پروردگارمان هستيم و خلق خدا پرورش يافتگان ما هستند.

اي مردم! براي شما چه اتفاقي افتاده است كه در شك و ترديد افتاديد؟ و در حيرت و سرگرداني وارونه شده ايد [راه برعكسي مي‌رويد]؟ آيا نشنيده ايد كه خداوند تبارك و تعالي مي‌فرمايد: «اي كساني كه ايمان آورده ايد! از خداوند و پيامبر و صاحبان امر از خودتان اطاعت كنيد»؟[186]

آيا آثار و اخباري كه در مورد امامان گذشته و آينده7 براي شما آمده را نمي‌دانيد؟ آيا نديديد كه خداوند چگونه براي شما پناهگاه هايي ايجاد فرمود تا به آنها پناه برده و مأوي كنيد؟ و از زمان آدم7 تا امامي كه گذشته است [يعني امام حسن عسكري7] علامت‌هايي گذاشت تا به واسطه آنها هدايت بشويد؟ و هر وقت علم هدايتي غايب شده، از دنيا رفت، علم ديگري ظاهر شد؟ و هر گاه ستاره‌اي تاريك شد ستاره ديگري طلوع كرد؟ آنگاه كه خداوند تبارك و تعالي او را به جوار رحمت خود برد، شما خيال كرديد كه خداوند دينش را باطل و اسباب و وسائط ارتباط بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز اين گونه نيست و تا قيامت هم اين اتفاق نخواهد افتاد و امر خداوند سبحان ظاهر مي‌شود، در حالي كه آنها [مرددين و شكاك ها] علاقه‌اي به اين امر ندارد.

تحقيقاً امام گذشته و قبلي [يعني امام حسن عسكري7] بر همان روش پدران بزرگوارش و مانند ايشان7 سعادتمندانه از دنيا رفته است؛ اما وصيت و علم او و همچنين جانشين و كسي كه جاي او را پر مي‌كند در ميان ماست.

هيچ كسي درباره جانشني او با ما منازعه و مخالفت نمي‌كند به جز ستمگر گناه كار، و غير از ما كسي آن را ادعا نمي‌كند مگر آن كه منكر و كافر باشد. اگر نبود اين كه امر خداي متعال [هرگز] مغلوب نشده و رازش ظاهر و علني نمي‌شود، حتماً در حق ما اموري ظاهر مي‌شد كه عقل‌هاي شما روشن و شك شما از بين مي‌رفت، لكن هر آنچه كه خدا بخواهد همان مي‌شود، و براي هر اجل و سرآمدي، كتاب معيني است.

پس تقواي الهي داشته باشيد و تسليم امر ما باشيد و در مسائل و امورتان به ما مراجعه كنيد، ما هم وظيفه داريم كه علم را به شما ارائه كنيم. چنانكه وظيفه داريم به سمت علم و معنويت راهبري كنيم. براي آشكار شدن آنچه كه بنابر مصلحتي بر شما مخفي شده است اصرار نكنيد و از مسير راست و درست منحرف نشويد و ميل چپ روي پيدا نكنيد قصد و نيتتان را دوستي و محبت ما بر مبناي سنت روشن و آشكار رسول خدا6 قرار دهيد.

من شما را نصيحت كردم، خداوند نيز بر من و شما شاهد و گواه است كه اگر محبت و علاقه ما به صلاح و رحمت شما و شفقت و مهرباني به شما نبود، به جاي اين كه با شما ارتباط داشته باشيم [و نامه نگاري كنيم] در آنچه كه به آن امتحان شده ايد، از منازعه با ستمگر شكم باره گمراه كه پيروي از سركشي وستمش مي‌كند، و نسبت به پروردگارش گمراه است و چيزي را ادعا مي‌كند كه حقش نيست، و حق كسي را كه خداوند اطاعتش را واجب نموده انكار كرده و ظالم و غاصب است،[187] به كار خودمان مشغول مي‌شديم و شما را از گمراهي هدايت نمي‌كرديم.

سيره و عمل يگانه دختر پاك رسول خدا6 براي من الگو و اسوه نيكو و پسندديده‌اي است، و بدي عمل جاهل به زودي به خودش بر مي‌گردد و هلاكش مي‌كند، و كافربه زودي خواهد دانست كه خانه آخرت [يعني بهشت و رضوان الهي] براي كيست.

خداوند تبارك و تعالي با رحمت واسعه اش ما و شما را از هلاكت و بدي‌ها و آفات و مصيبت‌ها حفظ فرمايد كه او ولي اين كار بوده و بر هر كاري كه اراده فرمايد قادر است، و به ما و شما ولايت دارد و حافظ ما و شماست. سلام و رحمت و بركات خداوند بر تمامي اوصياء و اولياء و مومنين باد، و صلي الله علي محمد و آل محمد و سلم تسليماً.

1. ابتدا دعا مي‌كند كه خداوند ما و شما را از گمراهي و آشوبها مصون دارد.

2. شك و ترديد شما پيرامون دين و پيشوايان ديني ما را اندوهگين كرد و اين نه به خاطر خودمان است بلكه بخاطر شماست زيرا خدا با ماست و با استعانت او نياز به هيچ كسي نداريم ما پرورش يافته خداييم و مردم دست پرورده مايند.

3. توصيه به اطاعت از خدا و رسولش جهت رهايي از شك و ترديد

4. آيا به رخدادهاي تاريخي نينديشيده‌ايد كه خداوند از زمان خلقت آدم تا زمان پدرم همواره حجت‌ها و راهنماياني را فرستاده كه بشر را هدايت كنند و هرگاه يكي از آن‌ها از دنيا رفته ولي خداي ديگري به جاي او آمده.

5. زماني كه خداوند روح پاك پدرم را به آسمان‌ها بالا برد پنداشتيد كه خدا ارتباط خود و آفريدگانش را قطع مي‌كند هرگز چنين كاري رخ نمي‌دهد هرچند دشمنان نا خرسند باشند. امام پيشين مانند اجداد طاهرين خود عمل كرد و جانشين تعيين كردند كه جز ستم گران كفر پيشه انكار او را نمي‌كند.

6. اگر امر خداوند مغلوب نمي‌گرديد و رازش آشكار نمي‌گشت به گونه‌اي حق برايتان معلوم مي‌شد كه عقلتان مبهوت و حيران مي‌گشت.

7. مردم از خداوند پروا كنيد و تسليم امر شويد و زمام امور خويش را به ما بسپاريد.

8. درصدد پرده برداري از اموري كه بر شما نهان و پوشيده است برنياييد و از راه راست منحرف نشويد.

9. آن چه گفتم براي خيرخواهي شماست و خدا مي‌داند كه اگر علاقه و محبت به اصلاح شما و مهرورزي و دلسوزي به شما مطرح نبود با شما سخني نداشتم.

10. دخت پاك رسول خدا6 برايم الگوي شايسته و نيكوست تبهكاران نادان سزاي كار خود را خواهند ديد و آنها پي خواهند برد كه فرجام امور از آن چه كسي است.

11. در نهايت امام عصر4 مجدداً دعا مي‌كند براي رهايي از گرفتاري در ورطه سقوط شك و ترديد.[188]

نكات: اين توقيع تصريح شده كه به خط مبارك حضرت است، صدور توقيع بدون واسطه نواب خاص و توسط يك پيرمرد مورد اطمينان.[189]

58. بهذه الاسناد سعد بن عبدالله اشعري از احمد بن اسحاق بن سعد اشعري نقل مي‌كند يكي از دوستان نزد من آمد و گفت جعفر نامه‌اي براي من نوشته و مدعي شده كه بعد از امام هادي7 آنچه از حلال و حرام است نزد من است و از من پيروي كنيد.

احمد بن اسحاق مي‌گويد نامه‌اي براي حضرت مهدي نوشتم و نامه جعفر را نيز با آن ضميمه نمودم. جواب نامه از ناحيه مقدسه آمد.

بسم الله الرحمن الرحيم أتاني كتابك أبقاك الله و الكتاب الذي أنفذته درجه و أحاطت معرفتي بجميع ما تضمّنه علي اختلاف الفاظه و تكرر الخطاء فيه و لو تدبّرته لوقفت علي بعض ما وقفت عليه منه و الحمدلله رب العالمين حمداً لا شريك له علي احسانه الينا و فضله علينا، أبي الله ـ عزوجل ـ للحق الاّ اتماماً و للباطل الاّ زهوقاً و هو شاهد عليّ بما أذكره، وليٌ عليكم بما أقوله، اذا اجتمعنا ليوم لا ريب فيه و يسألنا عما نحن فيه مختلفون، انه لم يجعل لصاحب الكتاب علي المكتوب اليه ولا عليك ولا علي أحد من الخلق جميعاً‌ امامةً مفترضه ولا طاعةً ولا ذمةً، و سأبين لكم جمله تكتفون بها ان شاء الله تعالي.

يا هذا يرحَمُك الله ان الله تعالي لم يخلق الخلق عبثا ولا اهملهم سُديً بل خلقهم بقدرته و جعل لهم اسماعاً و أبصاراً و قلوباً و ألباباً، ثم بعث اليهم النبيين7 مبشرين و منذرين يأمرونهم بطاعته و ينهونهم عن معصيته و يعرفونهم ما جَهِلوه من أمر خالقهم و دينهم و أنزل عليهم كتاباً و بعث اليهم ملائكه يأتين بينهم و بين من بعثهم اليهم بالفضل الذي جعله لهم عليهم و ما آتاهم من الدلائل الظاهره و البراهين الباهره و الآيات الغالبه.

فمنهم من جعل النار عليه برداً و سلاماً و اتخذه خليلاً و منهم من كلمه تكليماً و جعل عصاه ثعباناً مبيناً. و منهم من أحيا الموتي باذن الله و أبرأ الأكمه و الأبرص باذن الله.

و منهم من علمه منطق الطير و أتي من كل شيء، ثم بعث محمداً6 رحمه للعالمين و تمم به نعمته و ختم به انبياءه و أرسله الي الناس كافه و أظهر من صدقه ما أظهر و بين من آياته و علاماته ما بيَّن.

ثم قبضه6 حميداً فقيداً سعيداً و جعل الأمر [من] بعده الي أخيه و ابن عمه و وصيه و وارثه علي بن أبي طالب7، ثم الي الأوصياء من ولده واحداً واحداً، أحيا بهم دينه و أتم بهم نوره و جعل بينهم و بين اخوانهم و بني عمهم و الأدنين فالأدنين من ذوي أرحامهم فرقاناً بينا يعرف به الحجة من المحجوج و الامام من المأموم.

بأن عصمهم من الذنوب و برّأهم من ا لعيوب و طَهّرهم من الدنس و نَزّههم من اللبس و جعلهم خزان علمه و مستودع حكمته و موضع سرّه و أيّدَهم بالدلائل ولو لا ذلك لكان الناس علي سواء ولادّعي أمر الله ـ عزوجل ـ كل أحد و لما عرف الحق من الباطل و لا العالم من الجاهل.

و قد ادعي هذا المبطل المفتري علي الله الكذب بما ادعاه فلا أدري بأية حاله هي له رجاء أن يتم دعواه، أبفقهٍ في دين الله؟ فو الله ما يعرف حلالاً من حرام ولا يفرق بين خطاء و صواب، أم بعلمِ؟ فما يعلم حقاً من باطل لا محكماً من متشابه ولا يعرف حد الصلاه و وقتها، أم بورعٍ؟‌ فالله شهيد علي تركه الصلاه الفرض أربعين يوماً يزعم ذلك لطلب الشَعوَذه و لعل خبره قد تأدّي اليكم وهاتيك ظروف مسكره منصوبه و آثار عصيانه لله ـ عزوجل ـ مشهوره قائمه، أم بآيه؟ فليأت بها، أم بحجةٍ؟ فلُيقمها، أم بدلاله؟ فليذكرها.

قال الله ـ عزوجل ـ في كتابه: «بسم الله الرحمن الرحيم حم تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم * ما خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما الاّ بالحق و اجل مسمي و الذين كفروا عما انذروا معرضون * قل أرأيتم ما تدعون من دون الله اَرُوني ما ذا خلقوا من الأرض أم لهم شرك في السماوات ائتوني بكتاب من قبل هذا أو أثارةٍ من علم ان كنتم صادقين * و من أضل ممن يدعوا من دون الله من لايستجيب له الي يوم القيامه و هم، عن دعائهم غافلون * و اذا حُشِر الناس كانوا لهم أعداء و كانوا بعبادتهم كافرين»

فالتمس تولي الله توفيقك من هذا الظالم ما ذكرت لك و امتحنه وَ سَله عن آيه من كتاب الله يفسرها أو صلاه فرضه يبين حدودها و ما يجب فيها لتعلم حاله و مقداره و يظهر لك عواره و نقصانه و الله حسيبه.

حفظ الله الحق علي أهله و أقرَّه في مستقره و قد أبي الله ـ عزوجل ـ أن تكون الامامه في أخوين بعد الحسن و الحسين7 و اذا أذن الله لنا في القول ظهر الحق و اضمحل الباطل و انحسر عنكم و الي الله أرغب في الكفايه و جميع الصنع و الولايه و حسبنا الله و نعم الوكيل و صلي الله علي محمد و آل محمد.[190]

به نام خداوند بخشنده مهربان

نامه تو به دستم رسيد، خداوند به شما بقا و طول عمر كرامت كند، و نامه‌اي را هم كه در ميان آن گذارده بودي رسيد، البته با وجود اختلاف و اشتباه در الفاظ آن و تكرار خطاهايش، به محتواي آن اطلاع كامل دارم. اگر مدبرانه و متفكرانه به آن نگاه مي‌كردي به بعضي از اموري كه من ريسده ام مي‌رسيدي و غلط‌هاي متعددش را پيدا مي‌كردي. به هر حال:

حمد و ستايش مخصوص پروردگار عالميان است كه در احسان و فضلش نسبت به ما، شريكي ندارد. خداوند متعال ابا دارد كه حق را تمام و كامل نكند، و باطل را محو و نابود نسازد، او بر انچه كه ذكر مي‌كنم شاهد است و به آنچه كه مي‌گويم ولي شماست، وقتي كه همه ما را براي روزي كه شكي در وقوع آن نيست جمع كرد و راجع به انچه كه در مورد آن اختلاف داريم از ما سوال مي‌فرمايد، تحقيقاً خداوند متعال، براي صاحب نامه [جعفر كذاب] نه بر كسي كه به او نامه نوشته، و نه بر تو و نه بر احدي از خلق، امامت واجب و حق اطاعت بر ذمه مردم قرار نداده است، و به زودي مطلبي را برايتان روشن مي‌كنم كه ان شاء الله شما را كفايت كند.

اي مرد! خدا رحمتت كند، حقيقتاً كه خداوند تبارك و تعالي خلق را بيهوده نيافريده، و آنها را بلاتكليف رها نكرد، بلكه آنها را با قدرت قاهره اش خلق كرد و براي آنها گوش ها، چشم ها، قلب‌ها و مغزها قرار داد. آنگاه انبياء7 را به طرف مردم فرستاد تا ايشان را بشارت داده و بترسانند، انبياء هم مردم را به اطاعت خداوند امر كرده و از معصيت و نافرماني نسبت به خداوند نهي نمودند و آنچه را كه در مورد خالق و دينشان نمي‌دانستند و به آنها بشناسانند. كتاب آسماني بر آنها نازل فرمود و با فضل و بزرگواري اش فرشتگاني را بين آنها و كساني كه بر ايشان مبعوث شده بودند، برانگيخت تا دلايل روشن و براهين آشكار و آيات و نشانه‌هاي واضح و غالب را برايشان بياورند.

از جمله آن پيامبران كسي است كه آتش را بر او سرد و سلامت كرده و او را به دوستي خود گرفت [يعني حضرت ابراهيم7] و آن ديگري كسي است كه خدا با او بي‌واسطه تكلم فرمود و عصايش را اژدهاي بزرگي قرار داد [يعني حضرت موسي7] و يكي از آنها كسي است كه به اذن خداوند مرده را زنده كرده، جذامي و برصي را شفا مي‌داد [يعني حضرت عيسي بن مريم7] و پيامبر ديگر كسي است كه خداوند سخن گفتن با پرندگان را به او آموخت و فرمانروايي هر چيزي را به او داد [يعني حضرت سليمان7] پس از اينها محمد را كه سلام و درود خداوند بر او و آلش باد، مبعوث فرمود و او را رحمت همه اهل عالم قرار داد. به واسطه او نعمتش را تمام كرد، و آمدن انبيا را ختم نمود، و او رابراي هدايت همه مردم فرستاد، و از صدق و درستي ادعايش آنچه را خواست ظاهر كرد، و آيات و علامات صداقتش را روشن و مبين ساخت.

پس خداوند روح مقدس او را قبض فرمود؛ در حالي كه حضرتش پسنديده، نعمتي از دست رفته و سعادتمند بود، انگاه امر ولايت و هدايت را پس از او در وجود برادر، پسر عمو، وصي و وارثش علي بن ابي طالب7 قرار داد. و پس از او به اوصياي بعدي يكي پس از ديگري سپرد، دينش را به واسطه ايشان زنده كرد، و نورش را به سبب انها تمام كرد، و بين ايشان و برادران و پسر عموها و نزديكان و ذوي الارحامشان [فاميلشان] امتيازي روشن قرار داد، كه به واسطه آن حجت از غير حجت و امام از مأموم شناخته شود.

به اين كه در برابر گناه و معصيت به ايشان مقام عصمت داد، و از عيوب كوچك و بزرگ دورشان كرده، از پليدي و كثيفي پاك و طاهرشان ساخته، و آنها را از لغزش پاكيزه كرده است. ايشان را خزانه دار علمش قرار داد، حكمتش را در وجود آنها به وديعه گذارد، و آنها را محل سرش گردانيد، و با دلايل و معجزات تأييدشان فرمود. اگر غير از اين بود، مردم نيز با ايشان مساوي بودند و هر كسي مدعي ولايت امري مي‌شد و حق از باطل و عالم از جاهل شناخته نمي‌شد.

تحقيقاً اين شخص كه ادعايش باطل شده و به خداوند افترا زده است، ادعايي كرده كه در آن دروغ گفته است. من نمي‌دانم او به چه حالت و دستاويزي اميدوار است كه ادعايش را ثبات كند. آيا به وسيله فقه و علمش در امر دين خدا [مي خواهد ثابت كند كه امام است]؟ به خدا قسم كه او حلال را حرام تشخيص نمي‌دهد و فرق بين خطا و صواب را نمي‌داند.

آيا به وسيله علمش مي‌خواهد ثابت كند؟ در حالي كه نه به حق علم دارد نه به باطل، آيات محكم را از آيات متشابه تشخيص نمي‌دهد و حد نماز و حتي وقت آن را نمي‌داند.

آيا به واسطه تقوايش ثابت مي‌كند؟ و خداوند شاهد است كه او چهل روز نماز واجبش را ترك كرد، به خيال اين كه با اين عمل، شعبده باز شود، شايد خبرش به شما هم رسيده باشد. و همچنين خبر ظروف مسكري كه خود او كار گذاشته [شرب خمر مي‌كرده] و آثار عصيان و طغيانش در برابر خداوند تبارك تعالي كه مشهور و معروف است.

آيا معجزه‌اي دارد؟ پس بايد بياورد. آيا حجت و برهاني دارد؟ پس بايد اقامه كند. آيا دليلي دارد؟ پس بايد بيان نمايد.

«به نام خداوند بخشنده مهربان، حم [حاميم] فرستادن و نازل كردن اين قرآن عظيم از جانب خداوند مقتدر و حكيم است، ما آسمان‌ها و زمين و آنچه بين آنهاست را جز به حق [و براي حكمت و مصلحت خلق] و جز در وقت معين نيافريده ايم، ولي آنان كه كافرند از هرچه پند و اندرزشان كنند و بيمشان مي‌دهند روي مي‌گردانند. بگو: جز خدا همه ان بت هايي كه به خدايي مي‌خوانيد به من نشان دهيد كه آيا در زمين چيزي آفريده اند؟ يا با خداوند در خلقت آسمان‌ها شريكند؟ از كتب آسماني پيشين دليلي بر خدايي بت‌ها داريد؟‌يا كمترين اثر و نشانه‌اي بر درستي عقيده شرك يافته ايد؟ اگر راست مي‌گوييد براي من بياوريد و كيست گمراه تر از آن كه جز خدا كسي را بپرستد كه هيچ در حوايج او تا قيامت اجابتش نكند و از هر چه بخواندشان بي‌خبر باشند. و چون در قيامت، خلق مشحور شوند، آنجا معبودان باطل با مشركان، دشمن محشور شده و از پرستش آنها بيزارند.»[191]

بنابراين از خداوند متعال در برابر اين ظالم [جعفر كذاب] طلب توفيق كن و آنچه را كه براي تو ذكر كردم بخواه و او را امتحان كن و مثلاً از تفسير آيه‌اي از كتاب خدا، يا تعيين حدود نماز واجب و آنچه كه در آن واجب است از او بپرس تا اين كه حال و اندازه علم او را بداني و عيب و ايراد و نقصانش برايت روشن شود و خداوند حساب او را مي‌رسد.

خداوند حق را بر اهلش حفظ مي‌كند و آن را در محل و قرارگاهش مستقر مي‌فرمايد، و خداوند عزوجل ابا دارد كه امامت را پس از حسن و حسين7 در دو برادر قرار دهد. زماني كه خداوند به ما در سخن گفتن اجازه دهد، حق ظاهر و باطل نابود مي‌شود و اين امر براي شما معلوم وظاهر مي‌گردد.

و به جهت [طلب] كفايت و نيكويي و زيبايي صنع و خلقت و ولايت به خداوند توجه مي‌كنم و خدا هم براي ما كافي، و او بهترين وكيل است. سلام و صلوات خداوند بر محمد و آل محمد باد.[192]

نكات: امام بعد از آنكه جايگاه پست جعفر را گوشزد مي‌كند مي‌فرمايد او را نيز امتحان كنيد كه اين مطلب لزوم بررسي و تشخيص را براي رسيدن به واقيعات گوش زد مي‌كند هرچند كلام امام براي آنان يقين آور بوده.

59. ابوعلي بن احمد دلال قمي روايت كرده: جمعي از شيعيان در مورد تفويض امور به ائمه با هم اختلاف داشتند برخي معتقد بودند كه خداوند امر آفرينش و روزي او را به ائمه داده است و بعضي اين ادعا را محال دانستند در نتيجه جهت حل مشكل نامه‌اي را پيرامون اين مسئله نوشتند و نزد محمد عثمان بردند چرا كه او ارتباط با حضرت دارد و جواب صحيح را مي‌آورد. توقيعي اين گونه صادر گرديد: «ان الله تعالي هو الذي خلق الأجسام و قسم الأرزاق، لانه ليس بجسم ولا حال في جسم، ليس كمثله شيء و هو السميع العليم، و أما الأئمه7 فانهم يسألون الله تعالي فيخلق و يسألونه فيرزق، ايجاباً لمسألتهم و اعظاما لحقهم.»

به راستي آفريننده و روزي رسان فقط خداوند است اما ائمه درخواست خلق و روزي مي‌دهند خداوند نيز در پاسخ درخواست آنان و عظمت حقشان آفريده‌ها را مي‌آفريند و آن‌ها را روزي مي‌دهد.[193]

60. ‌ام كلثوم دختر ابوجعفر عمري مي‌گويد: روزي اموالي از قم توسط فرستاده‌اي به پدرم تحويل داده شد ابوجعفر گفت: برخي از اموال امانتي باقي مانده كجا است؟‌ فرستاده گفت هر آنچه تحويل گرفته‌ام به شما دادم پدرم گفت خوب جستجو كن. فرستاده مي‌گويد چند روز جستجو كردم و از رفقا پرسيدم اما چيزي را پيدا نكردم مجدداً آمدم و اظهار بي‌اطلاعي نمودم، ابوجعفر بدو گفت از ناحيه مقدسه به شما گفته مي‌شود: دو قطعه پارچه سرداني كه فلاني فرزند فلاني فرستاده كجاست. فرستاده تصديق كرد و گفت كه سرورم درست مي‌گويد سپس رفت در بيان وسائل خود جستجو كرد چيزي نيافت و برگشت كه ابوجعفر به او مي‌گويد فلان جا نزد فلان كس پنبه فروش و در ميان عدل پنبه او است و او رفت همانگونه كه امام7 فرموده بود ملاحظه كرد….[194]

نكته: ‌اطلاق توقيع بر اين جريان مشكل است بلكه پيام امام7 بصورت شفاهي است. دقت نظر امام7 و نائب آن بزرگوار در اموال (سهم امام) قابل توجه است.

61. ابوجعفر بن بابويه مي‌گويد: در روايتي آمده كه شخص روزه دار كه افطار نمايد بايد سه كفاره بدهد ولي به فتواي من اين حكم اختصاص به جاي دارد كه آميزش حرام يا افطار به غذاي حرام باشد زيرا آن را در روايات ابوالحسين اسدي كه از ناحيه شيخ ابوجعفر محمد بن عثمان عمري به دست رسيده بود مشاهده كردم.[195]

نكته: ابن بابويه استناداً به توقيعي كه صدورش از امام قطعي بوده در مقام تعارض با روايت ديگر فتوا مي‌دهد.

62. ابوعلي مي‌گويد: نقش انگشتر محمد بن عثمان لا اله الا الله الملك الحق المبين بود از او راز اين عبارت را جويا شدم او گفت كه ابومحمد (امام عسكري7) فرمود كه پدرانم فرمودند كه مادرم فاطمه (س) انگشتري عقيق داشت كه هنگام وفاتش به امام مجتبي7 داد او نيز هنگام شهادتش به امام حسين7 و امام حسين7 مي‌فرمايد يك شب در عالم رؤيا حضرت عيسي بن مريم را ديدم و از او خواستم كه چه عبارتي روي آن حك كنم عيسي پيغمبر اين عبارت را گفت و اظهار داشت كه تورات با آن آغاز و انجيل با آن پايان مي‌گيرد.[196]

نكته: اطلاق توقيع بر اين مشكل است بلكه فقط نقل يك روايت و جريان از لسان مبارك امام حسن عسكري7 است.

63. ابن ابوسورة مي‌گويد: اين نيز همان داستان اولي است و در كنار آن جهت تأييد داستان مي‌گويد ابوعبدالله محمد بن زيد بن مروان يكي ديگر از زيديه كه صحت داستان را تاييد كرده و ايشان براي تاييد داستان نقلي ديگر از ابوبكر. محمد بن ابودارم يماني مي‌آورد كه هم آن داستان را قبول دارد و همينكه داستاني را از خواهرزاده ابوبكر نخالي عطار- صوفي مسلك- نقل مي‌كند كه از او پرسيدم: كيستي و اهل كجايي؟ پاسخ داد: هفده سال است كه مسافرم به او گفتم عجب ماجرا شگفتي داري. وي گفت: من در شهر اسكندريه در كاروانسراي كه معمولا افراد غريبه مي‌آمدند منزل كردم وسط اين كاروانسرا مسجدي بود كه امام جماعتي داشت و كاروانيان در آن نماز جماعت مي‌خوانند هر روز جواني از اتاقي بيرون مي‌آمد و پشت سر امام جماعت نماز مي‌خواند و بدون آنكه با كسي حرف بزند برمي گشت وي مي‌گويد بعد از مدتي من شيفته سيما و جمالي نوراني اين جوان شدم و بدو گفتم به خدا قسم مي‌خواهم خدمت گزار تو باشم گفت هرگونه كه خود دوست داري پس از آن به طور مستمر در محضرش بودم روزي به او گفتم: خدا به تو عزت دهد كيستي؟ گفت: من صاحب حقم عرض كردم سرورم كي آشكار مي‌شوي‌؟ گفت: اكنون دوران ظهور و آشكار شدنم نيست همچنان در خدمت او بودم تا اينكه روزي فرمود عزم سفر دارم من هم عرض كردم من نيز تو را همراهي مي‌كنم سپس گفتم كي ظهور مي‌كني فرمود: نشانه ظهور من وجود هرج و مرج و فتنه و آشوب فراوان در جامعه است آنگاه كه ظهور كردم به مكه مي‌آيم و در مسجد الحرام به سر مي‌برم و مردم به من مي‌گويند پيشواي براي ما تعيين كن سپس مردي نگاهش به من افتد و مي‌گويد‌اي مردم اين مهدي است و آنگاه مردم دست مرا مي‌گيرند و بين ركن و مقام مي‌گذراند و با من بيعت مي‌كنند. آن مرد مي‌گويد سپس امام راه دريا را پيش گرفت و من پشت سرش راه افتادم او خواست از دريا بگذرد گفتم سرورم من از سفر دريا هراس دارم او فرمود:‌اي واي بر تو من با تو هستم و بيمناك هستي گفت: خير ولي مي‌ترسم. پس او راه دريا را پيش كشيد و من از او جدا شدم.[197]و[198]

نكات: ‌1. اطلاق توقيع محل اشكال است.

2. اين شخص كه ملاقات كرده اگر امام بود آيا جايز است به شخص غير معصوم اقتداء كند.

3. با توجه به نقل داستان، ملاقات كننده مدت مديدي محضرش بود و حضرت خودش تنها بوده كه اين با روايات متعددي كه حاكي از همراهاني دائمي براي حضرت است در تضاد مي‌باشد.

4. علامت ظهور را هرج و مرج مي‌داند.

5. نحوه شناسايي و ظهور بي‌صدا او در مكه قابل تأمل است.

6. در ضمن همين حديث در شماره قبل آمده اما بصورت مختصر و يك داستان است.

64. عده‌اي از علماء… از ابي غالب الزراري نقل مي‌كنند: كه در زمان جواني همراه يكي از دوستان در دوران نيابت حسين بن روح وارد كوفه شدم. حسين بن روح در نهان زندگي مي‌كرد و شيعيان براي حل و فصل امورات و ارتباط با حسين بن روح نزد ابوجعفر محمد بن علي معروف به شلمغاني مي‌رفتند. با دوستم نزد شلمغاني رفتيم او از من سوال كرد اين دوست تو كيست گفتم از خاندان زرارة بن اعين است و او آن خاندان را بسيار جليل و بزرگ دانست سپس دوستم پرسيد مي‌خواهم در مورد دعاي مكاتبه كنم گفت: بسيار خوب و من با خودم فكر كردم در نظرم آن پرسش را انجام دادم و موضوعي را در دل داشتم كه كسي را از آن مطلع نكرده بودم و آن اختلاف شديد همسرم با من بود از اين رو به ابوجعفر گفتم من درخواست دعايي دارم گفت: چه درخواستي گفتم: درخواست دعاي دارم كه برايم گشايشي شود. وي كاغذي را كه مقابلش بود گرفت و خواسته آن شخصي را چنين نوشت. زراري در مورد موضوعي كه خيلي برايش مهم است درخواست دعا دارد بعد از آن از كنار او برخاستيم بعد از چند روز پيش او رفتيم و او كاغذ را آورد و جواب آن مسائل را داد سپس رو به دوستم كرد و گفت اما پاسخ زراري كه خداوند ميان شوهر و همسرش را صلح و صفا بخشيده است. زراري گفت: كار مهمي برايم پيش آمده و بلند شد. دوستم گفت اين دستور از ناحيه مقدسه است گفتم از آن شگفت زده‌ام گفت: چگونه گفتم اين مسئله رازي است بين من و خدا و چگونه آن را دانست سپس ماجرا را براي دوستم گفت و او نيز متحير شد تا اينكه به كوفه رفتم اين بار ديدم همسر بر خلاف هميشه كه خيلي خشمگين و عصباني بود برخورد خوب و مهرباني با من داشت و درخواست پوزش طلبيد و با من سازگاري نمود و تا دم مرگ هيچ گونه مخالفتي با من انجام نداد.[199]و[200]

نكات: 1. جو بسيار خفقان و خطرناك عصر حسين بن روح آنقدر زياد است خود نائب خاص نيز براي مدتي زندگي پنهاني و مخفي دارد.

2. ما موظف هستيم همه نيازها و حاجتهاي خود را ولو بسيار كوچك و ناچيز از امام عصر خود بخواهيم و او عنايت مي‌فرمايد.

65. ابوغالب زراري روايت مي‌كند. جريان اختلاف شديد خود و همسر و خانواده همسرش را مفصلاً نقل مي‌كند جريان درخواست دعا از امام4 با همان كيفيت كه در حديث قبلي گفته شد اما در ذيل اين روايت. ابوغالب زراري جريان ديگري را نقل مي‌كند كه سالياني پيش از اين نامه‌اي نوشتم كه باغ و مزرعه‌اي به ناحيه مقدسه اهداء كنم اما قصد قربت الي الله نبود بلكه مي‌خواستم بواسطه آن با خاندان نوبختيان نزديك شوم و از جهت مالي با آنها شراكت پيدا كنم اما جواب مرقومه نيامد خيلي پافشاري كردم مرقوم فرمودند «ان اختر من تثق به فاكتب الضيعه باسمه فانك تحتاج اليها» كسي را كه مورد وثوق و اطمينان توست انتخاب كن و مزرعه را به اسم او بنويس چرا كه بعداً به آن محتاج خواهي شد. من نيز آن را به نام ابوالقاسم موسي بن زجوزجي كه مورد اعتماد من ‌بود ثبت كردم. ديري نپاييد كه به اسارت اعراب درآمدم و همه غلات مزرعه‌ام را چپاول كردند و مدتي در زندان بودم كه با پرداخت بهاي آن آزاد شدم و سپس با فروش آن مزرعه نياز خود را برطرف كردم.[201]

نكته: قسمت اول روايت كه تكرار همان توقيع اول بود البته با بيان و عبارات مفصل تر و متفاوت بيان شد. در ذيل زراري يك نقل ديگر دارد كه مي‌توان گفت آن نيز توقيع است. نكته قابل توجه اين كه اگر كار براي خلوص نيت و رضاي خداوند نباشد و به جهت اغراض ديگر صورت گيرد قابل پذيرش ناحيه مقدسه نيست. و ديگر اينكه ابوغالب از تأخير در وصول نامه نگران مي‌شود كه شملغاني به او مي‌گويد نگران نباش اين هم براي شما و هم من خوب است چرا كه اگر جواب زود بيايد معلوم مي‌شود خود حسين بن روح جواب داده و اگر جواب دير بيايد پيدا است كه امام خودش جواب داده است.

نكته: آيا نواب خودشان مجاز به پاسخ دادن به صورت مستقل بودند يا خير؟؟

66. ابوعلي بن همام روايت كرده: كه شلمغاني طي نامه‌اي به حسين بن روح از او درخواست مباهله كرد و گفت من وكيل امام هستم و دستور يافته‌ام كه علم و دانش خويش را اظهار كنم حسين بن روح در جواب گفت هركس كه به مباهله پيشي بگيرد دشمن امام7 خواهد بود پس شلمغاني پيشگام شد و به همين سبب در سال 323 ه. ق به دار آويخته شد.[202]

نكته: حكم افتراء به امام7 مرگ است. حديث در صدد نقل يك جريان تاريخي و كلامي است و مطلبي كه بيانگر توقيع باشد وجود ندارد. كه البته مورد نقض آن در خصوص افتراء جعفر كذاب است.

67. ابومحمد حسن بن جعفر بن اسماعيل بن صالح صيمري روايت كرده كه گفت آنگاه كه حسين بن روح در زندان به سال 312 ه. ق. پيامي از ناحيه مقدسه مبني بر لعن شلمغاني دريافت نمود و به شيخ بزرگوار ابوعلي بن همام فرستاد. ابوعلي آن را براي من مي‌خواند و گفت حسين بن روح خواسته كه آن را، آشكار نكنيم زيرا آن روز حسين بن روح در زندان مقتدر عباسي بود كه امام7 فرمان داد آن را آشكار كنيد و بيم به خود راه مده و در امان خواهيد بود و ديري نپايد كه از زندان رها شد.[203]

نكته: تصريح به توقيع دارد و محتواي آن واضح است اما متن آن روشن نيست. تاريخ طرد و لعن شلمغاني در نقل قبلي 323 ه. ق است و اين درحالي است در اين نقل 312 ه. ق نقل شده كه اين اختلاف در نقل تاريخي نيازمند بررسي است.

68. ابومحمد حسن بن علي روايت مي‌كند: كه در شهر قم به سر مي‌بردم بين برادران ديني پيرامون مردي كه فرزند خود را انكار كرده بود بحث و گفتگو شد و پيكي نزد حسين بن روح فرستادند و من آنجا بودم. پيك نامه را به دست وي داد و او نامه را نخواند و به پيك دستور داد آن را به نزد ابوعبدالله بزوفري ببرد تا پاسخ آن را بدهد. فرستاده نزد وي رفت و من هم حضور داشتم ابوعبدالله گفت فرزند از آن توست در فلان جا با همسرت آميزش كردي و فرزند پسر است نام او را محمد بگذار پيك به شهر برگشت و ماجرا را بيان كرد و همانگونه پيش آمد و نام پسر را نيز محمد ناميدند.[204]

نكته: روشن و واضح است كه توقيع نيست، و اينكه پاسخ را به ابوعبدالله بزوفري داده خبر از جايگاه بالاي ايشان نزد نائب خاص دارد و اساساً اين كار اشاره به ارج نهادن و بهاء دادن به افراد صالحي است كه در كنار تشكيلات امام اشتغال دارند.

69. ابوعبدالله بن سورة قمي روايت مي‌كند: در اهواز با مرد پارسا و متديني به نام سرور آشنا شدم كه مي‌گويد من لال بودم و در سن جواني پدر و عمويم مرا نزد حسين بن روح بردند و از او خواستند كه از امام زمان4 درخواست كند زبانم بگشايد. حسين بن روح جواب داد شما از ناحيه حضرت ولي عصر4 دستور يافته‌اي براي حل مشكل به زيارت اباعبدالله الحسين7 برويد. من همراه پدر و عمو به حرم مطهر امام رفتيم غسل كرديم و زيارت نموديم ناگهان پدر و عمويم مرا صدا زدند و من جواب دادم. راوي مي‌گويد او بسيار روان و آرام حرف مي‌زد. [205]

نكته: اينكه امام خود شفا نمي‌دهد و آنها را براي اجابت دعايشان به زيارت امام حسين7 حواله مي‌كند نكته جالب و قابل توجه‌اي است كه ما نيز در برآورده شدن حاجات به آن حرم مقدس توجه داشته باشيم. در ضمن پيام به صورت شفاهي بوده و اطلاق توقيع مشكل است.

70. محمد بن احمد صفواني چنين مي‌گويد: كه با قاسم بن علاء درس 117 سالگي كه هشتاد سال آن بينا بود- ديدار كردم كه هفت روز قبل از مرگ معجزه آسا بيناي خود را به دست آورده بود. ماجرا اينگونه بود كه در شهر «ران»[206] اقامت داشتم و همواره پيام‌هاي حضرت توسط محمد بن عثمان بدست ايشان مي‌رسيد كه مدت چند ماهي بود كه اين ارتباط قطع شده بود و قاسم بن علاء از اين جريان سخت نگران شد. تا اينكه پيكي از عراق آمده و او را بسيار اكرام نمود و بعد از صرف غذا نامه‌اي آورد و به قاسم داد و او نيز به كاتب داد كه بخواند او بعد از ديدن نامه نگران شد قاسم علت را جويا شد گفت: حسين بن روح خبر از رحلت تو را در چهل روز آينده داده قاسم بن علاء مي‌گويد آيا آن زمان من بر دين و آيينم سالم و ثابت قدمم جواب داد آري سپس بعد از اين عمر طولاني چه آرزوي بهتر از اين مي‌خواهم و پيك، توبره را كه سه كفن در آن بود بدو داد. قاسم دوستي سني مسلك به نام عبدالرحمن بن محمد بدري داشت كه علاقات دنيايي و مالي قوي با او داشت و مورد علاقه‌اش نيز بود. او را خبر كرد به او گفتند اين جريان براي شيعيان نيز پذيرش آن مشكل است چگونه مي‌خواهيد به او بگوييد. گفت: ‌دوست دارم او را هدايت كنم. عبدالرحمن آمد نامه را خواند وقتي به آن بخش رسيد كه خبر رحلت داده بود نامه را دور افكند و به قاسم گفت از خدا بترس تو در آيينت مرد خردمندي هستي و خداوند مي‌فرمايد: «و ماتدري نفس باي ارض تموت»[207] و نيز فرمود «عالم الغيب فلايظهر علي غيبه احداً» قاسم لبخندي زد و گفت آيه را تمام كن «الا من ارتضي من رسول» و مولاي من همان رسول است. سپس به عبدالرحمن گفت من مي‌دانستم شما اينگونه مي‌كنيد اما تاريخ امروز را يادداشت كن اگر اين قضيه رخ نداد بدان كه من اعتباري ندارم و اگر از دنيا رفتم در خود بينديش.

هفت روز بعد از اين جريان قاسم به تب شديدي مبتلا شد و آرام آرام آثار مرگ بر او پديدار گشت و او فرزندي به نام حسن داشت كه مشغول ميگساري بود من و جمعي از اهالي شهر آن جا بوديم كه ديديم قاسم به دستان خود تكيه كرد و دوبار گفت: يا محمد يا علي يا حسن يا حسين‌اي سروران من در پيشگاه خدا شفيع من ‌باشيد و دوبار ديگر آن را تكرار كرد و اين بار گفت: يا موسي يا علي كه مژگانش باز شد و شبيه خون آبه‌اي از چشم او جدا شد و بيناي خود را بازيافت. اين قضيه در همه جا پيچيد و دسته دسته مردم براي زيارت او آمدند.

قاسم روبه پسرش حسن كرد كه خداوند به تو مقام و منزلتي عطاء كرده با سپاسگزاري پذيرا باش. حسن گفت: پذيرفتم، قاسم گفت: به چه شرطي گفت: هر دستوري كه تو بدهي گفت مشروط به اين كه دست از ميگساري برداري گفت به خدا نه تنها از ميگساري از هر تبهكاري دست كشيدم قاسم دستش را به آسمان بلند كرد و سه بار عرضه داشت «خدايا اطاعت و فرمانبرداري ات را به حسن الهام نما و او را از نافرماني‌ات مصون دار» آنگاه وصيت نامه‌اي به دوست خود نوشت و باغ و مزرعه هايي را كه در اختيار وي بود وقف بر مولا و سرورمان نمود.

از جمله از وصيت‌ها اين بود پسرم اگر شايستگي وكالت حضرت را پيدا كردي هزينه زندگي تو نيمي از درآمد حاصله فلان مزرعه من و بقيه در ملكيت امام زمان7 است و در بامداد و چهلمين روز دار فاني را وداع گفت و عبدالرحمن ديوانه وار در كوچه‌ها فرياد مي‌زد و با سر و پاي برهنه مي‌گفت وا سيدا و شيعه شد و بسياري از املاك خود را وقف امام نمود.

پس از مدت كوتاهي پيام تسليتي از جانب امام به فرزندش حسن رسيد و در پايان آن دعايي به اين عبارت آمده بود «الهمك الله طاعته و جنبك معصية»؛ «خداوند اطاعت و فرمانبرداري‌اش را به تو الهام و از معصيت خود مصون دارد» «قد جعلنا اباك اماماً لك و فعاله لك مثالاً» و ما پدرت را پيشواي تو و رفتارش را الگويت قرار داديم.[208]

نكات: قسمت اول جريان همانگونه صراحت دارد و پيشگويي زمان ارتحال را حسين بن روح مي‌دهد و معلوم نيست كه نامه امام باشد اما در ذيل روايت توقيع از ناحيه مقدسه شرف صدور پيدا مي‌كند. صدور يك پيشگويي از طرف نائب‌هاي خاصي كه البته سرچشمه آن همان علم امام7 است سبب بيدراي يك گم كرده راه مي‌شود و اين كاركرد نيز امروز مي‌تواند از نقل اين دست توقيعات به دست بيايد. اينكه يك فرد ميگسار بعد از توبه و برگشت از كار زشت خود مورد توجه خاصي امام قرار مي‌گيرد براي افراد منحرف و گمراه امروز بسيار راهگشا است اجابت دعاي پدر براي فرزند نيز از ديگر پيام‌هاي اين توقيع است.

71. حسن بن علي وجناء روايت مي‌كند كه من همراه شخصي به نام محمد بن فضل موصلي وارد بغداد شديم و او انكار وكالت حسين بن روح مي‌كرد و مي‌گفت اموال امام7 را در غير محل خودش صرف مي‌كند. به او گفتم از خدا بترس و ترديد نكن وكالت حسين بن روح و محمد بن عثمان با هم هيچ تفاوتي ندارند اما او نپذيرفت، محمد بن فضل دفتر بزرگي داشت كه حسن آن را از او گرفت و كاغذي از آن درآورد و گفت قلمي را برايم بتراشيد و سپس با محمد بن فضل بر سر مطلبي با هم توافق كردند و آن را با قلم بدون مركب بر كاغذ سفيد نوشتند و اثر آن بر كاغذ نماند و سپس بر آن مهر زد و به پيرمرد سياه چهره‌اي كه خدمتگزار محمد بن فضل بود داد تا به حسين بن روح بدهد. و ابن وجباء در كنار آنها بود و از آن جا بلند نشد. وقت نماز ظهر فرارسيد همگي در آنجا نماز گزارديم تا اينكه از نزد حسين بن روح آمد و اظهار داشت كه حسين بن روح گفته شما برو و جواب نامه خواهد آمد. سپس مشغول غذا خوردن شديم تا پاسخ نامه در همان ورقه آمد. و هر بخشي از آن جداگانه با مركب نوشته شده بود.

محمد بن فضل وقتي با اين منظره روبرو شد بر صورت خود سيلي نواخت و گريه كنان محضر حسين بن روح رفت و گفت مرا ببخش و از من بگذر تا خداوند از تو بگذرد ابوالقاسم گفت: انشاءالله خداوند ما و شما را مشمول رحمت و غفران خويش گرداند.

نكات مورد استفاده از اين توقيع اين است كه اولاً در متن جريان، تصريح به توقيع دارد ثانياً در اين توقيع و داستان سعي شده هرگونه تباني و شك و ترديد در صحت اعجاز آن برطرف كند اين خود درخور توجه و عنايت است.[209]

72. ابوعبدالله حسين بن علي بن حسين بن موسي بن بابويه روايت مي‌كند: جمعي از همشريانم كه مقيم بغداد بودند در سالي كه قرامطه به حجاج حمله بردند و جمع كثيري از علماء را نيز كشتند پدرم طي نامه‌اي به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح از او اجازه تشرف به حج را طلب كرد پاسخ وي آمد كه «امسال به حج مرو» ديگر بار مي‌نويسد حج من نذر واجب است آيا مي‌توانم از سفر حج صرف نظر كنم پاسخ آمد كه: «اگر ناگزير از رفتن هستي با آخرين كاروان حركت كن و همانگونه عمل كرد آنهاييكه زودتر رفتند كشته شدند اما پدرم سالم برگشت.[210]

نكته: خيلي روشن نيست پاسخ نامه از جانب امام7 باشد بلكه ظاهر عبارت پاسخ از ناحيه حسين بن روح است از اين روي اين توقيع را نمي‌توان به ضرس قاطع از توقيعات حضرت4 ناميد.

در اين قسمت به توقيعاتي مي‌پردازيم كه مرحوم شيخ طوسي در فصل ششم «سفيران حضرت7 در دوران غيبت» آورده است.

73. محمد بن يعقوب روايت كرده: توقيع طولاني براي عمري شرف صدور پيدا كرده كه من آن را خلاصه كردم در آن پيام آمده كه امام فرمود: «و نحن نبرأ الي الله تعالي من ابن هلال لارَحِمَه الله و مِمَّن لايَبرأُ منه، فأعلم الاسحاقي و اهل بلده مما أعلمناك من حال هذا الفاجر و جميع من كان سألك و يسألك عنه»؛ من از ابن هلال كه خداوند او را رحمت نكند بيزارم و از كساني كه از او بيزاري نمي‌جويند در درگاه خداوند متعال از آنان نيز بيزارم بنابراين اسحاقي و همه شهروندان او از آنچه كه من شما را آگاه كردم و مردم پرسيدند بدانها پاسخ دهيد و آگاه سازيد.[211]

نكات

1. محبت و تولي به اهل بيت: كافي نيست بلكه بيزاري از دشمنان آنها و دوستي با دوستان آن انوار مقدس شرط پذيرش دوستي است.

2. نقل صدور توقيع توسط محمد بن يعقوب است و متن توقيع در روايت نيامده بلكه طبق ادعا مختصري از آنان آمده بنابراين اين مورد از مواردي است كه توقيع بودن محرز است.

74. محمد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازي روايت كرده كه بعد از رحلت عثمان بن سعيد توقيعي اين چنين براي او شرف صدور پيدا كرد «خداوند فرزندش (محمد) را حافظ و نگه دار باشد وي همواره در دوران حيات پدر مورد اعتماد ما بود كه خداوند از پدرش راضي باشد و او را خرسند و روحش را شاد گرداند وي از ديدگاه ما از همان مقام و منزلت پدر برخوردار است و جانشين او خواهد بود فرزندش به دستور ما سخن مي‌گويد و خود بدان عمل مي‌كند خداوند دوستدار او باشد. سخن وي را پذيرا باشيد و ديگران را از ديد‌ گاه ما با خبر سازيد.[212]

متن توقيع: والابن وقاه الله لم يزل ثِقتنا في حياة الاب رَضي الله عنه و ارضاهُ و نضَّر وجهَهُ، يجري عندنا مجراهُ و يسُدّ مَسدَّه و عن امرنا يأمُرُ الابن و به يعملُ، تولاّه الله، فانتَه الي قوله و عَرَّف معامِلتنا ذلك.

نكات

1. تبين جايگاه و عظمت عثمان بن سعيد و محمد بن عثمان نزد امام معصوم و دستور امام به تعظيم و احترام اين جايگاه

2. صدور توقيع براي غير نواب اربعه در عصر خود نواب

3. امر امام به ابلاغ جايگاه محمد بن عثمان و اعتماد امام به او قابل دقت و توجه است.

75. علي بن صدقه قمي روايت كرده كه توقيعي بدون درخواست قبلي براي محمد بن عثمان شرف صدور پيدا كرد تا جوابي باشد به كسانيكه خواستار آگاهي بر نام حضرتند و در آن آمده بود «اما السكوت و الجنة و إمّا الكلام و النار، فانّهم ان وَقفوا علي الإسم أذاغوهُ و إن وقفوا علي المكان دلَّوا عليه» كه يا سكوت و ورود به بهشت و يا سخن گفتن و وارد شدن به جهنم زيرا اگر مردم بر نام حضرت آگاهي پيدا كنند آن را منتشر مي‌كنند و اگر مكان او را بلد باشند مردم را بدان محل رهنمون خواهند شد.[213]

نكات

1. نهي از تسميه حضرت آن هم به صورت مطلق يعني در همه زمان‌ها آنقدر مهم و حياتي است كه بدون سوال از اين قضيه امام ابتداء به نهي از آگاهي از اسم مباركش تصريح مي‌فرمايد و نتيجه آگاهي از آن را ورود به آتش جهنم مي‌داند و در مقابل سكوت از آن را نجات‌بخش و وعده بهشت مي‌دهد.

2. همچنين وظيفه شيعه اين نيست كه در جستجو مكان زندگي حضرت باشد.

76. ابي العباس بن روح مي‌گويد: نوشتاري را به خط محمد بن نفيس كه آن را در اهواز نگاشته بود ملاحظه كردم كه در آن نخستين پيام حضرت به حسين بن روح درج شده بود در بخشي از آن آمده بود:

نعرفه عرفه الله الخير كلّه و رضوانه و أسعده بالتوفيق وقفنا على كتابه و ثقتنا بما هو عليه و أنّه عندنا بالمنزلة و المحلّ اللّذين يسرّانه زاد الله في إحسانه إليه إنّه ولىّ قدير و الحمد لله لا شريك له و صلى الله على رسوله محمّد و آله و سلّم تسليماً كثيراً

ما از او شناخت كافي داريم. خداوند همه نيكي و خرسندي خويش را به او شناساند و با توقيعاتش او را سعادتمند گرداند. بر مضمون نامه‌اي كه فرستاده بود آگاهي يافتيم. او در وظايفي كه بر عهده دارد مورد اعتماد ماست و در پيشگاه ما از مقام و منزلتي كه سبب خوشحالي ماست برخوردار است. خدا بر توفيقات او بيفزايد به راستي كه خداوند ياوري تواناست سپاس خدايي را كه شريكي ندارد و درود و سلام بيكران بر رسول اكرم6 و خاندان پاك او. [214] اين پيام در روز يك شنبه 6 شوال سال305 شرف صدور يافته بود.

77. ابوالحسن محمد بن احمد بن داوود قمي مي‌گويد نامه‌اي به خط احمد بن ابراهيم نوبختي و املاء حسين بن روح رضي الله عنه در پشت كتابي كه در آن مسائل و جوابي‌هاي از اهل قم فرستاده بودند كه از حسين بن روح سوال كنند كه آيا اين جوابها از ناحيه امام زمان4 است يا جواب‌هاي محمد بن علي شلمغاني؟ چرا كه از او نقل شده كه اين مسائل را او جواب داده است پس پشت نامه اين گونه جواب داده شده:

بسم الله الرحمن الرحيم ـ قد وقفنا علي هذه الرقعة و ما تضمَّنته فجميعه جوابنا (عن المسائل) و لامدخل للمخذول الضال المضل المعروف بالعزاقري لعنه الله في حرفٍ منه و قد كانت اشياء خرجت اليكم علي يدي احمد بن بلال[215] و غيره من نظرائه و كان من ارتدادهم عن الاسلام مثل ماكان من هذا عليهم لعنة الله و غضبه.

بر اين نامه و محتواي آن آگاه شدم همه جوابهاي مسائل را من جواب داده‌ام مخذول و گمراه كنند معروف به عزاقري كه لعنت خدا بر او باد در هيچ حرفي از آن دخالت ندارد البته نامه‌هاي ديگري توسط احمد بن بلال و امثال او بدست شما رسيده و ارتداد و انحراف آنها مانند (شلمغاني) است كه لعنت و غضب خداوند نصيب آنان گردد.

(ادامه سوال) و من از مدت‌ها پيش درصدد اين بودم كه اثبات كنم اين جوابها از شماست.[216]

«فخرج الجواب الاّ من استثبتَّ فانه لاضرر في خروج ما خرج علي ايديهم و ان ذلك صحيح»

پاسخ آمد كه آگاه باشد كه نامه‌اي از اين طريق به شما رسيده زيان و ضرري به شما نمي‌رساند و آنها درست هستند.[217]

سابقاً از برخي از علما[218] كه درود خدا و رحمتش بر آنها باد روايت شده كه نظير همين سوال در مورد كسانيكه مورد غضب خدا قرار گرفته‌اند از آن‌ها شده است امام4 مي‌فرمايد: «العلم علمنا و لاشي عليكم من كُفر من كفر فما صحَّ لكم مماخرج علي يده برواية غيره له من الثقات رحمهم الله فاحمدوا الله و اقبلوا و ما شككتم فيه او لم يخرج اليكم في ذلك إلا علي يده فروّده الينا لنُصحّحه او نُبطله و الله تقدست اسماؤه وجل ثناوه وَليُّ توفيقكم و حسبنا في امورنا كلّها و نِعم الوكيل»[219]

علم حقيقي دانش ما اهل بيت: است و هيچ زياني از كفر كافران به شما نمي‌رسد و هر نامه‌اي كه به صحت آن اگاه هستيد و به دست وي اما به روايت افراد مورد اعتماد به شما رسيد خدا را سپاس و آن را بپذيريد و مواردي كه در آن ترديد داريد يا فقط از طرف او به شما رسيده پس به ما برگردانيده يا تصحيح و يا ابطال نمايم و خداوندي كه نام‌هايش پاك و مقدس و ثنايش با عظمت است يار و ياور موفقيت شما باشد و او كفايت مي‌كند ما را در همه امور و اوست بهترين سرپرست.

ابن نوح اين گونه مي‌گويد: اولين كسي كه اين روايت را براي ما روايت نمود ابوالحسين محمد بن علي بن تمام است و او مي‌گويد آن را از پشت نامه‌اي كه نزد ابي الحسن بن داود بود نوشته و هنگاميكه او وارد آن ديار شد نامه را براي او خواندم گفت دقيقاً همان نامه اهالي قم است كه براي حسين بن روح نوشتند كه در آن مسائلي بود كه حسين بن روح آنها را جواب داد به خط احمد بن ابراهيم النوبختي و نامه نزد ابوالحسن بن داوود باقي ماند.

نكته: روايت تصريح دارد كه سؤالات را حسين بن روح جواب داده آيا اين پاسخ‌ها از ناحيه مقدسه حضرت ولي عصر4 بوده كه توسط او منتقل شده و به خط احمد بن ابراهيم نوبختي نوشته شده كه در اين صورت حسين بن روح به طريقي شفاهي يا كتبي آنها را دريافت نموده و سپس منتقل كرده يا اينكه با توجه به موارد مشابه خودشان رأساً ‌جواب داده‌اند. مطلب ديگر ابن نوح مي‌گويد نامه نزد ابوالحسن بن داوود مانده اگر اينگونه است پس ناچاراً اين سوالات و پاسخها در نامه‌هاي ديگر نوشته شده و فرستاده‌اند و نامه‌اي به املاء حسين بن روح و خط احمد بن ابراهيم نوبختي نزد ابوالحسن بن داوود مانده كه اين مطلب سوال برانگيز است چرا متداول در پاسخگويي مسائل از ناحيه مقدسه به صورت حاشيه يا پشت نامه‌ها بوده كه اين شكل نگارش خود اطمينان آور بود.

78. نسخه[220] طومار يا نامه؛ پرسش‌هاي محمد بن عبدالله بن جعفر حميري: به نام خداوند بخشايگر مهربان خداوند به شما طول عمر بدهد و خداوند عزت و سعادت و سلامت جان شريف را پايدار بدارد و بر تأييدات بيفزايد و خداوند نعتش را بر تو تمام گرداند و خير و نيكي و تمام نعمت هايش را بيش از پيش بر تو ارزاني بدارد. و در حوادث و پيشامدهاي ناگوار مرا فداي تو بگرداند. مردم در رسيدن درجات قرب به شما با هم مسابقه مي‌گذارند و هر كس را پذيرفتي مقبول است و هر كس را كه رد كردي مردود نزد مردم مي‌شود. انسان وامانده كسي است كه شما او را رها كنيد و من از اين بليه به خداوند پناه مي‌برم. خداوند هميشه پشتيبان شما باشد در شهر ما عده‌اي از بزرگان در رسيدن به جاه و منزلت در پيشگاه شما در مسابقه و رقابتند.

و نامه شما كه خداوند حامي شما باش به دست جماعتي رسيد آنها را امر فرموده بوديد كه به «ص»[221] كمك كنيد رسيد و نام «علي بن محمد بن الحسين بن مالك» معروف به بادوكه كه داماد «ص» است. در ميان اسامي نبود و اين باعث غم و اندوه او شده لذا از من خواست كه از شما علت عدم ذكر نام او را سؤال كنم و اگر از او خطا و گناهي سرزده كه در پيشگاه خدا از آن گناه طلب آمرزش كند وگرنه به خواست خدا با سخنان آرام‌بخش شما آرام گيرد. «لم نكاتب الا من كاتبنا» امام مي‌فرمايند ما فقط جواب كساني را داديم كه با ما مكاتبه كردند.

]ادامه سؤال[ خداوند عزت شما را پايدار فرمايد، شما هميشه مرا به فضل و عنايت خود عادت داده‌ايد، چنان كه خود شما و فقهاي قبل از شما اهل و سزاوار آن هستيد خداوند عزتت را بيفزايد. من به پاره‌اي از مسائل نيازمند هستم كه (استدعا دارم) آن‌ها را برايم (از امام7) سؤال كن.[222]

از عالم ]امام كاظم[ براي ما روايت شده كه از ايشان در خصوص امام جماعتي پرسيده شده بود كه قسمتي از نماز را به جماعت خوانده و در حين نماز حادثه‌اي ]مرگ[ براي او اتفاق بيفتد. كساني كه پشت سر او هستند بايد چكار كنند؟ كه ايشان در جواب فرموده باشند: پيكر پيش نماز عقب برده مي‌شود و يكي از آن‌ها جلو مي‌ايستد و نماز را تمام مي‌كند. كسي كه به بدن پيش نماز دست زده بايد غسل كند.

التوقيع: «ليس علي من نحاه الا غسل اليد، و اذا لم تحدث حادثة تقطع الصلاة تمّم صلاته مع القوم»

توقيع: كسي كه جنازه پيش نماز را كنار كشيده تكليفي جز شستن دست ندارد و اگر ]در اثر جا به جا كردن امام جماعت[ چيزي كه نماز را باطل نمايد اتفاق نيفتاده باشد نماز را با مردم تمام كند.

نكته: ظاهراً جواب اولي كه امام كاظم7 مي‌دهد ناظر به جايي است كه دست به بدن ميت برخورد كند در نتيجه وجوب غسل را بيان مي‌فرمايد اما در توقيع صادره از ناحيه مقدسه اشاره به جاي است كه دست با لباس ميت برخورد كند كه مي‌فرمايد فقط شستن دست كافي است.

اينجا يك نكته باقي مي‌ماند و آن اينكه بر فرض برخورد دست نمازگزار به بدن ميت پيش نماز كه موجب غسل مي‌شود آيا در آن حالت مي‌تواند نماز بخواند و بعد غسل كند يا اساساً ادامه نماز امكان پذير نيست؟

]ادامه[ و باز از عالم7 براي ما روايت شده است كه ايشان فرموده‌اند: كسي كه به مرده‌اي دست بزند در حالي كه بدن ميت هنوز گرم است مي‌بايست فقط دستش را بشويد و اگر بدن او سرد شده است بايد غسل كند و مس اين امام در حالتي است كه بدنش هنوز گرم است، پس عمل مس كننده بايد چگونه باشد؟ اصلاً شايد امام جماعت را با لباس كنار بكشد و بدن او را مس نكند، پس به چه دليل غسل بر او واجب است؟

التوقيع: اذا مَسَّهُ علي هذه الحالة لم يَكُن عليه الا غَسلُ يَدِهِ»

ترجمه توقيع: وقتي در اين حالت او را مس مي‌كند جز شستن دست، عمل ديگري بر او واجب نيست.

در مورد نماز جعفر طيار كه اگر نماز گزار در حال قيام يا قعود يا ركوع يا سجود، در تسبيح اشتباهي بكند و در حالت ديگر متوجه شود، آيا تسبيحاتي را كه فراموش كرده و نخوانده، بايد در همان لحظه‌اي كه يادش مي‌آيد بخواند يا اين كه از خواندن آنها صرف نظر كرده و نمازش را ادامه دهد؟

التوقيع: «اذا سها في حالة من ذلك ثم ذكر في حالة اخري قضي ما فاته في الحالة التي ذكر (ه)»[223]

ترجمه توقيع: هر وقت در بين نماز جعفر طيار چيزي را فراموش كرد و در جاي ديگر از نماز به يادش آمده در همان لحظه‌اي كه يادش آمد، تسبيحاتي را كه نخوانده بخواند.

در مورد زني كه همسرش مي‌ميرد، آيا جايز است كه به دنبال جنازه او از خانه خارج شود يا خير؟

التوقيع: «تخرج في جنازته»

ترجمه توقيع: مي‌تواند به دنبال جنازه‌اش حركت كند.

چنين زني آيا در ايام عده مي‌تواند به زيارت قبر شوهرش برود يا نه؟‌

التوقيع: «تزور قبر زوجها و لاتبيت عن بيتها»[224]

ترجمه توقيع: به زيارت قبر شوهرش برود ولي شب را در خانه ديگري غير از خانه خودش نخوابد.

نكته: از اين توقيع يك برداشت اخلاقي هم مي‌شود و آن اينكه امام7 توصيه مي‌كند كه زن شوهر مرده در خانه‌اي غير از خانه خودش در آن ايام خاص نخوابد.

آيا جايز است كه آن زن براي انجام كار لازمي از منزلش بيرون رود يا اينكه تا وقتي در ايام عده است اجازه ندارد از خانه بيرون رود؟

التوقيع: «اذا كان حق خرجت و قَضَته و اذا كانت لها حاجةٌ لم يكن لها من ينطر فيها خرجت لها حتي تقضي و لاتبيت عن منزلها»[225]

ترجمه توقيع: اگر به جهت گرفتن حق باشد،‌ بيرون رفته و كارش را انجام دهد و زماني كه نياز و حاجتي داشت و كسي نبود كه آن نياز و حاجت را برآورده سازد به دنبال آن برود و حاجت خود را برآورده سازد،‌ اما شب در جاي جز خانه خودش نماند.

در مورد ثواب قرائت قرآن در نمازهاي واجب و غير واجب روايت شده كه امام معصوم[226]7 فرمودند تعجب مي‌كنم از كسي كه در نمازش سوره «انا انزلناه في ليلة القدر» را نمي‌خواند چگونه نمازش قبول مي‌شود. و نيز روايت شده است: نماز كسي كه سوره «قل هو الله احد» را نخواند پاكيزه و پاك نيست. و همچنين روايت شده است: كسي كه در نمازهاي واجبش سوره «ويل لكل همزة لمزة» را بخواند به اندازه دنيا به او ثواب داده مي‌شود. پس آيا جايز است كه سوره «همزه» را بخواند و سوره‌هاي نامبرده را ترك كند؟‌ با آن كه روايت شده بود كه نماز جز با قرائت آن دو سوره (قدر و توحيد) قبول نمي‌شود. و پاك و پاكيزه نمي‌گردد؟

التوقيع: «الثواب في السور علي ما قد رُوي، ‌و اذا ترك سورة‌مما فيها الثواب و قرأ «قل هو الله احد» و «انا انزلناه » لفضلها اعطي ثواب ما قرأ و ثواب السورة التي ترك و يجوز ان يقرأ غير هاتين السورتين وتكون صلاته تامةٌ و لكن يكون قد ترك الفضل»[227]

ترجمه توقيع: ثواب آن سوره‌ها به همان اندازه است كه روايت شده و وقتي سوره را كه در آن ثوابي ذكر شده ترك نموده و به خاطر فضيلتش دو سوره «قدر» و «اخلاص» را بخواند هم ثواب اين دو سوره را به او مي‌دهند و هم ثواب سوره‌اي را كه ترك نموده است. و جايز است كه سوره‌اي ديگر غير از اين دو را بخواند و نمازش تمام و درست است لكن اين فضيلت را ترك كرده است.

و اما وداع ماه رمضان كه چه وقت مي‌باشد؟‌ زيرا بزرگان ما در آن اختلاف كرده اند: برخي از آنها مي‌گويند: در آخرين شب ماه رمضان خوانده مي‌شود (دعاي وداع ماه رمضان) و بعضي ديگر مي‌گويند: در روز آخر، وقتي هلال ماه شوال ديده شد بايد خوانده شود.

التوقيع: «العمل في شهر رمضان في لياليه، و الوداع يقع في آخر ليلة منه، فان خاف أن ينقص جعله في ليلتين»[228]

ترجمه توقيع: عمل در ماه رمضان، در شب‌هاي آن ماه است و وداع نيز در شب آخر ماه رمضان خوانده مي‌شود. پس اگر بترسد كه ماه كمبود داشته باشد. (بيست و نه روز باشد) آن را در دو شب آخر بخواند. در مورد قول خداوند متعال در قرآن كه مي‌فرمايد: «انه لقول رسول كريم»[229] (همانا آن گفتار پيامبري بزرگوار است) ايا مقصود حضرت رسول6 است؟ و در آيه «ذي قوة عند ذي العرش مكين»[230] (نيرومند است و در پيشگاه دارنده عرش جايگاهي دارد) اين قوه چيست؟ و نيز در آيه «مُطاع ثَمَّ امين»[231] (در آنجا اطاعت شوند و امين است) اين اطاعت چيست و در كجا است؟‌

پس نظر شما كه خداوند عزت و احترامتان را مستدام بدارد، درباره سوالاتي كه افراد مورد اطمينان از فقها، نموده‌اند چيست؟‌بر من منت گزارده و پاسخ كامل اين سوالات را با شرحي كه در باره علي بن محمد بن حسين بن مالك كه قبلاً اسمش برده شد، مرقوم فرماييد به طوري كه موجب آرامش او شود و به لطف پروردگار بدان دل ببندد و مطمئن شود. با دعاي كه براي دنيا و آخرت من و برادرانم مؤثر باشد به من تفضل و احسان بفرماييد اگر چنين كنيد ان شاء الله كار پر اجر و ثوابي را انجام داده ايد.

التوقيع: «جمع الله لك و لإخوانك خير الدنيا و الآخرة».[232]

ترجمه توقيع: خداوند بر تو و برادرانت خير دنيا و آخرت را جمع و فراهم فرمايد. (بخش پاياني نامه) خداوند عمر مبارك شما را طولاني و عزت و تاييدات و كرامت و سعادت و سلامت شما را پايدار فرمايد. نعمت هايش را بر وجود شما افزايش دهد. در احسان و فضلش نسبت به تو بيفزايد، زيباترين مواهب و عناياتش را براي تو قرار دهد، فضل و كرمش را نزد تو گذارد (تو را مظهر فضلش فرمايد) و در هر پيشامد بدي من را فدايي و پيش مرگ شما فرمايد: «الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله اجمعين»[233]

79. محمد بن عبدالله حميري در نامه‌اي ديگر خطاب به سفير امام يعني حسين بن روح اين چنين مي‌نويسد: ‌

خداوند عزت و احترامتان را مستدام فرمايد: خواستار نظر شما هستم در اين كه نامه‌اي را ملاحظه كرده و با آسان كردن مشكل بر من تفضل بفرماييد تا اين لطف را بر ساير الطاف و محبت‌هاي شما نسبت به خود م بيفزايم. خداوند عزت تو را دائمي فرمايد. احتياج دارم به اين كه براي من از بعضي از فقهاء[234] اين سوال را بپرسي، نماز گزار وقتي پس از تشهد اول، براي ركعت سوم برميخيزد، ايا واجب است كه تكبير بگويد؟ چرا كه بعضي از علماء و بزرگان ما معتقدند كه تكبير بر او واجب نيست و گفتن: بحول الله و قوته اقوم و اقعد» «به حول و قوة خداوندي بر مي‌خيزم و مي‌نشينم» كفايت مي‌كند.

الجواب: قال: ان فيه حديثين، اما احدهما فانه اذا انتقل من حالة الي حالة اخري فعليه تكبير و اما الاخر فانه روي انه اذا رفع رأسه من السجد الثانيه فكبر، ثم جلس، ثم قام فليس عليه للقيام بعد القعود تكبير و كذلك التشهد الاول يجري هذا المجري و بايهما اخذت من جهة التسليم كن صواباً.

پاسخ: در اين باره دو حديث هست: يكي اين كه «هرگاه در نماز از حالتي به حالتي ديگر منتقل مي‌شود، بايد تكبير بگويد» و اما حديث ديگر اين كه «هرگاه سرش را از سجده دوم برداشت و تكبير گفت و نشست و بعد برخاست. در قيام بعد از قعود (نشستن) تكبير گفتن لازم نيست» در تشهد اول نيز به همين ترتيب. عمل را انجام دهد، به هر حال به هر كدام از اين دو حديث عمل كند. درست است.

اما سؤال در مورد شخصي كه در حال نماز انگشتري در دست دارد كه نگين آن حديد[235] است ايا نمازش صحيح است يا خير؟‌

الجواب: فيه كراهة ان يصلي فيه و فيه اطلاق و العمل علي الكراهة:

پاسخ: (در اين مورد نيز دو روايت است) اول اين كه نماز خواندن با آن كراهت دارد، ولي حديث دوم اطلاق دارد (يعني نهي در اين باره به ما نرسيده است) لكن به روايت كراهت عمل شود.

نكته: اين نحوه جواب دادن امام4 حاكي از بيان روش استنباط و اجتهاد در احكام است كه امام زمان4 در عين حال كه جواب را مي‌دهد در اثناء و خلال جواب روش اجتهاد و مسير فتوا دادن را به عبدالله بن جعفر حميري آموزش مي‌دهد. اين الگوي مي‌تواند باشد براي فقهاء و علماء‌ما در پاسخ سوالات براي شاگردان خاص و ويژه.

و از مردي كه شتري به عنواي هدي (قرباني حج) براي شخص ديگري كه در مراسم حج نبوده خريداري كرده و آن مرد از او خواسته كه شتر را در مني قرباني كند، او هم زماني كه مي‌خواهد قرباني را نحر كند نام آن شخصي را فراموش كرده و قرباني را نحر كرده و بعداً نام او به يادش آمده است، ايا اين قرباني از جانب شخص غايب قبول است و كفايت مي‌كند يا نه؟‌

الجواب: لابأس بذلك و قد اجزاً عن صاحبه.[236]

پاسخ: اشكال ندارد و از طرف او كفايت مي‌كد.

و در كنار ما ريسندگان و بافندگان مجوسي هستند كه مردار مي‌خورند از جنابت هم غسل نمي‌كنند و براي ما لباس هايي مي‌بافند، آيا جايز است كه در اين لباس پيش از آن كه شسته شود نماز خواند.

الجواب: لابأس بالصلاة فيها[237]

پاسخ: نماز خواندن در اين لباسها اشكالي ندارد.

نمازگزاري كه در تاريكي، نماز شب مي‌خواند، وقتي به سجده مي‌رود اشتباهاً به جاي سجاده، پيشاني را بر روي فرش و يا پوست زير پا مي‌گذارد و بعد كه سر بر مي‌دارد سجاده (آنچه را كه سجده بر آن صحيح است) را پيدا مي‌كند آيا به آن سجده اكتفا كند يا اين كه بار ديگر به سجده برود؟

الجواب: مالم يستو جالساً فلا شيء عليه في رفع رأسه لطلب الخمرة[238]

پاسخ: مادامي كه كاملاً نشسته، اشكالي ندارد كه سربلند كند و دنبال مهر و سجاده‌اش بگردد.

و از محرم كه بايد سايه بان را بردارد، آيا سقف كجاوه و يا محمل و چوب دو طرف آن را نيز لازم است بر دارد يا نه؟‌

الجواب: لاشيء عليه في تركه و جميع الخشب[239]

پاسخ: اشكال ندارد كه تخته‌ها را به حال خود رها كند و همچنين چوب‌هاي به كار رفته در محمل را (شايد مقصود چوب هايي بوده كه اسكلت محمل را تشكيل مي‌دادند)

محرمي كه به خاطر ريزش باران، چتري از چرم يا غير آن بالاي سرش مي‌گيرد تا لباسها و وسايلش كه در محمل هست خيس نشود. آيا اين كار جايز است؟

الجواب: اذا فعل (ذلك) في المحمل في طريقه فعليه دم. [240]

پاسخ: اگر اين عمل را روي محمل و زمان حركت و در راه مكه انجام دهد بايد قرباني كند.

درباره شخصي كه به صورت استيجاري از طرف شخص ديگري به حج رفته است آيا زمان محرم شدن لازم است نام آن شخص را ببرد يا خير؟‌ و آيا واجب است كه هم از جانب آن كسي كه حج برايش نموده و هم از جانب خودش ذبح كند و يا اين كه يك قرباني از طرف هر دو نفر كفايت مي‌كند؟

الجواب: يذكُرُهُ و ان لم يفعل فلابأس[241]

پاسخ: نام او را به ياد بياورد و اگر چنانچه نام او را هم نبرد. اشكالي ندارد

آيا جايز است كه مرد در لباس خز (پشم) احرام ببندد يا نه؟‌

الجواب: لابأس بذلك و قد فعله قوم صالحون[242]و[243]

پاسخ: اشكالي ندارد، اين كار را عده‌اي از صلحا و افراد شايسته انجام داده‌اند.

آيا جايز است كه مردي با كفش روباز (كفشي كه فقط زير پا را مي‌پوشاند و روي پا با بند بسته شده باشد) نماز بخواند يا نه؟‌

الجواب: جائز[244]

پاسخ: جايز است.

درباره مردي كه در حال نماز در آستين و يا شلوارش، چاقو و يا كليد آهني دارد آيا اين نماز درست است؟

الجواب: جائزً [245]

پاسخ: جايز است.

درباره مردي كه همراه بعضي از اهل سنت و با آن‌ها به حج مي‌رود و يا اين كه در جاده با آن‌ها همسفر مي‌شود. در حالي كه آن‌ها در مسلخ احرام نمي‌بندند. آيا بر اين مرد جايز است كه احرامش را عقب بيندازد تا برسند به ذات عرق[246] و براي اين كه شناخته نشود آنجام احرام ببندد يا اينكه اين عمل جايز نيست و مي‌بايست از مسلخ احرام ببندد؟‌

الجواب: يحرم من ميقاته ثم يلبس (الثياب) و يُلَبّتي في نفسه، فاذا بلغ الي ميقاتهم اظهر. [247]

پاسخ: ‌از ميقات خودش احرام ببندد، بعد روي آن لباس پوشيده و در دل خودش لبيك را بگويد، آن گاه كه به ميقات آن‌ها رسيد، احرامش را ظاهر كند.

آيا پوشيدن نعل معطون[248] (كفشي كه از پوست بو گرفته، درست مي‌شود) كه بعضي از بزرگان ما آن را مكروه مي‌دانند جايز است يا نه؟‌

الجواب: جائز ذلك و لابأس به. [249]

پاسخ: ‌جايز است و اشكالي ندارد.

و از مردي كه از متصديان و متوليان وقف است و آنچه را كه در دست اوست حلال مي‌شمارد (از اموال وقفي در مصارف شخصي خودش استفاده مي‌كند) و پرهيز و تقوي ندارد. آيا مي‌شود از مال او گرفت؟ و چه بسا گاهي اوقات به محل سكونت او مي‌روم و او هم در آنجا است. يا اين كه داخل منزلش شد. و از غذايش براي من حاضر مي‌كند و مرا براي صرف غذا دعوت مي‌كند؛ پس اگر از غذايش نخورم با من دشمني كرده و مي‌گويد: ‌فلاني خوردن غذاي ما را حلال نمي‌داند. آيا جايز است كه از غذاي او بخورم و در مقابل آن صدقه‌اي بپردازم؟ و (اگر جايز است) مقدار صدقه چه اندازه است؟‌ و اگر اين شخص به كس ديگري هديه‌اي داد و من نزد او رفته و مرا دعوت كند كه در آن هديه تصرفي كنم در حالي كه من مي‌دانم كه آن متصدي وقف، در گرفتن اموال تقوا را مراعات نمي‌كند آيا اگر من در آن هديه تصرف كنم چيزي بر من واجب است يا نه؟‌

الجواب: إن كان لهذا الرجل مال او معاش غير ما في يده فكل طعامه و اقبل بِرَّهُ و إلا فلا[250]

پاسخ: ‌اگر آن مرد، مال شخصي يا درآمدي غير از اموال وقفي كه در دست اوست دارد، غذايش را بخور و احسانش را بپذير و الا غذا را نخور و احسانش را نپذير.

مردي از شيعيان كه قائل به حق است (اعتقاد به ولايت دارد) و متعه را جايز مي‌داند و به رجعت هم معتقد است،‌وي زني دارد كه با او هم عقيده است ولي با او عهد و پيمان بسته كه بر روي او زني نگير و متعه (و ازدواج موقت هم) نكند و يا كنيزي را به عنوان همسري نگيرد، اين عهد بيش از ده سال بر جا بوده و به قولش وفادار مانده است. چه بسا بعضي از اوقات چندين ماه در منزلش نيست و به مسافرت مي‌ورد، ‌متعه نمي‌كند و شهوتش هم تحريك نمي‌شود و فكر مي‌كند كه مطلع شدن همراهانش اعم از برادر، فرزند، نوكر و كارگزار و اطرافيان موجب بي‌اعتباري او در نظر آنان مي‌گردد، و به خاطر دوستي و محبتي كه به همسر خود دارد،‌دوست دارد بر عهدي كه بسته پايبند باشد و نفس خودش را حفظ و صيانت كند نه اين كه او متعه را حرام بداند، بلكه به آن معتقد است. آيا در اينكه متعه را ترك كرده،‌مرتكب معصيت شده يا نه؟‌

الجواب: (في ذلك) يستحَبّ له أن يطيع الله تعالي (بالمتعة) ليزول عنه الحلف علي المعرفة و لو مرة واحدة.[251]

پاسخ: بر او مستحب است كه خدا را در مورد متعه اطاعت كند. اگرچه يك مرتبه هم شده است،‌تا عهدي كه بر مخالفت سنت و معروف بسته است از بين برود.

(دنبال اين نامه خطاب به حسين بن روح به اين ترتيب آمده است كه) پس اگر صلاح دانستي كه خداوند عزت شما را پايدار كند اين سوالات را براي من از آن حضرت بپرسي و براي من شرح داده و دستور العمل هر يك را براي من بنويسي و منت خود را بر گردن من بگذاري خداوند شما را وسيله هر خيري قرار دهد و آن را به دست شما جاري فرمايد اگر اين كار را انجام بدهي كار شايسته و موجب ثوابي انجام داده‌اي.

خداوند عمر تو را دراز و طولاني فرموده، عزت و تأييد و سعادت و سلامت و بزرگواريت را مستدام كند. نعمتش را بر تو تمام گرداند و احسانش را در حق تو بيفزايد و در هر بلا و پيش آمد بدي، مرا فدايي تو قرار دهد و مرگ مرا پيش از تو مقرر فرمايد. حمد و ستايش مخصوص پروردگار دو جهان است و درود و سلام فراوان بر پيامبرش حضرت محمد6 و خاندان او باد.

ابن نوح گفته: اين نسخه را از دو طومار قديمي كه خط و توقيعاتي در آن‌ها بود نسخه برداري كردم[252]

نكته: در پايان نامه ابن نوح به مطلبي اشاره مي‌كند كه قابل تامل و بررسي است و آن اينكه اين دو نامه و توقيع كه دربرگيرنده سوالات و مسائل فراواني است را از دو نسخه و طومار قديمي نقل نموده كه به اسامي آنها اشاره نمي‌كند كه اين عدم وضوح منبع و مدرك سوال برانگيز است.


 

مرحوم طبرسي از اعلام قرن ششم در كتاب احتجاج به صورت مفصل به بيان توقيعات و نامه‌هاي حضرت پرداخته است كه جهت رعايت اختصار از نقل مكررات صرف نظر نموده و به توقيعاتي كه در كتب پيشين(كمال الدين شيخ صدوق و كتاب الغيبه شيخ طوسي) نقل نگرديده را در اين فراز از رساله يادآور مي‌شوم كه از ويژگي‌هاي اين توقيعات رويكرد فقهي بودن آن است كه توسط نواب چهارگانه و غير آن شرف صدور پيدا نموده است.

80. عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ رَفَعَهُ عَنِ الزُّهْرِيِّ قَالَ: طَلَبْتُ هَذَا الْأَمْرَ طَلَباً شَافِياً حَتَّى ذَهَبَ لِي فِيهِ مَالٌ صَالِحٌ فَوَقَعْتُ إِلَى الْعَمْرِيِّ وَ خِدْمَتِهِ وَ لَزِمْتُهُ فَسَأَلْتُهُ بَعْدَ ذَلِكَ عَنْ صَاحِبِ الزَّمَانِ ع قَالَ لَيْسَ إِلَى ذَلِكَ وُصُولٌ فَخَضَعْتُ لَهُ فَقَالَ لِي بَكِّرْ بِالْغَدَاةِ- فَوَافَيْتُ فَاسْتَقْبَلَنِي وَ مَعَهُ شَابٌّ مِنْ أَحْسَنِ النَّاسِ وَجْهاً وَ أَطْيَبِهِمْ رِيحاً وَ فِي كُمِّهِ شَيْ‏ءٌ كَهَيْئَةِ التُّجَّارِ فَلَمَّا نَظَرْتُ إِلَيْهِ دَنَوْتُ مِنَ الْعَمْرِيِّ فَأَوْمَى إِلَيْهِ فَعَدَلْتُ إِلَيْهِ وَ سَأَلْتُهُ فَأَجَابَنِي عَنْ كُلِّ مَا أَرَدْتُ ثُمَّ مَرَّ لِيَدْخُلَ الدَّارَ وَ كَانَتْ مِنَ الدُّورِ الَّتِي لَا يُكْتَرَثُ بِهَا فَقَالَ الْعَمْرِيُّ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ فَاسْأَلْ فَإِنَّكَ لَا تَرَاهُ بَعْدَ ذَا فَذَهَبْتُ لِأَسْأَلَ فَلَمْ يَسْتَمِعْ وَ دَخَلَ الدَّارَ وَ مَا كَلَّمَنِي بِأَكْثَرَ مِنْ أَنْ قَالَ مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَخَّرَ الْعِشَاءَ إِلَى أَنْ تَشْتَبِكَ النُّجُومُ مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَخَّرَ الْغَدَاةَ إِلَى أَنْ تَنْفَضَّ النُّجُومُ وَ دَخَلَ الدَّار.[253]

محمّد بن يعقوب كلينىّ در حديثى مرفوع از زهرىّ نقل مى‏كند كه گفت: من در پى اين امر (مشاهده حضرت صاحب) جستجوى بسيار نمودم بطورى كه در اين راه ثروت قابل توجّهى از دستم رفت، و در آخر كمر به خدمت و لزوم «عمرى» بسته و نزد او رفتم، پس از چندى از او سراغ امام زمان عليه السّلام را گرفتم.

گفت: وصول به آن ممكن نيست، پس من خاضعانه درخواستم را تكرار نمودم، او نيز به من گفت: فردا صبح پيش از ديگران نزد من بيا.

من نيز فردا بر عهد خود وفا كردم، ديدم او بهمراه جوانى با چهره‏اى زيبا و رايحه‏اى دل‏انگيز نزد من مى‏آيد، در آستين او چيزى شبيه تاجران بود، چون نظر بر او انداختم به عمرى نزديك شدم، پس با اشاره او متوجّه آن جوان شده و از او هر چه پرسيدم مرا پاسخ گفت: سپس حركت نمود تا داخل سرا شود؛ سرائى كه هيچ اعتنايى بدان نمى‏شد.

عمرى گفت: اگر پرسشى دارى بپرس چون پس از اين ديگر او را نخواهى ديد! من پيش رفتم كه بپرسم، ولى او گوش نداد و داخل سرا شده و جز اين كلمات چيز ديگرى به من نگفت:

ملعون است ملعون است هر كه نماز عشاء را تا پر شدن ستارگان آسمان به تأخير اندازد! ملعون است ملعون است هر كه نماز صبح خود را تا برطرف شدن ستارگان به تأخير اندازد! اين مطالب را گفت و داخل سرا شد. [254]

81. و در نامه ديگر محمّد بن عبد اللَّه حميرىّ به صاحب الزّمان عليه السّلام از جواب پرسشهايى كه از آن حضرت در باره آنها نموده بود، در سال سيصد و هفت.

از محرمى پرسيده بود كه آيا جايز است كه ازار خود را از پشت محكم كرده و بصورت طولى به گردنش اندازد، و دو طرف آن را از سمت ران به بالا كشيده و در كمر جمع كرده و آن را ببندد، و دو طرف ديگر آن را از ميان دو پايش خارج ساخته و به طرف ران بالا ببرد، و دو طرف آن را به سمت مفصل ران محكم كند، و آن مشابه شلوار همه اعضا را مى‏پوشاند، زيرا ازار نخست را ما بتن مى‏كنيم وقتى مردى سوار بر شترش مى‏شود آنجا نمايان و آشكار مى‏گردد، و اين عمل براى ستر و پوشش است؟

آن حضرت عليه السّلام پاسخ فرمود: فَأَجَابَ ع جَازَ أَنْ يَتَّزِرَ الْإِنْسَانُ كَيْفَ شَاءَ إِذَا لَمْ يُحْدِثْ فِي الْمِئْزَرِ حَدَثاً بِمِقْرَاضٍ وَ لَا إِبْرَةٍ يُخْرِجُهُ بِهِ عَنْ حَدِّ الْمِئْزَرِ وَ غَزْرِهِ غَزْراً وَ لَمْ يَعْقِدْهُ وَ لَمْ يَشُدَّ بَعْضَهُ بِبَعْضٍ وَ إِذَا غَطَّى سُرَّتَهُ وَ رُكْبَتَيْهِ كِلَاهُمَا فَإِنَّ السُّنَّةَ الْمُجْمَعَ عَلَيْهَا بِغَيْرِ خِلَافٍ تَغْطِيَةُ السُّرَّةِ وَ الرُّكْبَتَيْنِ وَ الْأَحَبُّ إِلَيْنَا وَ الْأَفْضَلُ لِكُلِّ أَحَدٍ شَدُّهُ عَلَى السَّبِيلِ الْمَأْلُوفَةِ الْمَعْرُوفَةِ لِلنَّاسِ جَمِيعاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ

جايز است آدمى هر طور كه مى‏خواهد ازار بندد تا وقتى كه هيچ تغييرى از قيچى نمودن و سوزن كارى كه آن را از حدّ ميزر (لنگ) خارج سازد را در آن ندهد، و سوزن را از آن رد كند ولى به هم وصل نكند، و قسمتهاى مختلف آن را به هم محكم نكند، و هنگامى كه ناف و دو رانش را پوشاند بايد كه دامن آن را بلند گرداند، زيرا آنچه اجماع و سنّت بر آن است پوشيدن ناف و زانوها است، و محبوب و افضل نزد ما آنست كه محرم احرام بر سبيل معمولى كه ديگران مى‏كنند بندد.

و پرسيد: آيا براى محرم جايز است كه بر بالاى مئزر تكّه بندد؟

فَأَجَابَ لَا يَجُوزُ شَدُّ الْمِئْزَرِ بِشَيْ‏ءٍ سِوَاهُ مِنْ تِكَّةٍ وَ لَا غَيْرِهَا

پس پاسخ فرمود: براى محرم جايز نيست كه مئزر را بغير آن به چيز ديگرى اعمّ از تكّه و غير آن بندد.

و پرسيد: در هنگام توجّه در نماز گفتن: «على ملّة إبراهيم و دين محمّد صلّى اللَّه عليه و آله» جايز است، چرا كه برخى از أصحاب ما گفته‏اند: چون گويد: «على دين محمّد» بدعت نموده، زيرا ما در كتابهاى نماز در اين مورد هيچ حديثى جز حديث واحدى در كتاب نماز قاسم بن محمّد از جدّش از حسن بن راشد را نيافتيم كه مى‏گويد:

«حضرت صادق عليه السّلام به حسن فرموده: چگونه در نماز توجّه مى‏كنى؟ گفت:

مى‏گويم: «لبّيك و سعديك»، فرمود: از اين مورد تو را نپرسيدم، چگونه مى‏گويى:

 «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً مسلماً»

حسن گفت: همان را مى‏گويم. فرمود: وقتى اين جملات را گفتى در ادامه بگو:

 «على ملّة إبراهيم، و دين محمّدٍ و منهاج عليّ بن أبي طالبٍ، و الائتمام بآل محمّدٍ، حنيفاً مسلماً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ».

فَأَجَابَ ع التَّوَجُّهُ كُلُّهُ لَيْسَ بِفَرِيضَةٍ وَ السُّنَّةُ الْمُؤَكَّدَةُ فِيهِ الَّتِي هِيَ كَالْإِجْمَاعِ الَّذِي لَا خِلَافَ فِيهِ وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً مُسْلِماً عَلَى مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَ دِينِ مُحَمَّدٍ وَ هُدَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ  لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* ثُمَّ اقْرَأِ الْحَمْدَ قَالَ الْفَقِيهُ الَّذِي لَا يُشَكُّ فِي عِلْمِهِ إِنَّ الدِّينَ لِمُحَمَّدٍ وَ الْهِدَايَةَ لِعَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ لِأَنَّهَا لَهُ ص وَ فِي عَقِبِهِ بَاقِيَةٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَمَنْ كَانَ كَذَلِكَ فَهُوَ مِنَ الْمُهْتَدِينَ وَ مَنْ شَكَّ فَلَا دِينَ لَهُ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الضَّلَالَةِ بَعْدَ الْهُدَى

حضرت فرمود: توجّه در نماز از امور واجب نيست، و سنّت مؤكّده در آن كه مانند اجماع بى‏خلاف مى‏باشد اين گونه است:

 «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ، حَنِيفاً مسلماً على ملّة إبراهيم و دين محمّدٍ و هدى أمير المؤمنين، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ، إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ،  لا شَرِيكَ لَهُ وَ بِذلِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا من المسلمين، اللّهمّ اجعلني من المسلمين، أعوذ باللَّه السّميع العليم من الشّيطان الرّحيم، بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم»

سپس سوره حمد را آغاز كن. آن فقيهى كه هيچ ترديدى در علم او نيست گويد: دين براى محمّد است و هدايت از آن أمير المؤمنين، زيرا هدايت براى او و در نسل او تا روز قيامت باقى است، پس هر كه اين گونه باشد از جمله هدايت يافته‏گان است، و هر كه شكّ كند دين ندارد، و پناه بر خدا از گمراهى پس از هدايت!.

و پرسيد: وقتى از قنوت نماز فارغ مى‏شويم جايز است كه دست خود بر صورت و سينه خود بكشيم، و اين به جهتى حديثى است كه نقل است: «بتحقيق خداوند عزّ و جلّ گرامى‏تر از آن است كه دستان بنده‏اش را خالى بازگرداند بلكه پر از رحمت خود نمايد» يا جايز نيست؟ زيرا برخى از أصحاب معتقدند كه آن عملى در نماز است.

فَأَجَابَ ع رَدُّ الْيَدَيْنِ مِنَ الْقُنُوتِ عَلَى الرَّأْسِ وَ الْوَجْهِ غَيْرُ جَائِزٍ فِي الْفَرَائِضِ وَ الَّذِي عَلَيْهِ الْعَمَلُ فِيهِ إِذَا رَجَعَ يَدَهُ فِي قُنُوتِ الْفَرِيضَةِ وَ فَرَغَ مِنَ الدُّعَاءِ أَنْ يَرُدَّ بَطْنَ رَاحَتَيْهِ مَعَ صَدْرِهِ تِلْقَاءَ رُكْبَتَيْهِ عَلَى تَمَهُّلٍ وَ يُكَبِّرَ وَ يَرْكَعَ- وَ الْخَبَرُ صَحِيحٌ وَ هُوَ فِي نَوَافِلِ النَّهَارِ وَ اللَّيْلِ دُونَ الْفَرَائِضِ وَ الْعَمَلُ بِهِ فِيهَا أَفْضَلُ

جواب فرمود: بازگرداندن دستان بر سر و صورت در نماز فريضه جايز نيست، و آن چيز كه بايد بدان عمل نمود وقتى دست خود را در قنوت نماز فريضه بالا مى‏برد و از دعا فارغ مى‏شود بايد كه كف دو دست خود را به كندى بر سينه برابر روى گذارد و تكبير گويد به ركوع رود، و حديث مذكور صحيح است ولى در نوافل روز و شب نه در فرائض و واجبات، و عمل كردن به آن افضل است.

پرسيد: سجده شكر پس از نماز فريضه چگونه است، زيرا برخى از أصحاب معتقدند كه آن بدعت است، پس آيا جايز است كه آدمى پس از نماز واجب آن را انجام دهد؟ و اگر جايز است آن را در نماز مغرب پس از چهار ركعت نافله انجام دهد يا پيش از آنها؟

فَأَجَابَ ـ‌ع‌ـ سَجْدَةُ الشُّكْرِ مِنْ أَلْزَمِ السُّنَنِ وَ أَوْجَبِهَا وَ لَمْ يَقُلْ إِنَّ هَذِهِ السَّجْدَةَ بِدْعَةٌ إِلَّا مَنْ أَرَادَ أَنْ يُحْدِثَ بِدْعَةً فِي دِينِ اللَّهِ فَأَمَّا الْخَبَرُ الْمَرْوِيُّ فِيهَا بَعْدَ صَلَاةِ الْمَغْرِبِ وَ الِاخْتِلَافِ فِي أَنَّهَا بَعْدَ الثَّلَاثِ أَوْ بَعْدَ الْأَرْبَعِ فَإِنَّ فَضْلَ الدُّعَاءِ وَ التَّسْبِيحِ بَعْدَ الْفَرَائِضِ عَلَى الدُّعَاءِ بِعَقِيبِ النَّوَافِلِ كَفَضْلِ الْفَرَائِضِ عَلَى النَّوَافِلِ وَ السَّجْدَةُ دُعَاءٌ وَ تَسْبِيحٌ فَالْأَفْضَلُ أَنْ تَكُونَ بَعْدَ الْفَرْضِ فَإِنْ جَعَلْتَ بَعْدَ النَّوَافِلِ أَيْضاً جَازَ

جواب فرمود: سجده شكر از واجبترين و لازمترين آداب و سنن است، و كسى كه اعتقاد به بدعت بودن آن دارد قصد دارد در دين خدا مرتكب اختراع و بدعتى شود.

و امّا خبر مروى در باره آن پس از نماز مغرب و اختلاف در اينكه پس از سه ركعت مغرب باشد يا چهار ركعت نوافل بايد دانست كه رتبه دعا و تسبيح در فضيلت پس از نماز بر دعا به تعقيب نوافل مانند فضيلتى است كه نمازهاى فريضه بر نوافل دارند، و سجده نوعى دعا و تسبيح مى‏باشد و بهتر است پس از واجب باشد، و اگر بعد از نوافل هم قرار گيرد باز هم جايز است.

و پرسيد: يكى از برادران شيعه ما زمين حاصلخيز تازه‏اى دارد كه آن در كنار زمين مخروبه‏اى است كه سلطان را در آن بهره و نصيبى است و كارگران آن برادرمان در حدود و اطراف آن زراعت مى‏كنند ولى مورد اذيّت و آزار عمّال سلطان واقع شده و آنان متعرّض تمام در آمد آن زمين شده‏اند، و آن زمين به جهت خراب بودن هيچ قيمت و بهايى ندارد، و حدود بيست سال است كه زمين بائر مى‏باشد، و سلطان مانع از فروش يا اجاره آن زمينها مى‏شود زيرا گفته شده كه اين قسمت از اين زمين حاصلخيز پيش از اين از مورد وقفى قبض شده كه براى سلطان بوده بهمين خاطر خريد و فروش تنها بايد با سلطان انجام شود و آن راه درست است، و اين قانون را تنها براى حفظ و نگهدارى و مصلحت و آبادانى زمين خودش وضع نموده، چون زمين بائر و موات سلطان به بركت و فضل آب زمين حاصلخيز رونق مى‏گيرد، و طمع اولياى سلطان از آن بريده مى‏شود، و اگر اين عمل جايز نيست هر عملى كه بفرماييد به خواست خداى تعالى همان كنيم؟

فَأَجَابَ الضَّيْعَةُ لَا يَجُوزُ ابْتِيَاعُهَا إِلَّا مِنْ مَالِكِهَا أَوْ بِأَمْرِهِ أَوْ رِضًا مِنْهُ

آن حضرت عليه السّلام جواب فرمود: بيع زمين حاصلخيز جايز نيست مگر از صاحب و مالك اصلى آن يا به فرمان يا رضايت او روا مى‏باشد.

پرسيد: مردى كه زنى را خارج از رحم به حلّيّت خود درآورده و حذر مى‏كرده تا مبادا فرزندى بهم رسد ولى ناگهان آن زن صاحب فرزند شد، ابتدا آن مرد از پذيرفتن آن امتناع مى‏كرد و دست آخر آن را پذيرفت ولى با شكّ و ترديد، با اين حال تمام مخارج فرزند و مادرش را پرداخت نمود تا آن زن درگذشت، و او همچنان به پرداخت مخارج فرزند ادامه داد جز اينكه او در مورد فرزند مشكوك بوده و وى را با خود مخلوط نمى‏كرد، اگر مى‏فرماييد كه بايد آن فرزند را با ساير اولاد خود همراه نموده و چون ديگر فرزندانش باشد همان كار را كند و اگر جداى از حقّ او بايد مقدارى از مال خود را بدو بپردازد همان كار كند؟

فَأَجَابَ ـ‌ع‌ـ الِاسْتِحْلَالُ بِالْمَرْأَةِ يَقَعُ عَلَى وُجُوهٍ الْجَوَابُ يُخْتَلَفُ فِيهَا فَلْيَذْكُرِ الْوَجْهَ الَّذِي وَقَعَ الِاسْتِحْلَالُ بِهِ مَشْرُوحاً لِيَعْرِفَ الْجَوَابَ فِيمَا يَسْأَلُ عَنْهُ مِنْ أَمْرِ الْوَلَدِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ

پس آن حضرت عليه السّلام پاسخ فرمود: استحلال و حلال نمودن زن چند گونه است، و پاسخ نيز در مورد او مختلف است، پس دوباره صورت قضيّه استحلال را مشروح بيان كند تا پاسخ را در مورد امر فرزند به خواست خدا دريابد. و از آن حضرت تقاضاى دعايى نموده پس اين پاسخ خارج شد:

فَخَرَجَ الْجَوَابُ جَادَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِمَا هُوَ جَلَّ وَ تَعَالَى أَهْلُهُ إِيجَابَنَا لِحَقِّهِ وَ رِعَايَتَنَا لِأَبِيهِ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ قُرْبِهِ مِنَّا وَ قَدْ رَضِينَا بِمَا عَلِمْنَاهُ مِنْ جَمِيلِ نِيَّتِهِ وَ وَقَفْنَا عَلَيْهِ مِنْ مُخَاطَبَتِهِ المقر [الْمُقَرِّبَةِ لَهُ مِنَ اللَّهِ الَّتِي يُرْضِي اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَسُولَهُ وَ أَوْلِيَاءَهُ ع و الرحمة بِمَا بَدَأَنَا نَسْأَلُ اللَّهَ بِمَسْأَلَتِهِ مَا أَمَّلَهُ مِنْ كُلِّ خَيْرٍ عَاجِلٍ وَ آجِلِ وَ أَنْ يُصْلِحَ لَهُ مِنْ أَمْرِ دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ مَا يَجِبُ صَلَاحُهُ إِنَّهُ وَلِيٌّ قَدِيرٌ

خداى تعالى آنچنان كه خود أهل آن است بر او بخشايش فرمايد، اينها همه از سر توجّه به حقّ او و رعايت حال مرحوم پدرش و نزديكى او به ما است، و ما پس از وقوف به نيّت پاكش از او راضى و خشنود گشتيم، و از مخاطبه‏اش بر او آگاه شديم كه آنچه او را به خداوند نزديك و مقرّب ساخته همانا خشنودى خداوند عزّ و جلّ و رضايت رسول و اولياى او بدان چه ما آغاز نموديم مى‏باشد، از خداوند بواسطه حاجت او درخواست مى‏كنم آنچه از خير و نزديك آرزو نموده برآورده سازد، و اينكه امر دين و دنياى او را آن گونه كه به صلاح او مى‏پسندد اصلاح فرمايد، او ولىّ و سرپرستى قادر و توانا است. [255]

82. نامه‏اى نيز در سال 308 حاوى مسائل ديگرى اين گونه به آن حضرت عليه السّلام نگاشت كه:

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، خداوند بقايت را طولانى سازد و عزّت و كرامت و سعادت و سلامتت را دوام بخشد! و نعمات خود را بر شما به كمال رساند و احسان و بخشش و انعام و فضل و موهبتهاى زيبا و فضل و بهترين قسمت خود را براى شما افزون فرمايد، و از هر حادثه سوئى مرا قربانت گرداند و جان فدايت فرمايد!.

در اطراف ما مردان و زنان كهنسالى زندگى مى‏كنند كه بيش از سى سال است كه ماه رجب را روزه مى‏دارند و آن را به ماه شعبان و رمضان وصل مى‏كنند. و يكى از أصحاب ضمن نقل حديثى گفته است كه روزه ايشان معصيت است؟[256]

فَأَجَابَ ع قَالَ الْفَقِيهُ يَصُومُ مِنْهُ أَيَّاماً إِلَى خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً إِلَّا أَنْ يَصُومَهُ عَنِ الثَّلَاثَةِ الْأَيَّامِ الْفَائِتَةِ لِلْحَدِيثِ أَنَّ نِعْمَ الْقَضَاءُ رَجَبٌ

در پاسخ گفت: فقيه مى‏فرمايد: پانزده روز از ماه رجب را روزه بدارد سپس آن را قطع كند، جز اينكه آن سه روز را براى روزه‏هاى قضاى خود قرار دهد بنا بر حديثى كه فرموده: «بدرستى بهترين ماه براى قضاى روزهاى واجب ماه رجب است!».

پرسيد: مردى در مسير سفر در محمل خود نشسته و برف سنگينى به اندازه قد و قامت يك مرد نشسته، و نگران است اگر از محمل پايين بيايد در آن فرو رود، و او در همين حال مى‏ماند و به جهت كثرت و شدّت ريزش برف حتّى قادر نيست پا بر آن نهد، در يك چنين وضعى آيا جايز است نماز واجب را در محمل بخواند؟ ضمناً خود ما زمان بسيارى است كه اين كار را مى‏كنيم آيا بايد آنها را اعاده كنيم؟

فَأَجَابَ لَا بَأْسَ عِنْدَ الضَّرُورَةِ وَ الشِدَّةِ

پاسخ فرمود: هنگام ضرورت و سختى مانعى ندارد.

پرسيد: مردى زمانى به صفوف جماعت مى‏رسد كه امام در ركوع است او نيز به ركوع مى‏رود و آن را براى خود يك ركعت محسوب مى‏دارد، ولى يكى از أصحاب معتقد است تا وقتى كه تكبير ركوع امام را نشنيده نمى‏تواند آن را يك ركعت محسوب بدارد؟

فَأَجَابَ إِذَا لَحِقَ مَعَ الْإِمَامِ مِنْ تَسْبِيحِ الرُّكُوعِ تَسْبِيحَةً وَاحِدَةً اعْتَدَّ بِتِلْكَ الرَّكْعَةِ وَ إِنْ لَمْ يَسْمَعْ تَكْبِيرَةَ الرُّكُوعِ

پاسخ فرمود: اگر هنگام ملحق شدن به امام به قدر يك تسبيح ركوع او را دريابد آن را يك ركعت محسوب دارد هر چند تكبير ركوع را نشنيده باشد.

پرسيد: مردى نماز ظهر را مى‏خواند و داخل در نماز عصر مى‏شود، و زمانى كه دو ركعت از عصر را خواند يقين مى‏كند نماز ظهر را دو ركعت خوانده چه كند؟

فَأَجَابَ إِنْ كَانَ أَحْدَثَ بَيْنَ الصَّلَاتَيْنِ حَادِثَةً يَقْطَعُ بِهَا الصَّلَاةَ أَعَادَ الصَّلَاتَيْنِ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ أَحْدَثَ حَادِثَةً جَعَلَ الرَّكْعَتَيْنِ الْآخِرَتَيْنِ تَتِمَّةً لِصَلَاةِ الظُّهْرِ وَ صَلَّى الْعَصْرَ بَعْدَ ذَلِكَ

پاسخ فرمود: اگر ما بين دو نماز از او حدثى سر زده كه موجب ابطال نماز شده هر دو نماز را اعاده كند، و گر نه دو ركعت آخر را از باقيمانده نماز ظهر قرار دهد، و بعد از آن نماز عصر را بخواند.

پرسيد: آيا توالد و تناسل در ميان أهل بهشت صورت مى‏گيريد يا خير؟

فَأَجَابَ إِنَّ الْجَنَّةَ لَا حَمْلَ فِيهَا لِلنِّسَاءِ وَ لَا وِلَادَةَ وَ لَا طَمْثَ وَ لَا نِفَاسَ وَ لَا شَقَاءَ بِالطُّفُولِيَّةِ وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِي الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ كَمَا قَالَ سُبْحَانَهُ فَإِذَا اشْتَهَى الْمُؤْمِنُ وَلَداً خَلَقَهُ اللَّهُ بِغَيْرِ حَمْلٍ وَ لَا وِلَادَةٍ عَلَى الصُّورَةِ الَّتِي يُرِيدُ كَمَا خَلَقَ آدَمَ عِبْرَةً

پاسخ فرمود: بدرستى كه در بهشت نه حملى براى زنان است و نه زايمان و تولّدى نه حيض و نه نفاس و مشقّت طفوليّت، و همچنان كه خداوند سبحان فرموده: «و در آن بهشت است هر چه دلها خواهش و آرزو كند و چشمها از ديدن آن لذّت برد»، پس چون‏ فرد مؤمنى آرزوى فرزندى كند خداوند آن را بدون حمل و زايمان و ولادت بر همان شكلى كه مى‏خواهد برايش خلق كند، همچنان كه از سر عبرت حضرت آدم را آفريد.

پرسيد: مردى با مهريه‏اى معلوم و زمانى مشخّص زنى را به تزويج خود در مى‏آورد، و زمانى از آن برايش باقى مانده، و آن را به زن مى‏بخشد و حال اينكه آن زن سه روز پيش از آنكه زمان الباقى را بدو ببخشد حيض شده، در يك چنين حالتى آيا مى‏شود پس از رسيدن به پاكى و طهر فرد ديگرى او را با صداق و زمانى معلوم و مشخّص به تزويج خود درآورد، يا يك دوره حيض ديگر را بايد از سر گيرد؟

فَأَجَابَ يَسْتَقْبِلُ حَيْضَةً غَيْرَ تِلْكَ الْحَيْضَةِ لِأَنَّ أَقَلَّ تِلْكَ الْعِدَّةِ حَيْضَةٌ وَ طُهْرَةٌ تَامَّةٌ

پاسخ فرمود: يك دوره حيض ديگر جز آن بايد از سر گيرد، زيرا كمترين زمان براى اين عدّه يك حيض و پاكى كامل است.

پرسيد: آيا شهادت افرادى كه مبتلا به بيمارى پيسى و جزام و عليلى هستند پذيرفته مى‏شود؛ زيرا براى ما روايتى نقل شده كه «افراد معلول بر افراد سالم مقدّم نمى‏شوند».

فَأَجَابَ إِنْ كَانَ مَا بِهِمْ حَدَثاً جَازَتْ شَهَادَتُهُمْ وَ إِنْ كَانَ وِلَادَةً لَمْ يَجُزْ

پاسخ فرمود: در معلوليتهاى غير مادرزادى مقبول است و در معلوليتهاى مادرزادى پذيرفته نمى‏شود.

پرسيد: آيا جايز است كه مرد؛ دختر همسرش را به زوجيت خود درآورد؟

فَأَجَابَ إِنْ كَانَتْ رُبِّيَتْ فِي حَجْرِهِ فَلَا يَجُوزُ وَ إِنْ لَمْ تَكُنْ رُبِّيَتْ فِي حَجْرِهِ وَ كَانَتْ أُمُّهَا فِي غَيْرِ عِيَالِهِ فَقَدْ رُوِيَ أَنَّهُ جَائِزٌ

پاسخ فرمود: اگر در خانه آن مرد پرورش يافته است جايز نيست، و اگر اين گونه نبود و مادرش نيز در حباله نكاح او نيست در اين مورد روايت شده كه جايز است.

پرسيد: آيا جايز است با دختر دختر زنى ازدواج كند و بعد از آن با مادر بزرگش ازدواج كند، يا جايز نيست؟

فَأَجَابَ قَدْ نُهِيَ عَنْ ذَلِكَ

پاسخ فرمود: از اين مورد نهى شده و ممنوع است.

پرسيد: مردى از ديگرى هزار درهم طلبكارى مى‏كند و بر آن شاهدى عادل نيز اقامه مى‏نمايد، و در يك حواله ديگر نيز ادّعاى طلب پانصد درهم مى‏نمايد، و در تمامى اين موارد شواهدى عادل دارد، و در حواله‏اى ادّعاى سيصد درهم و دويست درهم مى‏نمايد و براى تمام آنها شاهد دارد، و فرد بدهكار مى‏گويد تمام حواله‏هاى خرده داخل در همان هزار درهم است و فرد طلبكار منكر اين مطلب است، آيا در اين صورت بايد همان هزار درهم يك مرتبه را بپردازد يا بر همان مقدار كه شاهد دارد بايد پرداخت كند؟

و در اين چكها استثنائى نيست و تنها هر كدام چكى بر همان وجه است.

فَأَجَابَ يُؤْخَذُ مِنَ الْمُدَّعَى عَلَيْهِ أَلْفُ دِرْهَمٍ مَرَّةً وَ هِيَ الَّتِي لَا شُبْهَةَ فِيهَا وَ يُرَدُّ الْيَمِينُ فِي الْأَلْفِ الْبَاقِي عَلَى الْمُدَّعِي فَإِنْ نَكَلَ فَلَا حَقَّ لَهُ

پاسخ فرمود: از فرد بدهكار يك مرتبه همان هزار درهمى كه بى‏شبهه است گرفته مى‏شود، و فرد طلبكار براى الباقى طلب خود بايد سوگند بخورد و گر نه حقّى ندارد.

پرسيد: آيا جايز است كه گل قبر را با ميّت در گور قبرش نهند يا نه؟

فَأَجَابَ يُوضَعُ مَعَ الْمَيِّتِ فِي قَبْرِهِ وَ يُخْلَطُ بِحَنُوطِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ

پاسخ فرمود: با ميّت در قبرش نهاده و با حنوط او مخلوط مى‏شود بخواست خدا.

و پرسيد: از حضرت صادق عليه السّلام براى ما روايت شده كه آن حضرت بر كفن فرزندش إسماعيل مكتوب فرموده: «إسماعيل شهادت مى‏دهد كه هيچ معبودى جز اللَّه نيست»، آيا براى ما نيز جايز است كه آن جمله را با گل قبر يا غير آن بنگاريم يا نه؟

فَأَجَابَ يَجُوزُ ذَلِكَ

پاسخ فرمود: اين مورد جايز است.

و پرسيد: جايز است كه آدمى با گل قبر تسبيح بسازد و آيا در آن فضيلتى هست؟

فَأَجَابَ يُسَبِّحُ الرَّجُلُ بِهِ فَمَا مِنْ شَيْ‏ءٍ مِنَ السُّبَحِ أَفْضَلُ مِنْهُ وَ مِنْ فَضْلِهِ أَنَّ الرَّجُلَ يَنْسَى التَّسْبِيحَ وَ يُدِيرُ السُّبْحَةَ فَيُكْتَبُ لَهُ التَّسْبِيحُ

پاسخ فرمود: اين كار را بكند زيرا هيچ تسبيحى برتر و بهتر از آن نيست، و از فضيلت آن همين بس كه آدمى تسبيح را از خاطر مى‏برد و تسبيح را مى‏گرداند و تسبيحى براى او مكتوب مى‏گردد.

و پرسيد: آيا مى‏شود بر لوحى از گل قبر سجده كرد و آيا آن كار فضيلتى دارد؟

فَأَجَابَ يَجُوزُ ذَلِكَ وَ فِيهِ الْفَضْلُ

پاسخ فرمود: اين كار جايز است و برخوردار از فضيلت نيز مى‏باشد.

و پرسيد: فردى است كه قبور ائمّه عليهم السّلام را زيارت مى‏كند، آيا جايز است كه بر قبر سجده كند؟ و يا قبر را مقابل خود در نماز قبله قرار دهد، يا نزد رأس قبر يا پاى آن بايستد؟ يا قبر را در نماز پشت سر خود قرار دهد؟

فَأَجَابَ أَمَّا السُّجُودُ عَلَى الْقَبْرِ- فَلَا يَجُوزُ فِي نَافِلَةٍ وَ لَا فَرِيضَةٍ وَ لَا زِيَادَةٍ وَ الَّذِي عَلَيْهِ الْعَمَلُ أَنْ يَضَعَ خَدَّهُ الْأَيْمَنَ عَلَى الْقَبْرِ وَ أَمَّا الصَّلَاةُ فَإِنَّهَا خَلْفَهُ وَ يَجْعَلُ الْقَبْرَ أَمَامَهُ وَ لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَلِّيَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لَا عَنْ يَمِينِهِ وَ لَا عَنْ يَسَارِهِ لِأَنَّ الْإِمَامَ ص لَا يُتَقَدَّمُ وَ لَا يُسَاوَى

پاسخ فرمود: امّا سجده بر قبر در هيچ نافله و فريضه و نه زيارتى جايز نيست، و آن چيزى كه بايد بدان عمل شود گذاردن گونه راست بر قبر مى‏باشد.

و امّا نمازى كه پشت قبر بوده و آن را قبله خود قرار دهد نماز ميان دو دست و سمت راست و سمت چپ قبر جايز نيست، زيرا بايد بر امام عليه السّلام نه مقدّم شود و نه مساوى.

و پرسيد: آيا جايز است كه آدمى در عين اقامه نمازى فريضه يا نافله تسبيح دستش را بگرداند؟

فَأَجَابَ يَجُوزُ ذَلِكَ إِذَا خَافَ السَّهْوَ وَ الْغَلَطَ

پاسخ فرمود: اگر از سهو و اشتباه بيم دارد جايز است.

و پرسيد: آيا جايز است كه با دست چپ تسبيح را چرخانده و ذكر گويد يا نه؟

فَأَجَابَ يَجُوزُ ذَلِكَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ

پاسخ فرمود: جايز است وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.

و پرسيد: از حضرت فقيه عليه السّلام براى ما نقل است كه در خبرى مأثور در باره فروش امور وقفى فرموده: «اگر وقف بر افرادى با اعيان و اعقابشان موجود بود، و تمام آن افراد بر فروش وقف اجتماع نمودند آن بيع اصلح است و مى‏توانند آن را بفروشند»، در اين مورد آيا مى‏شود قسمتى از آن را از برخى از ايشان خريدارى نمود اگر همه متّفق القول نشدند، يا جايز نيست جز با اجتماع همگى آنان؟ و در باره وقف غير قابل فروش بيان فرماييد؟

فَأَجَابَ إِذَا كَانَ الْوَقْفُ عَلَى إِمَامِ الْمُسْلِمِينَ فَلَا يَجُوزُ بَيْعُهُ وَ إِنْ كَانَ عَلَى قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَلْيَجْمَعْ كُلُّ قَوْمٍ مَا يَقْدِرُونَ عَلَى بَيْعِهِ مُجْتَمِعِينَ وَ مُتَفَرِّقِينَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ

پاسخ فرمود: وقف بر امام مسلمين غير قابل فروش است، و اگر وقف بر گروهى از مسلمين بود مى‏توانند هر كدام آن مقدار كه بر فروشش موافق يا مخالفند را بفروشند.

و پرسيد: آيا جايز است كه فرد محرم براى جلوگيرى از بوى عرق به زير بغل خود دو نوع ماده «مرتك» و «توتيا» براى خوشبو شدن بزند يا نه؟

فَأَجَابَ يَجُوزُ ذَلِكَ وَ بِاللَّهِ التَّوْفِيقُ

پاسخ فرمود: اين مورد جايز است، و باللَّه التّوفيق.

و پرسيد: فرد كورى در زمان بينايى و سلامت خود بر ماجرايى شهادت داده، سپس بينايى را از دست داده و قادر نيست خط خود را ديده و بشناسد، آيا شهادت چنين فردى مقبول است يا نه؟ و اگر اين فرد نابينا شهادتى كه داده را بخاطر آورد آيا جايز است كه بر شهادت خود دوباره شهادت دهد يا جايز نيست؟

فَأَجَابَ إِذَا حَفِظَ الشَّهَادَةَ وَ حَفِظَ الْوَقْتَ جَازَتْ شَهَادَتُهُ

پاسخ فرمود: اگر شهادت و زمان آن را بياد داشته باشد شهادت او مقبول است.

و پرسيد: مردى زمينى حاصلخيز يا چارپايى را وقف مى‏كند، و بر خود بنام برخى از وكلاى وقف شهادت مى‏دهد، سپس اين وكيل از دنيا مى‏رود يا امر او دگرگون مى‏شود و ديگرى متولّى آن مى‏شود، آيا براى اين شاهد جايز است كه براى جانشين وكيل گذشته شهادت دهد هنگامى كه اصل وقف براى تنها يكنفر است يا نه؟

فَأَجَابَ لَا يَجُوزُ ذَلِكَ لِأَنَّ الشَّهَادَةَ لَمْ تَقُمْ لِلْوَكِيلِ وَ إِنَّمَا قَامَتْ لِلْمَالِكِ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ

پاسخ فرمود: جز اين مورد جايز نيست، زيرا شهادت براى وكيل اقامه نشده و تنها براى مالك آن اقامه گرديده و حال اينكه خداوند فرموده: «و گواهى را براى خدا برپا داريد (ادا كنيد)- طلاق: 2».

و پرسيد: روايات در باره دو ركعت آخر نماز بسيار زياد شده، يكى گويد: خواندن تنها سوره حمد افضل است، و ديگرى گويد: گفتن تسبيح افضل است، حال فضيلت از آن كداميك از آن دو است تا ما همان كنيم؟

فَأَجَابَ قَدْ نَسَخَتْ قِرَاءَةُ أُمِّ الْكِتَابِ فِي هَاتَيْنِ الرَّكْعَتَيْنِ التَّسْبِيحَ وَ الَّذِي نَسَخَ التَّسْبِيحَ قَوْلُ الْعَالِمِ ـ‌ع‌ـ كُلُّ صَلَاةٍ لَا قِرَاءَةَ فِيهَا فَهِيَ خِدَاجٌ إِلَّا العليل [لِلْعَلِيلِ أَوْ [مَنْ يَكْثُرُ عَلَيْهِ السَّهْوُ فَيَتَخَوَّفُ بُطْلَانَ الصَّلَاةِ عَلَيْهِ

پاسخ فرمود: قرائت سوره حمد در اين دو ركعت خواندن تسبيح را نسخ نموده، و مسأله نسخ تسبيح؛ روايتى است از عالم» عليه السّلام كه فرموده: «هر نماز بدون قرائت حمد ناقص است مگر براى فرد عليل، يا كثير السّهو كه بيم باطل شدن نماز را دارد».

و پرسيد: در نزد ما مشهور است كه ربّ جوز براى درد حلق و گرفتگى آواز نافع است و طريقه استعمال آن بطورى كه در ميان مردم اشتهار دارد آنست كه جوز تازه را پيش از آنكه خوب ببندد گرفته و خوب نرم مى‏كوبند و آب آن را مى‏افشرند و صاف مى‏كنند و چندان مى‏جوشانند كه به نصف آيد و خوب مطبوخ گردد، بعد از آن از بالاى آتش فرود آورده يك شبانه روز نگاه مى‏دارند، بعد از آن شش رطل آن را يك رطل عسل مى‏اندازند و در بالاى آتش نرم جوش مى‏دهند و كف آن را مى‏گيرند و نوشادر و شبّ (زاج) يمانى از هر يك نيم مثقال خوب مى‏سايند و آب در آن مى‏اندازند و يك درم زعفران‏ مسحوق در آن انداخته جوش دهند تا به كف آيد. بعد از آن كف را گرفته و مى‏پزند تا مثل عسل به قوام آيد و سفت و چسبان گردد پس از آن از آتش فرود مى‏آرند و سرد مى‏گردانند و از آن مى‏آشامند؛ آيا نوشيدن آن جايز است يا نه؟

فَأَجَابَ إِذَا كَانَ كَثِيرُهُ يُسْكِرُ أَوْ يُغَيِّرُ فَقَلِيلُهُ وَ كَثِيرُهُ حَرَامٌ وَ إِنْ كَانَ لَا يُسْكِرُ فَهُوَ حَلَالٌ

پاسخ فرمود: اگر مقدار زياد آن مست كرده يا تغيير حالت مى‏دهد پس كم و زياد آن حرام است، و اگر هيچ اثر مست‏كنندگى ندارد حلال است.

و پرسيد: اگر براى مردى حاجتى پيش آيد و در انجام و عدم انجام آن سرگردان و حيران شده بعد از آن دو خاتم بگيرد بر يكى از آن دو بنويسد «آرى انجام بده» و بر ديگرى: «نه، انجام مده»، پس چندين بار از خداوند طلب خير مى‏كند، سپس در يكى از آن دو نگاه انداخته و آن را خارج ساخته و به همان عمل مى‏كند، آيا اين شيوه جايز است يا نه؟ و آيا عامل و تارك آن مانند استخاره موافق شرع است يا آن نوع ديگرى است؟

فَأَجَابَ الَّذِي سَنَّهُ الْعَالِمُ ـ‌ع‌ـ فِي هَذِهِ الِاسْتِخَارَةُ بِالرِّقَاعِ وَ الصَّلَاةِ

پاسخ فرمود: آنچه كه حضرت عالم عليه السّلام مسنون ساخته همانا تنها استخاره با رقعه و نماز مى‏باشد.

و پرسيد: خواندن نماز جعفر بن أبى طالب عليه السّلام در كدام وقت افضل است، و آيا در آن قنوت دارد؟ و اگر دارد در كدام ركعت آن مى‏باشد؟

فَأَجَابَ أَفْضَلُ أَوْقَاتِهَا صَدْرُ النَّهَارِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ ثُمَّ فِي‌اي الْأَيَّامِ شِئْتَ وَ‌اي وَقْتٍ صَلَّيْتَهَا مِنْ لَيْلٍ أَوْ نَهَارٍ فَهُوَ جَائِزٌ وَ الْقُنُوتُ فِيهَا مَرَّتَانِ فِي الثَّانِيَةِ قَبْلَ الرُّكُوعِ وَ فِي الرَّابِعَةِ بَعْدَ الرُّكُوعِ

پاسخ فرمود: افضل اوقات آن ظهر روز جمعه است؟ سپس در هر روز كه خواستى، و در هر زمان از شب يا روز آن را بجاى آورى جايز است، و قنوت در آن دو مرتبه است: يكى در ركعت دوم پيش از ركوع، و ديگرى در ركعت چهارم.

و پرسيد: مردى قصد هزينه كردن مقدارى پول از اموال خود و دفع آن به يكى از برادران ايمانيش را مى‏كند سپس در نزديكان و خويشان خود فردى محتاج را مى‏يابد، آيا مى‏تواند از نيّت خود برگشته و آن را به فاميل محتاجش بدهد؟

فَأَجَابَ يَصْرِفُهُ إِلَى أَدْنَاهُمَا وَ أَقْرَبِهِمَا مِنْ مَذْهَبِهِ فَإِنْ ذَهَبَ إِلَى قَوْلِ الْعَالِمِ ـ‌ع‌ـ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ الصَّدَقَةَ وَ ذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ- فَلْيَقْسِمْ بَيْنَ الْقَرَابَةِ وَ بَيْنَ الَّذِي نَوَى حَتَّى يَكُونَ قَدْ أَخَذَ بِالْفَضْلِ كُلِّهِ

پاسخ فرمود: آن مال را به كسى از آن دو دهد كه به مذهب و عقيده او نزديكتر است، پس اگر مى‏خواهد به حديث حضرت عالم (هادى) عليه السّلام كه فرموده: «خداوند در حالى كه فاميل و نزديك محتاجى باشد صدقه را نمى‏پذيرد» عمل كند پس آن را ميان فاميل نزديك و آنكه از ابتدا قصد كرده بود تقسيم كند تا به هر دو فضيلت دست يابد.

و پرسيد: أصحاب ما در مسأله مهريه اختلاف كرده‏اند، يكى معتقد است: اگر بر زن داخل شود مهريه از او ساقط شده و چيزى بر گردن ندارد، و ديگرى گويد: مهريه در دنيا و آخرت لازم و واجب است، پس آن چگونه است؟ و چه چيزى در آن واجب است؟

فَأَجَابَ إِنْ كَانَ عَلَيْهِ بِالْمَهْرِ كِتَابٌ فِيهِ ذِكْرُ دَيْنٍ فَهُوَ لَازِمٌ لَهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ إِنْ كَانَ عَلَيْهِ كِتَابٌ فِيهِ ذِكْرُ الصَّدَاقِ سَقَطَ إِذَا دَخَلَ بِهَا وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ عَلَيْهِ كِتَابٌ فَإِذَا دَخَلَ بِهَا سَقَطَ بَاقِي الصَّدَاقِ

پاسخ فرمود: اگر بر گردن آن مرد مهريه را بصورت سند بدهى و دين او ثبت كرده؛ آن در دنيا و آخرت واجب و لازم است، و اگر در سند فقط ذكر مهريه را نموده است همين كه بر او داخل شود ساقط مى‏گردد، و اگر هيچ سندى نداشت، بمحض داخل شدن بر زن باقى مهريه ساقط مى‏گردد «1».

و پرسيد: از حضرت عسكرىّ عليه السّلام روايتى براى ما نقل شده كه مردى از آن حضرت در باره نماز با جامه خزّدار با كناره پوست خرگوش پرسيد، و او جايز مى‏دانست، و خبر معارضى هم از آن حضرت نقل است كه آن را جايز نمى‏دانسته، پس ما به كدام عمل كنيم؟

فَأَجَابَ إِنَّمَا حُرِّمَ فِي هَذِهِ الْأَوْبَارِ وَ الْجُلُودِ فَأَمَّا الْأَوْبَارُ وَحْدَهَا فَكُلٌّ حَلَالٌ وَ قَدْ سَأَلَ بَعْضُ الْعُلَمَاءِ عَنْ مَعْنَى قَوْلِ الصَّادِقِ ـ‌ع‌ـ لَا يُصَلَّى فِي الثَّعْلَبِ وَ لَا فِي الْأَرْنَبِ وَ لَا فِي الثَّوْبِ الَّذِي يَلِيهِ فَقَالَ إِنَّمَا عَنَى الْجُلُودَ دُونَ غَيْرِهَا

پاسخ فرمود: آن حضرت تنها نماز در اين پشم و پوست را حرام دانسته، ولى تنها پشم آن تماماً حلال است. و يكى از علما در باره اين فرمايش حضرت صادق عليه السّلام پرسيد كه: «در جامه‏اى كه از پوست روباه و خرگوش است نماز خوانده نمى‏شود، و نه در جامه مشابه آنها».

آن حضرت پاسخ فرمود: «آن بزرگوار تنها پوست را در نظر داشته است».

و پرسيد: در اصفهان از نوعى جامه عنّابيه رنگارنگ از جنس قزّ و ابريشم استفاده مى‏كنند، آيا نماز در آن جايز است يا نه؟

فَأَجَابَ لَا يَجُوزُ الصَّلَاةُ إِلَّا فِي ثَوْبٍ سَدَاهُ أَوْ لَحْمَتُهُ قُطْنٌ أَوْ كَتَّانٌ

پاسخ فرمود: نماز جز در لباسى كه ممزوج به پنبه يا كتان باشد جايز نيست.

و پرسيد: در مسح دو پا كدام مقدّم است، پاى راست يا هر دو با هم مسح شود؟

فَأَجَابَ ـ‌ع‌ـ يَمْسَحُ عَلَيْهِمَا مَعاً فَإِنْ بَدَأَ بِأَحَدِهِمَا قَبْلَ الْأُخْرَى فَلَا يَبْتَدِئُ إِلَّا بِالْيَمِينِ

پاسخ فرمود: بر هر دو با هم مسح شود، و اگر مى‏خواهد يكى يكى مسح كند پس به پاى راست آغاز كند.

و پرسيد: آيا جايز است كه نماز جعفر طيّار را در سفر خواند يا نه؟

فَأَجَابَ ـ‌ع‌ـ يَجُوزُ ذَلِكَ

پاسخ فرمود: جايز است.

و پرسيد: در تسبيحات حضرت زهرا عليها السّلام اگر كسى دچار سهو شده و بيش از سى و چهار بار اللَّه أكبر گفت، آيا بازگردد به سى و چهار بار يا آن را از سر گيرد؟ و اگر تسبيحات را تا شصت و هفت گفت آيا به شصت و شش بازگردد يا آن را دوباره آغاز كند؟ و چه چيزى در اين مورد جايز است؟

فَأَجَابَ إِذَا سَهَا فِي التَّكْبِيرِ حَتَّى يَجُوزَ أَرْبَعَةً وَ ثَلَاثِينَ عَادَ إِلَى ثَلَاثَةٍ وَ ثَلَاثِينَ وَ بَنَى عَلَيْهَا وَ إِذَا سَهَا فِي التَّسْبِيحِ فَتَجَاوَزَ سَبْعاً وَ سِتِّينَ تَسْبِيحَةً عَادَ إِلَى سِتَّةٍ وَ سِتِّينَ وَ بَنَى عَلَيْهَا فَإِذَا جَاوَزَ التَّحْمِيدَ مِائَةً فَلَا شَيْ‏ءَ عَلَيْهِ‏

پاسخ فرمود: در صورت سهو در تكبير و تجاوز از سى و چهار بار؛ به سى و سه بار بازگشته و بنا را بر همان قرار دهد، و اگر در تسبيح سهو كرده و از شصت و هفت بار تجاوز نمود؛ به تعداد شصت و شش بازگشته و بنا را بر همان نهد، و هر گاه از ذكر «الحمد للَّه» تجاوز كرده و صد بار تكرار نمود هيچ بأس و عيبى بر او نيست.

83. محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر حميرىّ گويد: اين توقيع پس از سؤالاتى كه شد از ناحيه مقدّسه- كه خداى تعالى آن را حراست فرمايد- خارج شد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* لَا لِأَمْرِهِ تَعْقِلُونَ حِكْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ... عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ السَّلَامُ عَلَيْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِينَ-

إِذَا أَرَدْتُمُ التَّوَجُّهَ بِنَا إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْنَا فَقُولُوا كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى سَلَامٌ عَلَى آلِ يس السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ اللَّهِ وَ نَاصِرَ خَلْقِهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلِيلَ إِرَادَتِهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا تَالِيَ كِتَابِ اللَّهِ وَ تَرْجُمَانَهُ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا بَقِيَّةَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا مِيثَاقَ اللَّهِ الَّذِي أَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ- السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا وَعْدَ اللَّهِ الَّذِي ضَمِنَهُ السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَ الْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَ الْغَوْثُ وَ الرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْداً غَيْرَ مَكْذُوبٍ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَ تَقْنُتُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تُكَبِّرُ وَ تُهَلِّلُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تَحْمَدُ وَ تَسْتَغْفِرُ السَّلَامُ عَلَيْكَ حِينَ تُمْسِي وَ تُصْبِحُ السَّلَامُ عَلَيْكَ فِي اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‏  وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْمَأْمُونُ السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ السَّلَامُ عَلَيْكَ بِجَوَامِعِ السَّلَامِ

أُشْهِدُكَ يَا مَوْلَايَ أَنِّي أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ لَا حَبِيبَ إِلَّا هُوَ وَ أَهْلُهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حُجَّتُهُ وَ الْحَسَنَ حُجَّتُهُ وَ الْحُسَيْنَ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ حُجَّتُهُ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى حُجَّتُهُ وَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ حُجَّتُهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ أَنْتُمُ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ أَنَّ رَجْعَتَكُمْ حَقٌّ لَا شَكَّ فِيهَا يَوْمَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً وَ أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ أَنَّ نَاكِراً وَ نَكِيراً حَقٌّ وَ أَشْهَدُ أَنَّ النَّشْرَ وَ الْبَعْثَ حَقٌّ وَ أَنَّ الصِّرَاطَ وَ الْمِرْصَادَ حَقٌّ وَ الْمِيزَانَ وَ الْحِسَابَ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ الْوَعْدَ وَ الْوَعِيدَ بِهِمَا حَقٌّ يَا مَوْلَايَ شَقِيَ مَنْ خَالَفَكُمْ وَ سَعِدَ مَنْ أَطَاعَكُمْ فَاشْهَدْ عَلَى مَا أَشْهَدْتُكَ عَلَيْهِ وَ أَنَا وَلِيٌّ لَكَ بَرِي‏ءٌ مِنْ عَدُوِّكَ فَالْحَقُّ مَا رَضِيتُمُوهُ وَ الْبَاطِلُ مَا سَخِطْتُمُوهُ وَ الْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَ الْمُنْكَرُ مَا نَهَيْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسِي مُؤْمِنَةٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِأَئِمَّةِ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِكُمْ يَا مَوْلَايَ أَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ وَ نُصْرَتِي مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَ مَوَدَّتِي خَالِصَةٌ لَكُمْ آمِينَ آمِينَ الدُّعَاءُ عَقِيبَ هَذَا الْقَوْلِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ نَبِيِّ رَحْمَتِكَ وَ كَلِمَةِ نُورِكَ وَ أَنْ تَمْلَأَ قَلْبِي نُورَ الْيَقِينِ وَ صَدْرِي نُورَ الْإِيمَانِ وَ فِكْرِي نُورَ الثَّبَاتِ وَ عَزْمِي نُورَ الْعِلْمِ وَ قُوَّتِي نُورَ الْعَمَلِ وَ لِسَانِي نُورَ الصِّدْقِ وَ دِينِي نُورَ الْبَصَائِرِ مِنْ عِنْدِكَ وَ بَصَرِي نُورَ الضِّيَاءِ وَ سَمْعِي نُورَ وَعْيِ الْحِكْمَةِ وَ مَوَدَّتِي نُورَ الْمُوَالاةِ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ـ‌ع‌ـ حَتَّى أَلْقَاكَ وَ قَدْ وَفَيْتُ بِعَهْدِكَ وَ مِيثَاقِكَ فَلْتَسَعْنِي رَحْمَتُكَ يَا وَلِيُّ يَا حَمِيدُ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى حُجَّتِكَ فِي أَرْضِكَ وَ خَلِيفَتِكَ فِي بِلَادِكَ وَ الدَّاعِي إِلَى سَبِيلِكَ وَ الْقَائِمِ بِقِسْطِكَ- وَ الثَّائِرِ بِأَمْرِكَ وَلِيِّ الْمُؤْمِنِينَ وَ بَوَارِ الْكَافِرِينَ وَ مُجَلِّي الظُلْمَةِ وَ مُنِيرِ الْحَقِّ وَ السَّاطِعِ بِالْحِكْمَةِ وَ الصِّدْقِ وَ كَلِمَتِكَ التَّامَّةِ فِي أَرْضِكَ الْمُرْتَقِبِ الْخَائِفِ وَ الْوَلِيِّ النَّاصِحِ سَفِينَةِ النَّجَاةِ وَ عَلَمِ الْهُدَى وَ نُورِ أَبْصَارِ الْوَرَى وَ خَيْرِ مَنْ تَقَمَّصَ وَ ارْتَدَى وَ مُجَلِّي الْعَمَى الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ* اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى وَلِيِّكَ وَ ابْنِ أَوْلِيَائِكَ الَّذِينَ فَرَضْتَ طَاعَتَهُمْ وَ أَوْجَبْتَ حَقَّهُمْ وَ أَذْهَبْتَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرْتَهُمْ تَطْهِيراً اللَّهُمَّ انْصُرْ وَ انْتَصِرْ بِهِ أَوْلِيَاءَكَ وَ أَوْلِيَاءَهُ وَ شِيعَتَهُ وَ أَنْصَارَهُ وَ اجْعَلْنَا مِنْهُمْ

اللَّهُمَّ أَعِذْهُ مِنْ كُلِّ بَاغٍ وَ طَاغٍ وَ مِنْ شَرِّ جَمِيعِ خَلْقِكَ وَ احْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ احْرُسْهُ وَ امْنَعْهُ مِنْ أَنْ يُوصَلَ إِلَيْهِ بِسُوءٍ وَ احْفَظْ فِيهِ رَسُولَكَ وَ آلَ رَسُولِكَ وَ أَظْهِرْ بِهِ الْعَدْلَ وَ أَيِّدْهُ بِالنَّصْرِ وَ انْصُرْ نَاصِرِيهِ وَ اخْذُلْ خَاذِلِيهِ وَ اقْصِمْ بِهِ جَبَابِرَةَ الْكُفْرِ وَ اقْتُلْ بِهِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ جَمِيعَ الْمُلْحِدِينَ حَيْثُ كَانُوا فِي مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا بَرِّهَا وَ بَحْرِهَا وَ امْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ أَظْهِرْ بِهِ دِينَ نَبِيِّكَ وَ اجْعَلْنِي اللَّهُمَّ مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ أَتْبَاعِهِ وَ شِيعَتِهِ وَ أَرِنِي فِي آلِ مُحَمَّدٍ مَا يَأْمَلُونَ وَ فِي عَدُوِّهِمْ مَا يَحْذَرُونَ إِلَهَ الْحَقِّ آمِينَ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ‏

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم: نه به امر خداوند انديشه مى‏كنيد، و نه از اولياى او مى‏پذيريد، حكمت بالغه‏اى است، پس بيم دادنها (يا: بيم‏كنندگان) گروهى كه ايمان نمى‏آورند را چه سود دهد؟ سلام بر ما و بر بندگان صالح خداوند باد. هر گاه قصد توجّه بخداى تعالى و ما را نموديد پس همان طور كه خدا فرموده بگوييد: «سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏ياسِينَ» «1».

سلام بر تو باد! اى داعى خداوند و ربّانى آيات او.

سلام بر تو باد! اى باب خداوند و ديّان دين او.

سلام بر تو باد! اى خليفه خدا و ناصر حقّ او.

سلام بر تو باد! اى حجّت خدا و دليل ارادت او.

سلام بر تو باد! اى تالى قرآن و ترجمان آن.

سلام بر تو باد! در ساعتهاى شب و كناره‏هاى روز.

سلام بر تو باد! اى بقيّة اللَّه در زمين او.

سلام بر تو باد! اى ميثاق خداوند كه از او اخذ كرده و تأكيد فرموده.

سلام بر تو باد! اى نشانه منصوب و اى علم مصبوب، و يارى و رحمت واسعه كه وعده دروغ نيستى.

سلام بر تو باد! زمانى كه قيام مى‏كنى، سلام بر تو باد! هنگامى كه مى‏نشينى.

سلام بر تو باد! هنگامى كه قرائت مى‏كنى و بيان مى‏دارى.

سلام بر تو باد! وقتى نماز مى‏گزارى و قنوت مى‏خوانى.

(1) سلام بر تو باد! زمانى كه به ركوع مى‏روى و به سجده مى‏افتى.

سلام بر تو باد! آنگاه كه تهليل و تكبير مى‏گويى.

سلام بر تو باد! وقتى حمدى مى‏گويى و استغفار مى‏كنى.

سلام بر تو باد! زمانى كه داخل صبح مى‏شوى و به شب وارد مى‏شوى.

سلام بر تو باد! در شب آنگاه كه فرو پوشد و در روز آنگاه كه روشن و پديدار شود.

سلام بر تو باد! اى امام مأمون.

سلام بر تو باد! اى مقدّم آرزو شده.

سلام بر تو باد! به جوامع اسلام.

مولاى من! تو را به شهادت مى‏گيرم كه من معتقد به توحيد و نبوّت هستم و اينكه أمير المؤمنين حجّت خدا است و نيز حسن و حسين و علىّ بن حسين و محمّد بن علىّ، و جعفر بن محمّد، و موسى بن جعفر، و علىّ بن موسى، و محمّد بن علىّ، و علىّ بن محمّد، و حسن بن علىّ همگى حجّت او هستند، و شما نيز حجّت خدائيد. (1) شما ابتدا و آغازيد و آخر و پايان، و اينكه رجعت شما حقّى بلا شكّ است، روزى كه برخى از نشانه‏هاى پروردگار تو بيايد ديگر هيچ كس را كه پيش از آن ايمان نياورده يا در حال ايمانش كار نيكى نكرده ايمان آوردنش سود ندارد، و اينكه مرگ حقّ است و و ناكر و نكير حقّ است، و شهادت مى‏دهم كه رستاخيز و بعث حقّ است، و اينكه صراط و مرصاد حقّ است، و ميزان و حساب حقّ است، و بهشت حقّ است و جهنّم حقّ است، و وعد و وعيد به آن دو نيز حقّ است.

مولاى من! مخالف شما بدبخت و شقى است و مطيع شما سعيد و خوشبخت است.

بر اين شهاداتى كه بر شما دادم بر من گواه باش، و من دوست شما و بيزار از دشمن شمايم، پس حقّ همان است كه راضى و خشنودتان ساخته، و باطل همان است كه شما را غضبناك نموده، و معروف همان است كه شما امر بدان فرموده‏ايد، و منكر نيز همان منهيّات شما است، پس نفس و جان من ايمان به خداوند يكتاى بى‏شريك دارد، و اعتقاد به رسول او، و به أمير المؤمنين، و به امامان أهل ايمان، و به شما اى مولاى من! ابتدا و آخر شما دارد، و نصرت و يارى من مهيّاى شما است، و محبّت من بطور خالص براى شما است، خدايا اجابت فرما! اجابت فرما!.

دعايى كه در تعقيب اين كلام آمده اين است:

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم: خداوند از تو درخواست مى‏كنم كه بر محمّد؛ پيامبر رحمت و كلمه نور خود درود فرستى، و اينكه قلب و دل مرا به نور يقين پر كنى، و سينه‏ام را به نور ايمان، و فكرم را به نور ثبات، و عزم و اراده‏ام را به نور علم، و نيرو و توانم را به نور عمل، و زبانم را به نور صدق و راستى و دين و عقيده‏ام را به نور بصائرى كه نزد خودت مى‏باشد منوّر فرمايى، و ديدگانم را به نور ضياء، و گوشم را به گرفتن حكمت، و مودّت و محبّتم را به نور دوستى و موالات محمّد و آل او مشحون و منوّر فرمايى، تا در حالى شما را ملاقات كنم كه تماماً به عهد و ميثاق شما وفا كرده باشم، و رحمت تو مرا فرا گرفته باشد، اى ولىّ و اى حميد.

خداوندا بر حجّت خود در زمين درود فرست، همو كه خليفه‏ات در سرزمينهايت است، و خواننده به راه و قائم به قسط و عدل تو است، و به فرمان تو انتقامجو است، دوست أهل ايمان است، و موجب تباهى كافران است، ظلمت را جلا دهد و حقّ را روشن گرداند، و با حكمت و صدق پرتو افشانى مى‏كند، و كلمه تامّه تو در زمين شما است، همو كه مراقب و ترسان است و ولىّ ناصح، او كشتى نجات، و نشانه هدايت و نور ديده‏

اطرافيان است، و بهترين كسى است كه قميص بر تن داشته و ردا بر دوش انداخته، جلا دهنده دلتنگيها، همو كه زمين را پس از آنكه پر از ظلم و جور شده؛ مشحون از عدل و داد مى‏كند، همانا تو بر هر كارى قادر و توانائى. خداوند بر ولىّ و فرزند اوليايت درود فرستد؛ همانها كه اطاعت و رعايت حقّشان را واجب ساختى و هر گونه رجس و پليدى را از ميانشان بردى و ايشان را بطور كامل پاك گرداندى.

خداوندا دوستان او و اولياى خود و شيعه و ياران او را نصرت فرموده و پيروز كن، و ما را از جمله ايشان قرار بده.

خداوندا او را از باغى و طاغى، و از شرّ تمام مخلوقاتت حفظ فرما، و آن حضرت را از مقابل و پشت و از راست و چپ حراست فرموده و از بروز هر پيش آمدى سوئى محفوظ دار، و در آن رسول و آلش را محافظت فرما، و عدل را بدو اظهار دار و او را با نصر يارى فرما، و يارانش را يارى فرما و خاذلين او را مخذول فرما، توسّط او زورگويان كافر را نابود كن و كافران و أهل نفاق و ملحدين را در جاى جاى شرق و غرب عالم و خشكى و دريا هلاك گردان، و توسّط او زمين را پر از عدل و داد فرما، و دين پيامبرت را آشكار فرما!

خدايا مرا از انصار و اعوان و اتباع و شيعيانش قرار ده و در آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله همان طور كه مى‏خواهند نشانم بده، و در دشمنانشان آنچنان كه از من حذر كنند قرار ده، اى معبود حقّ! اجابت فرما، اى داراى جلال و اكرام اى مهربانترين مهربانان!


فصل دوم:
نگاه علماء اماميه در توقيعات


 

جايگاه و اهميت توقيعات

يكي از آثار و بركات امام، توقيعات است كه مي‌شود از آن تعبير به پي نوشت، پاراف نامه‌هاي برد كه علماء و شيعيان براي امام7 مي‌نوشتند و حضرت4 در پايان يا حاشيه آن جواب را مرقوم مي‌فرمودند. البته بعضي اوقات هيچ گونه سؤال و پرسشي نمي‌شد بلكه امام7 رأساً و ابتداءً به حسب نياز توقيعي صادر مي‌فرمودند و نشانه درستي و صحت آن يا دست خط آشنا بود كه بعضي وقت‌ها خود امام7 آن را به زينت كتابت مي‌آراستند و يا برخي موارد توسط خط نواب اربعه كه آن هم نيز شيعيان بدان آشنا بودند نگاشته يا مُهر مي‌شد.

به طور خاص توقيعات به نامه‌هاي حضرت مهدي4 در دوران غيبت صغرا توسط نواب اربعه و ديگران و در مواردي بسيار نادر در دوران غيبت كبرا به دست شيعيان مي‌رسيد اطلاق مي‌شود.

از آنجائيكه خداوند متعال اراده فرموده كه زمين از آخرين حجت خود خالي نماند و وعده تحقق حكومت صلحاء را بر روي زمين دادند و براي رسيدن به اين هدف آخرين ذخيره خود را در پس پرده غيب پنهان نگه داشت كه از شر دشمنان و خنناسان محفوظ بماند. از طرفي حضرت ولي عصر4 به عنوان امام الكل و راهنماي موجودات از انحرافات و لغزش‌هاي عقيدتي وظيفه دارد هم مانند امام حاضر‌ به راهنمائي و روشنگري انسان و حراست و دفاع از دين خدا و مباني آن بپردازد كه يكي از آشكارترين جلوه‌هاي بارز اين هدايت گري صدور توقيعات و نامه‌ها از ناحيه مقدسه مي‌باشد كه بدنبال داشتن اثر روشنگري در زمان حاضر، ما را برانداشت كه كنكاش نو و عميقي در اين عرصه داشته باشم.

توقيعات همانگونه كه در عصر غيبت صغرا جهت رفع مشكلات، پاسخ به شبهات، تكذيب مدعيان دروغين سفارت و نيابت، بالا بردن روحيه نشاط و اعتقاد به وجود و ولادت حضرت كارآئي داشته اين زمان نيز اينگونه كاركردها را دارد.

شايان ذكر است در باب اثبات ولادت وجود حضرت آنقدر روايات و احاديث از متون كهن وجود دارد هيچ گونه نيازي به توقيعات براي اثبات وجود مقدس نيست اما با توجه به كاركردهاي ديگر توقيعات، جايگاه و اهميت مسئله روشن مي‌شود.

استدلال و استناد فقهاء و علماء به توقيعات

حضرات ائمه هدی-7- بنابر برخی جهات سیاسی، امنیتی و... در بعضی دوران و اعصار به تناسب و مقتضيات زمان و مکان در راستای هدایت و روشن گری جامعه اسلامی که همان رسالت مردان خدا بوده از ابزارها و وسائل مختلف استفاده می‌نمودند.

 یکی از آن روش‌ها انتقال معارف دینی به وسیله مکاتبات و نامه‌ها بود و این گونه کاربرد نیز برای پیروان و علماء مورد اعتماد و اطمینان واقع مي‌شد.

هماره محدثتین جلیل‌القدر و علماء عظام در استنباط احکام الهی از این سرچشمه وحی و دانش اهل بیت استفاده می‌نمودند که یکی از مصادیق آنها مکاتبات، نامه‌ها و رساله های صادره از ناحیه مقدسه می‌باشد که در دوران غیبت صغرا و کبرا امام عصر4 مورد احتجاج و استناد فقهاء و بزرگان قرار گرفته و از دیرباز یکی از راه های اجتهاد در احکام دینی بوده است از این روی به مواردی چند از آن اشاره می‌کنم:

شهید ثانی در الروضه البهیه کتاب الشهادات بعد از بیان شروط شاهد می‌فرماید:

{ و من نقل عن الشیعه جواز شهاده بقول المدعی اذا کان اخاً فی الله معهود الصدق، فقد اخطا فی نقله} لاجماعهم علی عدم جواز الشهاده بذلک (نعم هو مذهب) محمد بن علی الشلمغانی... لعنه الله و وجه الشبهه علی من نسب ذلک الی الشیعه ان هذا الرجل الملعون کان منهم اولاً، و صنف کتاباً سماه کتاب التکلیف و ذكر فيه هذه المسأله ثم غلاء و ظهر منه مقالات منكره فتبرأت الشیعه منه و خرج فیه توقیعات کثیره من الناحیه المقدسه علی یدابی القاسم بن روح وکیل الناحیه فاخذه السلطان و قتله....[257]

مرحوم آیه الله العظمی سيد محسن حکیم در تعیین مقدار آب غسل میت به توقیعی از جانب امام استناد می‌کند:

«مسألة: ليس لماء غسل الميت حد... لاطلاق الادلة و لمكاتبة الصفار الي ابي محمد7 «كم حدالماء الذي يغسل به الميت، كمارووا: أن الجنب يغسل بسته أرطال، و الحائض بتسعة أرطال، فهل للميت حد من الماء الذي يغسل به فوقع7 حد غسل الميت ان يغسل حتي يطهر ان شاء الله تعالي[258]

قال الصدوق في الفقيه: و هذا التوقيع في جملةتوقيعاته عندي بخطه في صحيفه[259]

مرحوم حکیم در فرازی دیگر در باب حرمت تصرف در مال غیر مجدداً به توقیع شریف استدلال می‌کند.

مجرد كون الشي مما لاقيمه له لايسوغ التصرف فيه اذا كان ملكا للغير، فلايجوز التصرف في حبة من حنطة الغير و ان كانت مما لاقيمة له. و كأن هذا القول مبني علي ان دليل تحريم التصرف يختص بما له قيمة. فأنَّ التوقيع الشريف المشهور: «فلايحل لاحد ان يتصرف في مال غيره[260] و موثق سماعة: «لايحل دم امرئ مسلم و لاماله الا بطيبة نفسه... [261]

یکی از مسائلي که تقریباً غالب فقها، به آن فتوا داده‌اند جواز تقلید از مرجع میت است و برخی نیز تقلید از مرجع میت اعلم را ابتداء نیز مجاز دانسته و بر این فتوا ادله‌ای اقامه نموده‌اند که یکی از ان دلائل توقیع شریف «و أماالحوادث الواقعه » است.

ادلة القائلين بجواز تقليد الميت مطلقاً:

استدل القائلون بجواز تقليد الميت مطلقا ابتداء استمراراً أمكن التوصل للحي‌ام لا أفتي الميت بمضمون الاخبار ‌ام لا بالادلة الاربعه العقل و الكتاب و السنة و الاجماع و اليك بيانها: ‌

بعد از بيان ادله هفتگانه مي‌گويد: ‌

ثامن الادله (اطلاق ما جاء في التوقيع الشريف من الرجوع الي رواة الحديث احياءً أو امواتاً) : ‌

مارواه المشايخ الثلاثة في الغيبة و اكمال الدين و الاحتجاج في التوقيع الشريف لاسحاق بن يعقوب الذي قال فيه المرحوم الشيخ محمد طه نجف: انه مقطوع به أو كالمقطوع «و أما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواة احاديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله» و وجه الاستدلال انه7 امر بالرجوع اليهم سواء كانوا احياء او امواتاً لاسيما و قد شبه حجية قولهم بحجية نفسه الزكية7 و لذا استدل به علي حجية الرواية حتي اذا كان الراوي ميتا او قد اوردنا عليه و أجبنا عنه عند ما ذكرناه في ادلة التقليد[262]

نكته قابل توجه اين است براي جواز بقاء بر ميت 24 دليل ارائه مي‌دهد و توقيع را قبل از بسياري از آيات و روايات بدان استناد مي‌كند.

سيد محمد جعفر مروج جزائري در كتاب هدي الطالب خود در بيان ادله بطلان بيع فضولي در باب روايات اين چنين مي‌نويسد:

دومين دليل از روايات عبارت است از: «التوقيع الناهي عن ابتياع الضيعه بغير رضا مالكها» و ما عن الحميري «ان مولانا عجل الله فرجه كتب في جواب بعض مسائله: «إن الضيعة لايجوز ابتياعها الاعن مالكها أو بأمره أو رضا منه[263]»[264]

مرحوم مرتضوي لنگرودي در كتابش تحت عنوان «في ذكر مااستدل، أو يمكن ان يستدل به لجواز الرجوع الي المفضول مع وجود الافضل و ذلك من وجوه... الوجه الثاني الروايات: ‌

و منها التوقيع المبارك... عن اسحاق بن يعقوب قال: سئلت محمد بن عثمان العمري ان يوصل لي كتاباً قد سئلت فيه عن مسائل أشكلت علي فورد التوقيع بخط مولانا صاحب الزمان7: اما ماسئلت عنه أرشدك الله و ثبتك الي ان قال و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله[265]

تقريب الدلالة هو ان المراد بالحوادث الواقعه في التوقيع المبارك بمناسبة الحكم و الموضوع الامور و الحوادث المرتبطه بالدين، فالحوادث الواقعه: اما خصوص الاحكام المشتبهه التي تحدث و لايعلم حكمها، بقرنيه ارجاعها الي الامام او الاعم منها و من الموضوعات المشتبه بدعوي مرجعية الامام عليه السلام في جميع الامور المشكله فله الحكم في الموضوعات ايضا.

و الظاهر من ارجاع الامر الي رواة الاحاديث بقرنيه قوله7: فانهم حجتي هو رفع حكم الواقعة اليهم ليحلّوا لهم العقدة و المشكله بارائهم و أنظارهم لامجرد روايتهم، و قد أشرنا ان رواة الحديث كانوا من اهل الفتوي، و الراي لامجرد نقلة الحديث... يدلك علي حجية آرائهم، قوله عليه السلام فإنهم حجتي عليكم فإنه لامعني محصل لحجية رواة الحديث بما هم رواة‌ الا بلحاظ حجية آرائهم و فتاويهيم...[266]

مرحوم ميرزاي نائيني با استفاده از توقيع حضرت كه توسط حميري نقل شده مي‌گويد: ‌

لايخفي ان هذا الخبر في الدلالة علي صحة الفضولي أظهر منه في الدلالة علي فساده. و ذلك لمكان قوله ارواحنا فداه لايجوز ابتياعها الاعن مالكها أو بأمره أو رضي منه اذا المراد بامره هو إيقاعه من وكيله و يكون المراد من رضائه به هو إيقاعه عن الفضولي و اجازته[267]

فقیه نام آوری چون میرزای نائینی با استناد به توقيع شریف می‌فرماید دلالت آن بر صحة بیع فضولی اظهر است چون کلام امام –عج- است.

شیخ الفقها. و المجتهدین شیخ انصاری در جاهای متعدد از توقیعات بهره برده و مورد استشهاد و استناد خود قرار می‌دهد که پاره‌ای از، آن‌ها را متذکر می‌شوم.

شیخ انصاری; در مسئله شروط المتعاقدین در بیان ادله حرمت تجارت بدون تراضی اینگونه می‌فرماید:

و اماالسنة: فهی اخبار منها النبوی المستفیض: و هو قوله6 لحکیم بن حزام لا تبع ما لیس عندک- فان عدم حضوره عنده کنایه عن عدم تسلطه علی تسلیمه لعدم تملکه فیکون مساوقاً للنبوی الاخر: لابیع الافیما يملک بعد قوله6 لا طلاق الا فیما یملک و لا عتق الا فیما یملک و لما ورد فی توقیع العسکری.(ع) الی الصفار: لا یجوز بیع ما لیس یملک و ما عن الحمیری ان مولانا عجل الله فرجه کتب فی جواب بعضی مسائله: ان الضیعه لا یجوز ابتیاعها الا عن ما لکها او بامره او رضامنه.[268]

مرحوم شیخ ادله منکرین بیع فضولی را متعرض می‌شود و در مناقشه و ایرادی که بر این نحوه برداشت است را وارد می‌کند و می‌فرماید: «التوقیع فانما هو فی مقابله عدم رضا اهل الارض و الضیعه راساً علی ما یقتضیه السوال فیهما»

«و اما توقیع الصفار فاالظاهر منه نفی جواز البیع فیما لایملک بمعنی وقوعه للبائع علی جهته الوجوب و اللزوم»

«... فان الرضا اللاحق لاینفع فی رفع القبح الثابت حال التصرف ففی التوقیع المروی فی الاحتجاج. لایجوز لاحد ان یتصرف فی مال غیره الاباذنه و لاریب ان بیع مال الغیر تصرف فیه عرفاً»[269]

«... مجاری الامور بیدالعلماء بالله الامنا علی حلاله و حرامه التوقیع المروی فی الکمال الدین و کتاب الغیبته و احتجاج الطبرسی الوارد فی جواب مسائل اسحاق بی یعقوب....»[270]

در موارد متعدد شیخ انصاری به توقیعات مقدسه استناد می‌فرماید که به صورت فهرست وار به آنها اشاره می‌کنم

1- الایرادات علی حصر دلاله توقیع الحوادث الواقعه فی المسائل الشرعيه.[271]

2- النسبه بین توقیع الحوادث الواقعه و بین عمومات الاذن فی کل معروف المأذون فیه الی الفقیه.[272]

3- حکومه توقیع الحوادث الواقعه علی عمومات الاذن فی کل معروف لکل احد.[273]

4- دلاله التوقیع فی الحوادث الواقعه و شبهه علی وجوب ایکال المعروف المأذون فیه الی الفقیه.[274]

5- دلاله تعلیل التوقیع فی الحوادث الواقعه علی عدم استقلال غیر الائمه فیها.[275]

6- دلاله توقیع الحوادث الواقعه علی وجوب الرجوع الی الفقیه فی الامور الراجعه الی الرئیس.[276]

7- دلاله مقبوله عمربن حنظله و مشهوره ابی خدیجه و التوقیع علی ولایه الائمه.[277]

8- عدم اختصاص الحوادث التی یرجع فیها الی الفقیه فی التوقیع بالمنازعات و ما اشتبه حکمه الشرعی.[278]

 

توقیعات شریف در موارد متعدد مورد استناد و استدلال فقهاء و علماء گذشته و معاصر واقع شده که به جهت رعایت اختصار از ذکر آنها پرهیز می‌کنم و همین قدر که جایگاه مکاتبات در آرا، علماء و فقهاد روشن گردد کفایت می‌کنم و اهل تحقیق را به بررسی بیشتر به کتب فقهی ارجاع می‌دهم.

نگارش و خط توقيعات

توقيعات و نامه‌هاي ناحيه مقدسه از دلائل روشن و آرام بخش دل شيعيان است و آشنائي شيعيان و دوستان حضرت با خط توقيعات ضريب اطمينان و اعتماد به آن مكتوبات را زياد كرده. آنچه به ذهن تداعي مي‌كند اين سؤال است كه خط توقيعات را چه كسي مي‌نوشت آيا دست خط مبارك امام7 بود يا توسط نواب و سفراء نگاشته مي‌شد؟

جايگاه و اهميت اين مسئله آنقدر زياد است كه «احمد بن اسحاق اشعري» از امام عسكري7 نمونه دست خطي را طلب مي‌كند كه بوسيلة آن نمونه نامه‌ها و توقيعات صادره را شناسائي نمايد. امام7 نيز دست خطي مرقوم فرمودند و اين نكته را هم متذكر شدند بعضي اوقات خط بواسطه تعويض قلم متفاوت مي‌گردد[279].

حاصل بررسي‌ها و تحقيقات بعمل آمده از ميان توقيعات و تصريحات تاريخي مي‌توان دست خط‌ها را از حيث نگارنده به چند دسته تقسيم نمود.

1. برخي از توقيعات به دست مبارك امام معصوم7 شرف صدور پيدا كرده و به اين قضيه خود امام تصريح مي‌فرمايند:

امام هادي7 در ذيل نامه اش به «علي بن بلال» كه در آن (ابو علي بن راشد» را منصوب مي‌كند مي‌فرمايد: «كتب بخطّي».

يا در موارد ديگري از ناحيه ائمه هدي7 توقيعاتي رسيد با تعابيري نظير «و كتب7» يا «فوقع بخطّه و » كه همگي آنها صراحت در مباشرت ائمه در كتابت دست نوشته‌ها دارد.

در برخي كتب و مدارك اوليه در عصر غيبت صغرا به اين مسئله مواجه مي‌شويم كه خط مبارك حضرت ولي عصر4 خيلي به خط پدر بزرگوارشان شبيه بوده و همين امر سبب اطمينان و اعتماد بيشتر نسبت به توقيعات صادره مي‌گرديد[280]

2. تعداد ديگري از توقيعات توسط نواب و سفراء البته با اشراف امام7 و بعضاً با املاء حضرت7 ولي عصر نوشته مي‌شد كه در اين زمينه عبارت «فوقعَّ بخطٍ اعرفه» ناظر به مكتوباتي است كه شيعيان در زمان امام عسكري7 با او آشنا بودند و در زمان امام زمان7 نيز با همان دست خط نوشته مي‌شد كه اين عبارت هم مي‌تواند مؤيد كتابت مباشرتاً توسط امام را شامل شود هم توسط نواب چرا كه نمونه خط‌هاي ديگر پيشتر ديده بودند.

شاهد بر اين مدعا روايت شيخ طوسي از «ابو غالب  زراري» است: وي نامه‌اي را مشتمل بر درخواست دعا از ناحيه مقدسه براي رفع مشكلات خانوادگي از طريق شلمغاني بواسطه حسين بن روح است. وقتي كه جواب با تأخير مي‌آيد و از اين قضيه به شلمغاني شكايت مي‌كند. شلمغاني مي‌گويد «غصه نخور اين تأخير به نفع توست كه اگر جواب زود مي‌آمد خود حسين بن روح مي‌نوشت و اگر با تأخير همراه باشد از ناحيه مقدسه است.[281]

به هر حال خط توقيعات به گونه‌اي است كه اطمينان آور بوده هر چند در مواردي موجبات ترديد و شك را نيز به همراه داشته كه امام7 با درايت خود آن را مرتفع فرمودند.[282]

شايان ذكر است كه اقدام برخي وكلاء خائن باعث تشكيك و ترديد در بعضي از توقيعات شده آنان پس از گذشت مدتي از وكالت راه خيانت و دروغ پردازي را پيشه كردند و گاه به دروغ توقيعي را به امام يا توقيع امام را به خود نسبت دادند براي مورد اول مي‌شود به ادعاي دروغين «فارس بن حاتم» كه ادعاي اعلام دريافت وجوه شرعي از ناحيه امام كرد اشاره نمود و در مورد ديگر اقدام «شلمغاني» در انتساب توقيع صادره از ناحيه مقدسه به جواب مسائل قمي‌ها را يادآور شد. كه طي صدور توقيعي ديگر توسط حضرت تكذيب شد[283].

با اين آشنايي قبلي اصحاب خاص است كه احمد بن اسحاق قمي تصريح مي‌كند كه: چون خلف صالح7 زاده شد از آقاي ما حسن بن علي عسكري7 به جدم نوشته‌اي آمد كه در آن به دستخطي كه توقيعات به آن بر جدم وارد مي‌شد نوشته شده بود «فرزندي براي ما زاده شد. كه بايد خبرش نزد تو پوشيده و از همه مردم پنهان ماند، ما آن را اظهار نمي‌كنيم مگر به نزديكان خود كه به واسطه خويشاوندي و به دوستان به سبب دوستيشان. اما دوست داشتيم اين مژده را به تو اعلام كنيم تا خدا تو را به آن مسرور گرداند. همچنانكه ما را از آن خوشحال كرد و السلام[284]

و اما در دو كتاب كمال‌الدين و غيبة شيخ طوسي تعبير به گونه‌اي است كه در دو روايت از سه روايت كمال نويسنده را خود امام معرفي مي‌كند و در يكي به خط شناخته شده و شش خبر در كتاب الغيبة آمده كه دو خبر را خط امام و مابقي را به خط شخص مي‌دانند كه زمان امام حسن عسكري7 نوشته مي‌شد و آشنا بود. از نظر اهميتي كه دارد مورد استشهاد از اين اخبار را نقل مي‌كنيم:

محمد بن صالح همداني گفت: به صاحب الزمان4 نوشتم... پس امام جواب نوشت «فكتبَ»[285]

محمد بن همام گويد از محمد بن عثمان عمري شنيده كه مي‌گفت: «توقيع به خطي كه مي‌شناختم از جانب امام بيرون آمد...»

«خرج توقيع بخطٍ اعرفه»[286]

اما در كتاب الغيبة دو خبر زيرين كه مي‌گويد خط آشنا بوده و به خط حضرت بوده است را بيان مي‌كنم:

1. ابن ابي غانم قزويني و گروهي از شيعيان درباره جانشيني امام حسن عسكري7 با هم مشاجره مي‌كردند. ابن ابي غانم مي‌گفت امام يازدهم درگذشت و فرزندي به جاي نگذاشت قرار شد كه در اين باره نامه‌اي بنويسند و به حضور امام غايب بفرستند و از آنچه درباره اش مشاجره كردند حضرت را بياگاهانند. به اين قرار عمل كردند. پس جواب نوشته اش به خط امام، كه بر او و پدرانش درود باد رسيد... «فَورد جواب كتابهم بخطه عليه و علي آبائه السلام»[287]

2. محمد بن يعقوب كليني از اسحاق بن يعقوب نقل مي‌كند كه گفت: «از محمد بن عثمان عمري درخواست كردم مكتوبي كه در آن مسايل دشوارم را طرح كرده ام به حضور امام بفرستد، توقيع به خط مولاي ما –صاحب الدار7 رسيد...

«فَوَردَ التوقيع بخطّ مولينا صاحب الدار عليه السلام»[288]

اما چند خبر ديگر كه ضمن شرح حال «سفيران ممدوح» در كتاب الغيبة آمده و توقيعات را به خطي كه در زمان امام حسن عسكري7 با آن آشنا بودند معرفي مي‌كند و اينك اخبار مورد نظر:

1. ابو نصر هبة الله بن احمد الكاتب كه فرزند دختر ابو جعفر عمري دومين نائب خاص است مي‌گويد: توقيعات صاحب الامر4 از طريق عثمان بن سعيد و فرزندش ابو جعفر محمد بن عثمان به شيعيان و اصحاب خاص امام حسن عسكري7 به امر و نهي و پاسخ سؤالات مي‌رسيد، به همان خطي كه توقيعات در زمان حيات امام حسن عسكري7 صادر مي‌شد.

«بالخط الذي كان يخرج في حياة الحسن عليه السلام»[289]

2. عبدالله بن جعفر حميري نقل مي‌كند چون ابو عمرو عثمان بن سعيد درگذشت، درباره واداشتن و انتصاب ابوجعفر محمد بن عثمان به جاي پدرش، نامه‌ها به خطي كه با ما مكاتبه مي‌شد مي‌رسيد «لمّا مضي ابو عمرو رضي الله تعالي عنه أتتنا الكتب بالخط الذي كنا نكاتب به باقامةٍ ابي جعفر رضي الله عنه مقامه[290]

3. هبة الله بن محمد فرزند دختر ام كلثوم از مشايخش خبر داد كه شيعه همواره بر عدالت ابن سعيد و محمد بن عمثان پابرجا بود تا اينكه عثمان بن سعيد فوت كرد و فرزندش ابوجعفر محمد بن عمثان او را غسل داد و به اداره امور پدر و نيابت امام قيام كرد... و توقيعات در مدت زندگي‌اش راجع به امور مهم از دست او به شيعه مي‌رسيد، به خطي كه دوران زندگي پدرش عثمان توقيعات صادر مي‌شد.

«والتوقيعات تخرج علي يده الي الشيعه في المهمات طول حياته بالخط الذي كانت تخرج في حياة ابيه عثمان».[291]

از اين روي به اين نتيجه مي‌رسيم كه توقيعات به خطي بوده كه موجب اطمينان و اعتماد شيعيان و سفراء شده و از آنچه بررسي شد اين مطلب برآورد مي‌شود كه بعضي از آن دست نوشته‌ها توسط امام كتابت مي‌شد و برخي توسط يك كاتب كه احتمال دارد شخصي غير از نواب باشد كه زمان امام حسن عسكري عهده دار كتابت نامه‌ها بوده يا خود سفراء به املاء حضرت نوشته باشند.


فصل سوم:
نگرشي آماري و محتوايي در توقيعات


 

تعداد توقیعات

مرحوم شیخ صدوق توقیعات صادره از ناحیه مقدسه را در باب 45 کمال الدین تحت عنوان « ذکر توقیعات وارده عن القائم7» مطرح می‌کند و این عنوان بیانگر آن است که هر انچه دراین فصل است توقیعات حضرت محسوب می‌گردد و اما با بررسی دقیق و کاوشگرانه به مطالبی مهم دست پیدا می‌کنیم که آنها را در چند محور یادآور می‌شوم.

محور اول:

شیع صدوق درباب 45 کتابش تعداد 53 مورد را به عنوان توقیع مطرح می‌کند که در شمارش چاپی ان با یك اشتباه چاپی در عدد 39 كه دو مطلب مستقل است اما يك رقم به آن مختص شده تعداد انها از حیث شمارگان 54 مورد ثبت مي‌شود و از این مجموع یک مورد نیز دوبار تکرار شده و آن جریان مشاهده امام زمان4 توسط حکیمه خاتون است که در شماره های 28 و 38 تکرار گرديده که در نتیجه مجموع آنها به 53 مورد می‌رسد.

محور دوم:

با توجه به تعاریف لغوی و اصطلاحی از توقیعات و مکاتبات موارد بسیاری از آنها از شمول معنای توقیعات خارج می‌شود وانگهی مرحوم شیخ صدوق بعضی از موارد را به عنوان یک توقیع مطرح می‌کند که در درون آن چندین توقیع مشاهده شده که با بررسی های بعمل آمده به عدد و جمع بندی جدیدی خواهیم رسید.

از این روی توقیعات وارده در کمال الدین را از جهت صحت اطلاق یا عدم صحت اطلاق توقیع به سه دسته تقسیم می‌شوند.

1- مواردی که با تعاریف مطرح شده در باب توقیعات منطبق است و توقیع بودن آنها محرز است.

2- مواردی که فقط صرف نقل یک جریان و حادثه، یا تایید یا تکذیب بعضی افراد و جریان‌ها از طرف امام یا نواب اربعه و غیر آنان و بعضی اوقات نیز پیام شفاهی امام7 یا خبر از نهان گوی امام7 می‌دهد.

3- تعدادی دیگر که با توجه به اجمال بودن نص اطلاق یا عدم اطلاق بودن توقیع بر آن مشکوک است.

بدین جهت براساس تحقیقات قاصر حقير می‌شود اینگونه ادعا کرد که از مجموع 77 مورد شیخ صدوق، توقیعات قطعی و قابل پذیرش عبارتند از 49 مورد و موارد مشکوک که بعضاً نقل پیام شفاهي حضرت است 2 مورد، و 26 مورد نیز فقط نقل یک جریان و رخداد تاریخی است و 1مورد نیز تکراری می‌باشد. 

مجموع توقیعات وارده در بخش های مختلف غيبة شیخ طوسی 44مورد است که 8 مورد غير تكراري از آنها منطبق با تعاریف اصطلاحی و لغوی توقیع نيست از این روی مشمول توقیعات صادره نمي‌باشد لذا از 36 مورد باقیمانده 1 مورد به خاطر مجمل بودن روایت آن را در شمار توقیعات مشکوک احتساب می‌کنيم و در 35 مورد باقیماده مرحوم شیخ طوسی تعداد 21 مورد را به صورت تکرار مطرح می‌کند که جالب توجه است تکرار در 7 مورد علاوه بر تکرار آن در کتاب کمال الدین، خود مرحوم شیخ نیز در کتاب غیبتش چند بار تکرار نموده است بنابراین تعداد توقیعات وارده در کتاب الغیبة بدون تکرار 15 عدد است که این رقم به دست آمده با تعداد توقیعات بدون تکرار شیخ صدوق که تعداد 49 اعلام گردید مجموعاً ما را به رقم 64 مورد می‌رساند.

شایان ذکر است که مرحوم طبرسي در کتاب احتجاج توقیعات مختلفی را نام می‌برد که در ان میان به نامه‌‌ها و سوالات مطرح شده توسط عبدالله بن جعفر حمیری برخورد می‌کنیم که3 مورد مفصل از انها را که حاوی سوالات فقهی متعدد است را در کتاب احتجاج یافتیم و مورد مفصل دیگر را مرحوم شیخ صدوق یادآور شده اندکه در جمع 4 نامه مفصل از عبدالله بن جعفر حمیری به ناحیه مقدسه بدست مان رسیده است.

لازم به ذکر است که مرحوم طبرسي علاوه بر سه نامه حمیری یک توقیع دیگر از مرحوم كليني نقل می‌کند که در کتب دیگر نیامده است در نتیجه این 4 مورد به رقم 64 مورد پیشین اضافه می‌گردد.

رويكرد توقيعات در حوزه‌هاي مختلف

امام به عنوان حجت خدا بر خلق خدا عهده دار هدایت و راهنمای جامعه بشری در تمامی شوون زندگی است و انسان با وجود حجت حی خدا در همه اعصار، دیگر عذری در عدم انجام تکالیف ندارد.

امام عصر مهدی موعود که تجسم صفت هدایت گری خدا است همواره در همه شرائط زندگی خود در حضور و غیبت سکان‌دار هدایت کشتی نجات بشریت است از این روی در راستای نیل جامعه اسلامی و بشری و فلاح و رستگاری در همه حوزه های فکری، دینی، اجتماعی و... وظیفه روشن گری را به احسن وجه به انجام رسانیده است.

با نگاهی کلی و اجمالی توقیعات وارده به دو دسته تقسیم می‌شوند.

1- توقیعات ابتدائی

2- توقیعات غیر ابتدائی

توقیعات ابتدائی به آن دسته از پیام های حضرت اطلاق می‌گردد که بدون هیچ در خواست قبلی صادر گردیده وامام به حسب تشخیص و نیاز دستوری فرموده‌اند که این گروه از توقیعات یا با لفظ خاص « ابتداء» آمده یا اینکه مفهوم پیام، ما را به صدور ابتدائی رهنمون می‌نماید.

جهت روشن شدن مطلب به چند نمونه از توقیعات ابتدائی اشاره می‌کنم.

1- عاصمی گوید ابومحمد شروی به سامرا، آمد و همراه او اموالی بود «ابتدا» نامه‌ای برای وي صادر گرديد «فلببس فینا شک ولافیمن یقوم مقامنا شک و رد ما معک الی حاجز» [292]

... و در مورد ما وقائم مقام ما شکی نیست، آنچه که همراه توست به حاجز بده

2- ابوعلی بن ابوالحسن اسدی ازپدرش روایت کند که گفت: توقیعی از جانب ابوجعفر محمدبن عثمان «ابتداءً». و بدون سوال چنین صادر شد:

بسم الله الرحمن الرحیم. لعنته الله و الملائکه و الناس اجمعین علی من استحل من مالنا درهماً...

لعنت خداوند و ملائکه و همه مردم بر کسی باد که درهمی از اموال ما را برخود حلال شمارد[293]....

همان گونه که ملاحظه شد در این دو مورد با کلمه صریح «ابتداء» مفهوم

رسانده شد و در بعضی موارد دیگر ابتدائی بودن توقیع از مفهوم استنباط می‌شود

 3- ابوصالح خجندي می‌گوید: در جستجو و یافتن و دیدار حضرت مسافرتهای زیاد کردم که از ناحیه مقدسه توقیعی صادر شد که چنین فرمود: «من بحث فقد طلب و من طلب فقد دلَّ و من دل فقد اشاط و من اشاط فقداشرک».

هرکه بحث کند طلب کرده است وهر که طلب کند دلالت کرده و هر که دلالت کند هلاک کرده و هر که هلاک کند مشرک  است پس از جستجو دست برداشتم.[294]

4- ابومحمد حسن بن احمد مکتب گوید: در سال که شيخ عمری در گذشت چند روز قبل از آن من در بغداد بودم خدمت ایشان رسیدم واو توقیعی بیرون آورد که حضرت به او فرموده بود شش روز دیگر خواهیدمرد و بعد از خودش کسی را به عنوان جانشین معرفی نکن که دومين غيبت آغاز خواهد شد که ظهور طولانی می‌گردد و پس بعضی می‌آیند ادعا رویت می‌کنند بدانید هر کسی قبل از خروج سفیانی و ندای آسمانی ادعای مشاهده کند دروغ گو و مفتر است.[295]

چندین مورد دیگر از این قبیل وجود دارد مانند توقیعاتی که مشتمل بر تأیید، تکذیب و نصب نواب، تعزیب اشخاص و غیره که بدون هیچ درخواست قبلی صادر گردیده.

به آن گروه از نامه های حضرت که در جواب سئوالات، شبهات ودرخواستهای شخصی یااعلام وصول اموال امام صادر گردیده توقیعات غیر ابتدائی گفته می‌شود.

صدور توقیعات براساس نیازهای موجود و مطرح شده بوده است بدین روی دارای رویکردهای مختلف است بنابراین از نگاه دیگر، توقیعات با توجه به رویکرد آنها در حوزه های متفاوت دینی، اجتماعی، اخلاقی و... به گروه های دیگر تقسیم می‌گردند.

1- حوزه فقه و احکام. 2- حوزه کلام واعتقادات.3- امورمالی و اقتصادی.4- نهان گوئی و پیش گوئی. 5- تایید و تعيین نواب و دیگران.6- تکذیب ولعن مدعیان دروغین.7- عنایت و توجه خاص به شیعیان و سائر موارد.

همه موارد گفته شده به صورت مفصل در پایان نامه آورده شده ورویکرد هرکدام از انها به صورت تعلیقه پایان توقیع ذکر شده اما به صورت اختصار در حوزه های مختلف مواردی را یاد آور می‌شوم.

حوزه فقه و احکام

یکی از ادله و منابع استنباط احکام نزد شیعیان وجود روایات و احادیث وارده از ناحیه پیامبر اكرم6 و ائمه هدی(ع) بوده است و علماء و فقهاء بر اساس آن رای و فتوا داده‌اند اما در عین حال وجود اختلاف در برداشت از احادیث آنها را وادار بر پرسش از امام عصر4 می‌کرد که شماری از توقیعات با این رویکرد در صدد پاسخ گوئی. سوالات مطرح شده واقع گشت که به چندين مورد از ان اشاره می‌کنم.

جعفر بن حمدان نامه‌اي نوشت و مسائلي مطرح كرد از جمله از ازدواج با زن متعه‌اي و شرط بچه دار نشدن و سپس ادعاي زن مبني بر بچه دار شدن، سوال مي‌كند اين بچه چه حكمي دارد و من اموالم را وقف فرزندان ديگر كردم و حق كم و زياد كردن را براي خود قائل شدم و وصيتي براي اين بچه كرده‌ام تكليف چيست امام مي‌فرمايد: شرط بچه دارد نشدن شرط با خدا است و امان از آن و در ارتباط كيفيت وصيت اختيار با خود مالك است و اينكه شك در آن بچه كني موجب برائت نيست.[296]

ابوالحسين محمد بن جعفر اسدي گويد: توسط شيخ ابوجعفر سوالاتي از صاحب الزمان كردم و اين پاسخ‌ها صادر شد.

1. هيچ عملي بهتر از نماز بيني شيطان را به خاك نمي‌مالد.

2. هركس مالي را براي ما وقف كند هرآنچه از آن را تسليم نكرده باشد مي‌تواند صاحبش بشود و در غيرش هيچ اختياري ندارد.

3. هر كسي در اموال ما بدون اجازه ما تصرف كند ملعون است.

4. نوزادي كه پس از ختنه دوباره پوست برويد واجب است ديگر بار ختنه شود.

5. نماز در مقابل آتش و تصوير براي فرزندان بت پرستان و آتش پرستان جايز نيست.

6. هركسي بدون اجازه ما در اموال ما تصرف كند خداوند شكم آنها را پر از آتش مي‌كند...

7. كساني كه از ميوه باغهاي متعلق به ما را مي‌خورند خوردن آن جايز اما بردنش حرام است.[297]

حوزه کلام و اعتقادات

جو اختناق و ارعاب حکام و غاصبین خلافت از همان ابتداء سایه شوم برزندگی اجتماعی و فردی شیعیان افکنده بود و آنان برای دریافت معارف دینی و مبانی اعتقادی خود دچار اشکال شدند چرا که ائمه هدی7 به عنوان چراغ های فروزان جاده سعادت بشریت از جانب دستگاه حاکم تحت شکنجه و نظر بودند و محبان آنان در هر فرصتی برای کسب سعادت ابدی خود از این انوار الهی استضائه می‌نمودند.

این جو ارعاب و وحشت در زمان امامین عسکریین7 و عصر غیبت صغرا به اوج خود رسید که پیروان اهل بیت برای تحکیم مبانی اعتقادی خود از طریق نواب و سفرا. خاصه شبهات اعتقادی را مطرح می‌کردند در نتیجه مواردی از پیام های حضرت ناظر به این مقوله است كه جهت پرهيز از اطاله كلام خواننده محترم را به آدرس ذيل ارجاع مي‌دهم.[298]

حوزه امور مالی واقتصادی

شماری از توقیعات راجع به امور مالی از قبیل خمس، زکات، نذورات، و دیگر وجوه شرعی است که توسط سفراء خاصه و وکلا به ناحیه مقدسه فرستاده می‌شد و خبر وصول آن یا مبلغ آن و احیاناً نقصانی که در هر مرسوله بود تذکر داده می‌شد.

محمد بن شاذان میگوید:480 درهم ازاموال نزد من بود که با بیست درهم از خودم که مجموعاً 500 درهم بود نزد امام فرستادم و درباره آن 20 درهم چیزی نگفتم فورد الجواب « قد و صلت الخمسمائه درهم التی لک فیها عشرون درهماً»[299]

... پاسخ آمد که پانصد درهمی که بیست درهم آن از آن تو بود رسید.

بدر- غلام احمد بن حسن روايت كرده كه وارد منطقه جبل شدم بدون آنكه معتقد به امامت (ائمه7) باشم اما آنها را دوست مي‌داشتم تا اينكه يزيد بن عبدالملك درگذشت و در بيماري‌اش به من وصيت كرد كه اسب و شمشير و كمربندش را به مولايش بدهم ترسيدم كه اگر اسب را به كوتكين[300] نسپارم به من اهانت كند. از اين روي آن‌ها را به هفتصد دينار قيمت كردم و كسي را از اين جريان با خبر نساختم كه ناگاه پيامي از عراق براي من آمد كه «هفتصد ديناري كه بابت بهاي اسب و شمشير و كمربند نزد توست. برايمان بفرست. [301]

حوزه نهان گوئی و پیشگوئی

براساس شماری از توقیعات، حجت خدا پرده از برخی رازهای وسئوالات نهانی شیعیان برمی داشت ودر مواردي مافی الضمیر آنها را بازگو می‌نمود تا موجبات اعتماد بیشتر نواب و سفرا. به صحت توقیعات وارده فراهم آید و از طرفی دیگر باور و اعتقاد شیعیان به درستی ادعا.نواب و صحت جواب های رسیده از ناحیه مقدسه تقویب یابد.

از محمد بن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است كه در حال شك و ترديد وارد عراق شد و اين توقيع براي وي صادر گرديد: به مهزياري بگو آنچه را از دوستان آن سامان حكايت كردي فهميديم، به آنها بگو آيا قول خداي تعالي را نشنيديد كه مي‌فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الامر منكم» آيا اين دستور تا روز قيامت نيست؟ آيا خداي تعالي پناهگاه هايي براي شما قرار نداده است كه بدان پناهنده شويد؟ آيا از زمان آدم7 تا زمان امام گذشته ابومحمد صلوات الله عليه اعلام هدايت براي شما قرار نداده است؟ و اگر عَلَمي نهان شد عَلَمي آشكار نگرديد و اگر ستاره‌اي افول كرد ستاره‌اي ندرخشيد؟ و چون خداي تعالي ابومحمد را قبض روح كرد پنداشتيد كه او رابطه بين خود و خلقش را قطع كرده است؟ هرگز چنين نبوده و تا روز قيامت چنين نخواهد بود در آن روز امر خداي تعالي ظاهر شود و آنان ناخشنود باشند.

اي محمد بن ابراهيم! براي چيزي كه به خاطر آن آمدي شك به خود راه مده كه خداي تعالي زمين را از حجت خالي نگذارد، آيا پدرت پيش از وفاتش به تو نگفت: هم اكنون بايد كسي را حاضر كني كه اين دينارهايي را كه نزد من است وزن كند و چون دير شد و شيخ بر جان خود ترسيد كه به زودي بميرد به تو گفت: آنها را تو خود وزن كن و كيسه بزرگي به تو داد و تو سه كيسه داشتي و يك يكسه كه دينارهاي گوناگون در آن بود، آنها را وزن كردي و شيخ با خاتم خود آنها را مهر كرد و گفت تو هم آنها را مهر كن، اگر زنده ماندم كه خود مي‌دانم چه كنم و اگر مُردم، تو اولاً درباره خود و ثانياً درباره من از خدا بپرهيز و مرا خلاص كن و چنان باش كه به تو گمان دارم، خدا تو را رحمت كند آن دينارهايي را كه از مابين نقدين از حساب ما جدا كردي و ده و اندي دينار است بيرون كن و از جانب خود آن را مسترد كن كه زمانه بسيار سخت است و حسبنا الله و نعم الوكيل.[302]

حدثني نصرُ بن الصَّباح قال: أنفذ رجُلٌ من اهل بلخ خمسةَ دنانير الي حاجز و كتب رُقعةً و غيَّرَ فيها اسمَهُ، فخرج اليه الوُصُولَ بأسمِهِ و نَسَبه و الدُّعاء لَهُ. [303]

مردي از اهل بلخ 5 دينار توسط حاجزي فرستاد و نام و نسب خودش را تغيير داد كه جواب آن به اسم و نسب اصلي وي شرف صدور پيدا كرد.

مردي از اهالي بلخ نامه‌اي كه در آن با انگشت، ما في الضمير خود را كشيده و چيزي در آن نوشته نشده بود را گفت ببر هر كس ماجرا را گفت مال را به او بده كه توقيع صادر شد.

فخرج من عنده و جَعَلَ يَدُورُ علي اصحابنا، فخرجَت اليه رُقعَةٌ قال هذا مالٌ: قد كان عُرِّرَ به و كان فوق صندوق، فدخل اللّصوص البيت و أخذوا ما في الصندوق و سَلِمَ المال و رُدَّت عليه الرقعة و قد كتب فيها كما تدور سألت الدّعاء فعل الله بك و فَعَلَ.

اين توقيع براي او صادر شد: اين مال، در معرض خطر و بالاي صندوقي بوده است و دزدان بر آن خانه درآمده و محتويات صندوق را برده ولي مال سالم مانده است و جواب نامه در همان رقعه نوشته شده بود كه وقتي انگشت را روي نامه مي‌چرخانيدي التماس دعا داشتي خداوند به تو چنان كند و چنان كرد. [304]

حوزه نصب و تایید يا تعیین نواب و دیگران

در دوران غیبت صغرا حلقه وصل و اتصال شیعیان به امام و مقتدایشان، نواب و سفرا. خاصه ناحیه مقدسه هستند و این پل ارتباطی زمانی معتبر است که از طریق مورد اعتماد و یقینی انتصاب صورت گیرد تا جامعه شیعی به بیراهه نرود.

پس حجت خدا با قرائن و شواهد یقین آور دیگر از قبیل توقیعات این مهم را به انجام رسانیدند قابل ملاحظه است که موارد متعددی از نامه های ارسالی توسط حضرت ولی عصر4 با این رویکرد شرف صدور پیدا کرده است.

عبدالله بن جعفر حميري گويد: حضرت توقيعي بمناسبت مرگ پدر به محمد بن عثمان عمري صادر مي‌كند كه ضمن تعزيت مقام و جايگاه پدر را گوش زد مي‌شوند و مي‌فرمايد خداوند پاداش خيرت دهد خداوند شما را پاداش دهد تو سوگوار شدي و ما نيز سوگواريم و جدايي او تو را تنها ساخت و ما نيز تنها شديم خداوند او را در جايگاهش مسرور سازد. و از كمال سعادت اوست كه خداي تعالي فرزندي مثل تو به او ارزاني فرموده كه جانشين و قائم مقام وي باشد و براي او طلب رحمت كند... [305]

ابوجعفر محمد بن علي اسود گويد من اموالي را كه وقف امام بود نزد محمد بن عثمان مي‌بردم كه در اواخر حياتش گفت از اين به بعد آن را نزد حسين بن روح ببر و از او مطالبه قبض كردم كه به محمد بن عثمان شكايت كرد و او گفت از او مطالبه قبض نكن هرچه به او مي‌دهي به ما مي‌دهد.[306]

محمد بن ابراهيم بن مهزيار گويد: پس از شهادت امام حسن عسكري7 در خصوص امامت پس از ايشان شك كردم و مال زيادي نزد پدرم بود كه نسبت به آنها وصيت كرد و گفت تقوا را پيشه كن و از دنيا رفت. من مي‌دانستم كه پدرم به چيز غير صحيح وصيت نمي‌كنم و مركبي را به مقصد عراق كرايه كردم. در آنجا در نزديكي شط منزلي اجاره نمودم و گفتم اگر علامت روشني دال بر امامت جانشين امام عسكري7 بر من ظاهر شد پولها را به او مي‌دهم. بعد از چند روز فرستاده‌اي نزد من آمد و نامه‌اي آورد و گفت فلان مال به فلان مقدار در فلان جا نزد توست من نيز اموال را به وي دادم و چند روز ماندم كسي خبري از ما نگرفت من نيز از اين جريان غمگين شدم تا اين كه توقيعي برايم صادر شد «فخرج الي: قد أقمناك مقام أبيك فأحمد الله»[307] ؛ «ما تو را جانشين پدرت قرار داديم، پس شكر خدا را به جا بياور».[308]

حوزه تکذیب و لعن مدعیان دروغین نیابت

جاه طلبی و منفعت خواهی یکی از آفات و رذائل اخلاقی علماء غیر عامل بوده که آنان وبه تبع جامعه پیرامون را به تباهی کشانده است.نهان زیستی امام عصر و علاقه وافر شیعیان به جایگاه امام و وجود برخی جاذبه‌ها از قبیل گرایش های مالی.کسب شهرت و وجاهت اجتماعی برخی را به ادعاء دروغین سفارت از ناحیه مقدسه وادار نمود و امام7 که رسالت رشد و ترقي جامعه را داردجهت جلوگیری از انحراف جامعه، از طریق صدور توقیعات خط بطلانی بر این ادعا پوچ کشیدند

محمد بن يعقوب روايت كرده: توقيع طولاني براي عمري شرف صدور پيدا كرده كه من آن را خلاصه كردم در آن پيام آمده كه امام فرمود: «و نحن نبرأ الي الله تعالي من ابن هلال لارَحِمَه الله و مِمَّن لايَبرأُ منه، فأعلم الاسحاقي و اهل بلده مما أعلمناك من حال هذا الفاجر و جميع من كان سألك و يسألك عنه»؛ من از ابن هلال كه خداوند او را رحمت نكند بيزارم و از كساني كه از او بيزاري نمي‌جويند در درگاه خداوند متعال از آنان نيز بيزارم بنابراين اسحاقي و همه شهروندان او از آنچه كه من شما را آگاه كردم و مردم پرسيدند بدانها پاسخ دهيد و آگاه سازيد.[309]

ابومحمد حسن بن جعفر بن اسماعيل بن صالح صيمري روايت كرده كه گفت آنگاه كه حسين بن روح در زندان به سال 312 ه. ق. پيامي از ناحيه مقدسه مبني بر لعن شلمغاني دريافت نمود و به شيخ بزرگوار ابوعلي بن همام فرستاد. ابوعلي آن را براي من مي‌خواند و گفت حسين بن روح خواسته كه آن را، آشكار نكنيم زيرا آن روز حسين بن روح در زندان مقتدر عباسي بود كه امام7 فرمان داد آن را آشكار كنيد و بيم به خود راه مده و در امان خواهيد بود و ديري نپايد كه از زندان رها شد.[310]

حوزه عنایت و توجه خاص به شیعیان و سائر موارد

مهدی فاطمه7 به مثابه پدری مهربان دست تفقد و مهربانی را برجامعه بشری بویژه یارانش می‌کشد و او که میر مهر و آقای ملاطف و محبت است توجه و عنایت خاص به دوستان خوددارد. مستمند و درمانده‌ای که امیدی جز یاری خدا و ولی خدا ندارد دست پر مهر او دستانش را گرمی می‌بخشد. در موارد متعدد از نامه های صادره، این رحمانیت خاصه مشاهده می‌شود.

ابوالحسن علي بن احمد بن علي عقيقي مي‌گويد: در سال 298 ه. ق به بغداد آمدم و نزد علي بن عيسي بن جراح كه در آن روز وزير در امور بود و درخواست من را اجابت نكرد و من گفتم نزد خدا عرض حاجت مي‌كنم و غضبناك بيرون آمدم سپس فرستاده‌اي از طرف حسين بن روح آمد و شرح حال خود را گفتم كه او با صد درهم و يك دستمال و مقداري حنوط و چند تكه كفن باز آمد. و گفت مولايت به تو سلام مي‌رساند مي‌گويد هرگاه غم و اندوه سراغ تو آمد اين دستمال را به صورتت بيندازد كه دستمال مولايت امام زمان4 است و چون به مصر رفتي دو روز قبل از آن محمد بن اسماعيل در گذشته و بعداً تو مي‌ميري...[311]و[312]

راوي سؤال مي‌كند كه خاندانم ما را آزار مي‌دهند به خاطر روايتي از اجداد طاهرنيت كه مي‌فرمايد بدترين امت من متكفلين و خادمين ما هستند كه امام4 آن را رد و اينگونه توجيه مي‌فرمايد:

فكَتَبَ ـ عليه السلام ـ : وَ يحكم اما تقرَؤن القرآن ما قال عزَّوجلَّ: «و جَعَلنا بينهم و بين القُري الّتي بارَكنا فيها قُرئًّ ظاهِرَةً» و نحن و الله القري التي باركَ الله فيها و أنتم القُري الظاهِرةُ.

امام ـ 7ـ نوشتند: واي بر شما، آيا كلام خداي تعالي را نمي‌خوانيد كه بين آنها و بين قريه‌هايي كه مباركشان ساختيم قريه‌هاي ظاهري قرار داديم، به خدا سوگند ما آن قريه‌هاي مبارك و شما آن قريه‌هاي ظاهر هستيد.[313]

محمد بن يعقوب از علي بن محمد روايت كرده: (از ناحيه مقدسه) توقيعي صادر شد مبني بر نهي از زيارت مقابر قريش (كاظمين) و حير (حائر حسيني) كه پس از چندي وزير «باقطاني» را احضار كرد و به او گفت به بني فرات و برسيان (اهالي منطقه‌اي بين حله و كوفه) بگو به زيارت كاظمين نرويد زيرا خليفه دستور داده كليه كساني كه به زيارت بروند. تحت تعقيب قرار گيرند و دستگير خواهند شد.[314]

ابوعبدالله بن سورة قمي روايت مي‌كند: در اهواز با مرد پارسا و متديني به نام سرور آشنا شدم كه مي‌گويد من لال بودم و در سن جواني پدر و عمويم مرا نزد حسين بن روح بردند و از او خواستند كه از امام زمان4 درخواست كند زبانم بگشايد. حسين بن روح جواب داد شما از ناحيه حضرت ولي عصر4 دستور يافته‌اي براي حل مشكل به زيارت اباعبدالله الحسين7 برويد. من همراه پدر و عمو به حرم مطهر امام رفتيم غسل كرديم و زيارت نموديم ناگهان پدر و عمويم مرا صدا زدند و من جواب دادم. راوي مي‌گويد او بسيار روان و آرام حرف مي‌زد. [315]

موارد متعدد دیگر با رویکردهای مختلف در قسمت توقیعات وارده ذکر شده که اهل تحقیق را به مطالعه آن بخش ارجاع می‌دهم.

برخي از توقيعات وارده بر غير نواب

احمد بن اسحاق بن سعد اشعري

ابوالحسين محمد بن جعفر اسدي روايت مي‌كند كه يكي از يارانم خدمت احمد بن اسحاق بن سعد اشعري رسيد و وي را در جريان قرار داد كه جعفر كذاب طي يك نامه‌اي خود را جانشين پدر معرفي نموده و كليه مسائل مربوط به حلال و حرام و همه علوم نزد اوست.

احمد بن اسحاق مي‌گويد نامه جعفر را خواندم و به صاحب الزمان4 نامه‌اي نگاشتم و نامه جعفر را به آن پيوست كردم. در اين زمينه از ناحيه مقدسه پاسخي بدين شرح صادر شد. «به نام خداوند بخشنده و مهربان. خداوند بر عمرت بيفزايد. نامه تو و نامه‌اي كه بدان پيوست نموده بودي به دستم رسيد و با وجود عبارات گوناگون نامه و اشتباهات مكرر آن به مضمون آن آگاهي كامل يافتم. و اگر شما هم دقت مي‌كرديد به اشتباهاتي كه من پي برده بودم شما هم واقف مي‌شديد...[316]

شيخ طوسي به نقل از جمعي از رجال شيعه روايت مي‌كند كه علي بن ابراهيم رازي از پيرمردي مورد اعتماد در بغداد روايت مي‌كند كه در زمينه نزاع بين ابوغانم قزويني وعده‌اي ديگر پيرامون جانشين امام عسگري از محضر حضرت ولي عصر استمداد مي‌طلبند كه توقيعي در اين خصوص شرف صدور مي‌يابد.[317]

فضل بن الحسن الطبرسي در كتاب إعلام الوري في أعلام الهدي اسامي برخي از بزرگاني را كه امام عصر4 را رؤيت نموده‌اند و حضرت براي آنها توقيع صادر فرموده است و بعضي از وكلاء را نام مي‌برد كه به شرح ذيل به آنها اشاره مي‌كنيم.[318]

شيخ ابو جعفر مي‌گويد: صمد بن صمد خزاعي از ابي علي اسدي و او نيز از پدرش محمد بن ابي عبدالله الكوفي اينگونه نقل مي‌كند كه او بعضي از افرادي كه شاهد معجزاتي از حضرت ولي4 بودند و وكلائي كه او را ديده‌اند عبارتند از:

1. از بغداد: العمرني، اينه، حاجز، البلالي، و العطّار

2. از كوفه: العاصمي

3. از اهواز: محمد بن ابراهيم بن مهزيار

4. از قم: احمد بن اسحاق

5. از همدان، محمد بن صالح

6. از ري: الشامي (البسامي) و الأسدي. يعني خودش

7. از آذربايجان: القاسم بن العلاء

8. نيشابور: محمد بن شاذان

و از غير وكلاء:

2. از بغداد: ابوالقاسم بن ابي حليس، ابوعبدالله الكندي، ابوعبدالله الجنيدي، هارون القزاز، النيلي، ابوالقاسم ابن رميس، ابوعبدالله بن فرّوخ، مسرور الطّباخ مولي ابي الحسن7، احمد و محمد پسران ابي الحسن، اسحاق كاتب از بني نوبخت، صاحب الفداء و صاحب الصرّة المختومه.

2. از همدان محمد بن كشمرد، جعفر بن حمدان، و محمد بن هارون بن عمران

3. از دينور: حسن بن هارون، احمد و برادرش، و ابوالحسن

4. از اصفهان: ابن باد شايجه

5. از صيمرة: زيدان

6. از قم: حسن بن نضر، محمد بن محمد، علي بن محمد بن اسحاق، و پدرش، و حسين بن يعقوب

7. از ري: قاسم بن موسي و پسرش، و پسر محمد بن هارون، صاحب الحصاة، علي بن محمد، محمد بن محمد كليني و ابو جعفر رفاء.

8. از قزوين: مرداس و علي بن احمد

9. از قابس: رجلان (دو مرد)

10. از شهر زوز: ابن الخال

11. فارس يا شيراز: المجروح[319]

12. از مرو: صاحب الألف دينار، صاحب المال و الرقعه البيضاء و ابوثابت

13. از نيشابور: محمد بن شعيب بن صالح

14. از يمن: فصل بن يزيد، حسن و پسرش، جعفري، ابن اعجمي و شمشاطي

15. از مصر: صاحب المولودين، و صاحب المال بمكّه و ابورجاء

16. و از نصيبين: ابومحمد بن وجناء

17. از اهواز: حصيني[320]

 


بخش سوم:
دوران غيبت كبرا


فصل اول:
شيخ مفيد و توقيعات


 

توقيعات عصر غيبت كبري

با نگاهی گذرا به دوران غیبت صغرا و جو حاکم بر آن عصر ضرورت و بایستگی طرحی نو و کارساز در نحوه اداره و هدایت جامعه اسلامی مشاهده می‌شود.

دوران بسیار سیاه و تاریک که مقدمات ان از زمان هارون و مأمون توسط حُکام آغاز شد. ظلم و فشار بیش از حد از طرف غاصبین خلافت شیوه زندگی و نحوه ارتباط ائمه هدي با شیعیان جهت اداره جامعه اسلامی متحول و رنگ دیگر به خود گرفت. در همين دوران است که امام دهم و یازدهم را از زادگاهشان مدینه به سامراء تبعید می‌کنند و تحت نظر قرار داده و همه رفت و آمدها را کنترل می‌کنند. جاسوسان و بازرسان بارها و بارها منزل امام حسن عسکری7 را بازرسی و تفتيش می‌کنند، چرا که مدعیان دروغین خلافت از پیامبر اکرم6 شنیده بودند مهدی7 از عترت7 و از نسل امام حسین7 است او خواهد آمد و دنیا مملو از ظلم و ستم را عدلت و صلح می‌بخشد و طومار ظلم بیداد آنها را جمع خواهد نمود از این روی امامين عسکریین7 را در یک شرائط بسیار سخت سیاسی و اجتماعی قرار دادند و یک زندگی نسبتاً نهانی و مخفی داشتند.

امام حسن عسگری(ع)در بیشتر اوقات مخفیانه زندگی می‌کرد و از كجاوه با مردم صحبت مي‌نمود مگر اوقاتیکه سلطان او را احضار می‌کرد و مردم او را سوار بر مرکب مشاهده می‌کردند. اینگونه نهان زیستی خود مقدمه‌ای بود برای غیبت امام عصر4 تا شیعه را از رویاروی به یک باره با پدیده غیبت برهانند تا درنتیجه پذیرش آن موقعیت ویژه برای جامعه راحت‌تر و تجربه‌ای تازه در شیوه ارتباط با امام توسط شیعیان بدست آمده باشد.

از آن جاکه وظیفه حجت خدا هدایت بشریت است و از باب قاعده لطف نیز امام باید جامعه اسلامی را از کجی و انحراف برهاند لذا این وضعیت پیش آمده مستدعی یک روش و طرح نو که همان صدور مکاتبات است می‌باشد و استمرار این هدایت گری بعد از انقضاء دوران نواب خاص یعنی در عصر کنونی (غیبت کبرا) ضرورت و وجوب دارد که البته امام عصر لزوم رجوع به علماء فقهاء عادل و نصب آنان را به صورت نواب عام در توقیعات دوران غیبت صغرا به صراحت بيان فرمودند انگاه که در جواب سوالات مطرح شده از ناحیه اسحاق بن یعقوب که توسط محمد بن عثمان ارسال شده اینگونه می‌فرماید.

 «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدثینا فانهم حجتی حجة الله (علیکم)»[321]

و اما حوادثی که در آینده واقع می‌شوند، در آنها {و برای پیدا کردن هدایت} به راویان حدیث ما مراجعه کنید. چون آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر شما هستم....

پس خط مسیر این حرکت را امام خود آغاز نموده و جهت را برای ما معلوم فرمودند.

پس از گذر از دوران غیبت صغرا و پایان یافتن ماموریت نواب خاص به شیخ مفید که اولین مخاطب توقیعات در دوران غیبت کبرا است برخورد می‌کنيم او شخصی است که نامه های متعدد از حضرت به نام او شرف صدور پیدا نمود و عملاً بایستگی این روش و استمرار آن از ناحیه مقدسه گوشزد می‌شود و ضرورت این مکانیزم را در کلام مرحوم صدر جستجو می‌کنم.

مرحوم سید محمد صدر درجهات پذیرش توقیعات صادره برای شیخ مفید بعد از بیان دو جهت به سومین جهت اشاره می‌کند و اینگونه می‌گوید:

مصلحت عمومی مقتضی ان است که در آغاز غیبت کبرا، این گونه نامه‌ها از سوی حضرت صادر شود و این امر برای احراز دو مصلحت است.

مصلحت اول این است که آن حضرت به پیروان خود آن قواعد کلی و مفاهیم اساسی را که برای زندگی در دوران غیبت کبرا به طور مستمر به آنها نیاز دارند، عرضه و یاد آوری نماید. اگراین نیاز بر آورده نشود، احتمال دارد دین واژگونه شده و راه رسیدن به اهداف مورد نظر اسلام بسته گردد.

این مساله در آغاز غیبت کبرا یک امر عادي است که این گونه راهنمائیها از سوی حضرت برای مردم وجود داشته باشد تا در گذر زمان توده های مردم در غفلت به سر نبرند.

مصلحت دوم این است که با توجه به اینکه حضرت خود نمی تواند دست اندرکار شود و نیابت خاص و ویژه و خاص نیز پایان یافته. لازم است حضرتش زمام امر و رهبری جامعه اسلامی را به دست دانشمندان شایسته و پرهیزگار دهد و مهمترین دانشمند آن زمان مرحوم شیخ مفید بوده و لذا نوشتن نامه به او به این جهت بوده است که او به عنوان یک عالم صالح منبع اولیه نشر تعالیم والا و رهنمودهای اصولی حضرت بقیه الله باشد.

این خطی است که امام حسن عسکری7 آن را ترسیم و آغاز نموده است، آن هنگام که در نامه خود به ابن بابویه از او چنین تعبیر فرمود: « یا شیخ، يا ابالحسن...».[322]

قبل از پرداختن به توقیعات وارده بر شیخ مفید پاسخ از یک سوال ضروی و لازم است و آن اینکه اتمام دوران غیبت صغرا پایان یافتن سفارت خاصه است همان منبعی که واسطه ارسال توقیعات و حلقه وصل و ارتباط شیعیان و ارسال نامه‌ها و مکاتبات است با فقدان این پل ارتباطی صدور توقیعات چگونه امکان دارد؟

با مروری بر توقیعات صادره در عصر غیبت صغرا پاسخ این مهم آسان و روشن می‌گردد.

در چندین نامه صادره از ناحیه مقدسه متوجه صدور آن برای غیر نواب اربعه (حتی در برخی موارد با وجود نواب خاص) می‌شویم که این مسئله ما را در پذیرش توقیعات شیخ مفید کمک میکند از این روی براي رسیدن به این نتیجه به مواردی از این دست اشاره می‌کنیم: [323]

1- مرحوم شیخ صدوق درباب توقیعات وارده اینچنین می‌آورد:

... حدثنی محمد بن صالح الهمداني قال: کتبت الی صاحب الزمان7 ان اهل بیتی یؤذوننی و یُقَرِّعوننی بالحدیث الذی روی  عن آبائک ع- انهم قالوا: قُوّامنا و خُدّامنا شرار خلق الله فکتب-ع- و یَحکم اما تقروون ما قال عزوجل « و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها القری الظاهره» [324] و نحن و الله القری التی بارک الله فیها و انتم القُری الظاهرهُ[325]

محمد بن صالح همدانی گوید: به صاحب الزمان7 نوشتم: خاندانم مرا آزار می‌کند و سرکوفت می‌زنند به واسطه حدیثی که از پدران شما روایت شده است که فرموده اند: متکفل و خادمین ما بدترین خلق خدا هستند و امام7 نوشتند: وای بر شما. آیا احکام خدای تعالی را نمی خوانید که بین آنها و بین قریه هایی که مبارکشان ساختیم و قریه های ظاهری قرار دادیم، به خدا سوگند ما آن قریه های مبارک و شما آن قریه های ظاهر هستید.

همان گونه که مشاهده شد صدور نامه به صراحت «کتب الی صاحب الزمان» برای امام عصر7 است و پاسخ آن از ناحیه مقدسه بدون واسطه است.

2- صدور توقیع برای محمد بن ابراهیم بن مهزیار بدون واسطه نواب اربعه: فخرج الیه:

«قل لمهزیاری و قد فهمنا ما حکتیه عن موالینا بناحیتکم فقل لهم...»[326]

3- احمد بن ابی صالح الخجندی گوید:«خرج الیه من صاحب الزمان7 توقیع بعد ان کان اغری بالفحص و الطلب و سار عن وطنه لیبینَ له ما یَعمَلُ علیه.

وکان نسخه التوفیع:« من بحث فقد طلب و من طلب فقد دل و من دل فقد اشاط، و من اشاط فقد اشرک»قال: فکف عن الطب و رجع.[327]

گويد از ناحیه صاحب الزمان4 پس از آنکه فحص و طلب بسیاری کرده و از وطنش مسافرت نموده است تا بر او روشن شود که چه باید کند، توقیعی صادر شد:

هر که بحث کند طلب کرده است و هر که طلب کند دلالت کرده است و هر که دلالت کند هلاک کرده است و هر که هلاک کند مشرک شده است.گوید از طلب باز ایستاده و برگشت.

در این توقیع نیز واسطه معلوم نیست.

4- توقیع مفصل و مهمی امام7 در جواب پیرمرد مورد وثوق که علی بن ابراهیم رازی از او نقل می‌کند- صادر می‌فرماید که جهت رعایت اختصار از نقل آن پرهیز می‌کنم و خوانندگان محترم را به آدرس ارجاعی توصیه می‌کنم.[328]

شایان ذکر است که صدور این توقیع در زمان حضور نواب اربعه بدون واسطه گری آنان در اثبات صحت توقیعات شیخ مفید یاری گر ما است.

5- امام7 در جواب سوالات احمد بن اسحاق توقیعی صادر می‌فرماید.[329]

این مکاتبه نیز از توقیعات بسیار مفصلی و حاوی مسائل مهم و حیاتی است که واسطه ارسال معلوم نیست.

6- حضرت ولی عصر4 با وجود نائب دوم محمد بن عثمان توقیعی را برای محمد بن ابراهیم مهزیار اهوازی صادر می‌فرماید و او و شیعیان را به پیروی از نائب دوم امر می‌فرمايد. صدور این توقیع برای غیر نواب اربعه با حضور نائب و سفیر خاص حائز اهمیت است و راه را برای صحت صدور توقیعات عصر غیبت کبرا به ویژه توقیعات شیخ مفید را هموار می‌سازد.

جهت گریز از اطاله به چندين مورد دیگر به صورت فهرست اشاره می‌کنم که واسطه در ارسال آنها نامعلوم است.

1- توقیع نصر بن صباح بلخی[330]

2- توقیع نصر بن صباح بلخی [331]

3- توقیع عمر بن شاذان [332]

4- توقیع محمد بن صالح [333]

5- توقیع حسن بن فضل يمانی[334]

6- توقیع علی بن محمد شمشاطی[335]

7- توقیع علی بن محمد بن اسحاق[336]

8- توقیع جعفربن عمرو[337]

9- توقیع جعفر بن احمد[338]

10- توقیع جعفربن حمدان[339]

11- توقیع علی بن محمد صیمری[340]

12- توقیع بدر غلام احمد[341]

از این روی امکان صدور توقیعات برای شیخ مفید و غیره با توجه به موارد ذکر شده وجود دارد و می‌توان این امکان را نیز در شکل دیگر پذیرفت و آن اینکه نواب خاص به عنوان سفراء ویژه ناحیه مقدسه بودند که در دوران نیابت خود وظیفه ارسال و انتقال پیام‌ها و سوالات بین امام و شیعیان و بالعکس را داشتند و در این راستا بدون هیچ واسطه‌ای خدمت امام میرسیدند و انجام وظیفه می‌دادند اما افراد دیگر از جمله شیخ مفید به صورت مقطعی این سمت را عهده دار شده‌اند که از ظاهر برخی نقل‌ها وجود یک واسطه ناشناس حاکی از وجود واسطه‌ای مورد اعتماد و یقین آور بین امام و شیخ مفید در برخی توقیعات بوده که وجود این چنین واسطه را نیز در توقیعات نقل شده پیرامون شخصیت وارسته سید ابوالحسن اصفهانی نیز مشاهده می‌شود.

حضرت استاد طبسي(زيد عزه) شبهه وارده را اينگونه پاسخ مي‌دهد:

… مي‌توانيم بين نمايندگان خاص و بين افراد عادي كه براي انجام كاري مأمور مي‌شوند، تفاوت قائل شويم، مثلاً در زمان كنوني نماينده‌اي در كشوري داريم كه وظايف وي مشخص است و گاهي شخصيتي مأمور مي‌شود پيامي را برساند كه به او نماينده خاص نمي گويند، زيرا در ابلاغ يك پيام مأمور شده است. در اين قضيه، نه شيخ مفيد ادعاي نيابت كرده و نه پيام رسان و نه هيچ كس از شيعيان چنين ادعايي (نيابت خاصه) براي شيخ مفيد كرده است و اين گونه نيست كه ارتباط با حضرت به طور كامل قطع باشد، بلكه در اين ميان واسطه‌هايي وجود دارند و هر از گاهي اين گونه ديدارها و ارتباط‌ها صورت مي‌گيرد. اين قبيل ملاقات‌ها با محتواي پيام شريف حضرت، هيچ گونه منافاتي ندارد.[342]

پیش از ورود به تبین توقیعات شیخ مفید بیان مراد از عبارت «بالید العلیا علی صاحبها السلام» که در ابتداء توقیعات شیخ آمده را خالی از لطف نباشد بدین وجه مرحوم سید حسن شیرازی اینگونه تشریح می‌کند:

حضرت ولی عصر4 توقیع را بدون القاب برای خودش نوشته اما شیخ مفید زمانیکه از توقیع حضرت نسخه برداری کرده که با آن مؤمنین و شیعیان مورد اعتماد را با خبر کند به جای «توقیع» این عبارت را جهت تکریم امام می‌نوشتند و منظورش از «یدالعلیا» دست مبارک حضرت است.[343]

توقيعات شيخ مفيد

نامه‏اى در اواخر ماه صفر سال 410 (هجرى) از ناحيه مقدّسه امام زمان عليه السّلام به شيخ مفيد محمّد بن محمّد بن نعمان- قدّس اللَّه روحه- رسيد، حامل نامه گفته است كه آن را از ناحيه‏اى متّصل به حجاز آورده، و مضمون توقيع اين است:

لِلْأَخِ السَّدِيدِ وَ الْوَلِيِّ الرَّشِيدِ الشَّيْخِ الْمُفِيدِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ أَدَامَ اللَّهُ إِعْزَازَهُ مِنْ مُسْتَوْدَعِ الْعَهْدِ الْمَأْخُوذِ عَلَى الْعِبَادِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* أَمَّا بَعْدُ سَلَامٌ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ الْمُخْلِصُ فِي الدِّينِ الْمَخْصُوصُ فِينَا بِالْيَقِينِ فَإِنَّا نَحْمَدُ إِلَيْكَ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ نَسْأَلُهُ الصَّلَاةَ عَلَى سَيِّدِنَا وَ مَوْلَانَا وَ نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ نُعْلِمُكَ أَدَامَ اللَّهُ تَوْفِيقَكَ لِنُصْرَةِ الْحَقِّ وَ أَجْزَلَ مَثُوبَتَكَ عَلَى نُطْقِكَ عَنَّا بِالصِّدْقِ أَنَّهُ قَدْ أُذِنَ لَنَا فِي تَشْرِيفِكَ بِالْمُكَاتَبَةِ وَ تَكْلِيفِكَ مَا تُؤَدِّيهِ عَنَّا إِلَى مَوَالِينَا قِبَلَكَ أَعَزَّهُمُ اللَّهُ بِطَاعَتِهِ وَ كَفَاهُمُ الْمُهِمَّ بِرِعَايَتِهِ لَهُمْ وَ حِرَاسَتِهِ فَقِفْ أَيَّدَكَ اللَّهُ بِعَوْنِهِ عَلَى أَعْدَائِهِ الْمَارِقِينَ مِنْ دِينِهِ عَلَى مَا أَذْكُرُهُ وَ اعْمَلْ فِي تَأْدِيَتِهِ إِلَى مَنْ تَسْكُنُ إِلَيْهِ بِمَا نَرْسِمُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ نَحْنُ وَ إِنْ كُنَّا نَائِينَ بِمَكَانِنَا النَّائِي عَنْ مَسَاكِنِ الظَّالِمِينَ حَسَبَ الَّذِي أَرَانَاهُ اللَّهُ تَعَالَى لَنَا مِنَ الصَّلَاحِ وَ لِشِيعَتِنَا الْمُؤْمِنِينَ فِي ذَلِكَ مَا دَامَتْ دَوْلَةُ الدُّنْيَا لِلْفَاسِقِينَ فَإِنَّا نُحِيطُ عِلْماً بِأَنْبَائِكُمْ وَ لَا يَعْزُبُ عَنَّا شَيْ‏ءٌ مِنْ أَخْبَارِكُمْ- وَ مَعْرِفَتُنَا بِالذُّلِّ الَّذِي أَصَابَكُمْ مُذْ جَنَحَ كَثِيرٌ مِنْكُمْ إِلَى مَا كَانَ السَّلَفُ الصَّالِحُ عَنْهُ شَاسِعاً وَ نَبَذُوا الْعَهْدَ الْمَأْخُوذَ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ إِنَّا غَيْرُ مُهْمِلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ وَ لَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللَّأْوَاءُ وَ اصْطَلَمَكُمُ الْأَعْدَاءُ فَاتَّقُوا اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ وَ ظَاهِرُونَا عَلَى انْتِيَاشِكُمْ مِنْ فِتْنَةٍ قَدْ أَنَافَتْ عَلَيْكُمْ يَهْلِكُ فِيهَا مَنْ‏ حُمَّ أَجَلُهُ وَ يُحْمَى عَنْهَا مَنْ أَدْرَكَ أَمَلَهُ وَ هِيَ أَمَارَةٌ لِأُزُوفِ حَرَكَتِنَا وَ مُبَاثَّتِكُمْ بِأَمْرِنَا وَ نَهْيِنَا وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ... وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ اعْتَصِمُوا بِالتَّقِيَّةِ مِنْ شَبِّ نَارِ الْجَاهِلِيَّةِ يُحَشِّشُهَا عَصَبٌ أُمَوِيَّةٌ يَهُولُ بِهَا فِرْقَةً مَهْدِيَّةً أَنَا زَعِيمٌ بِنَجَاةِ مَنْ لَمْ يَرُمْ فِيهَا الْمَوَاطِنَ وَ سَلَكَ فِي الطَّعْنِ مِنْهَا السُّبُلَ الْمَرْضِيَّةَ إِذَا حَلَّ جُمَادَى الْأُولَى مِنْ سَنَتِكُمْ هَذِهِ فَاعْتَبِرُوا بِمَا يَحْدُثُ فِيهِ وَ اسْتَيْقِظُوا مِنْ رَقْدَتِكُمْ لِمَا يَكُونُ فِي الَّذِي يَلِيهِ سَتَظْهَرُ لَكُمْ مِنَ السَّمَاءِ آيَةٌ جَلِيَّةٌ- وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلُهَا بِالسَّوِيَّةِ وَ يَحْدُثُ فِي أَرْضِ الْمَشْرِقِ مَا يَحْزُنُ وَ يُقْلِقُ وَ يَغْلِبُ مِنْ بَعْدُ عَلَى الْعِرَاقِ طَوَائِفُ عَنِ الْإِسْلَامِ مُرَّاقٌ تَضِيقُ بِسُوءِ فِعَالِهِمْ عَلَى أَهْلِهِ الْأَرْزَاقُ ثُمَّ تَنْفَرِجُ الْغُمَّةُ مِنْ بَعْدُ بِبَوَارِ طَاغُوتٍ مِنَ الْأَشْرَارِ ثُمَّ يستر [يُسَرُّ بِهَلَاكِهِ الْمُتَّقُونَ الْأَخْيَارُ وَ يَتَّفِقُ لِمُرِيدِي الْحَجِّ مِنَ الْآفَاقِ مَا يُؤَمِّلُونَهُ مِنْهُ عَلَى تَوْفِيرٍ عَلَيْهِ مِنْهُمْ وَ اتِّفَاقٍ وَ لَنَا فِي تَيْسِيرِ حَجِّهِمْ عَلَى الِاخْتِيَارِ مِنْهُمْ وَ الْوِفَاقِ شَأْنٌ يَظْهَرُ عَلَى نِظَامٍ وَ اتِّسَاقٍ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ مِنْكُمْ بِمَا يَقْرُبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنَا وَ يَتَجَنَّبُ مَا يُدْنِيهِ مِنْ كَرَاهَتِنَا وَ سَخَطِنَا فَإِنَّ أَمْرَنَا بَغْتَةٌ فُجَاءَةٌ حِينَ لَا تَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ وَ لَا يُنْجِيهِ مِنْ عِقَابِنَا نَدَمٌ عَلَى حَوْبَةٍ وَ اللَّهُ يُلْهِمُكُمُ الرُّشْدَ وَ يَلْطُفُ لَكُمْ فِي التَّوْفِيقِ بِرَحْمَتِهِ نُسْخَةُ التَّوْقِيعِ بِالْيَدِ الْعُلْيَا عَلَى صَاحِبِهَا السَّلَامُ هَذَا كِتَابُنَا إِلَيْكَ أَيُّهَا الْأَخُ الْوَلِيُّ وَ الْمُخْلِصُ فِي وُدِّنَا الصَّفِيُّ وَ النَّاصِرُ لَنَا الْوَفِيُّ حَرَسَكَ اللَّهُ بِعَيْنِهِ الَّتِي لَا تَنَامُ فَاحْتَفِظْ بِهِ وَ لَا تُظْهِرْ عَلَى خَطِّنَا الَّذِي سَطَرْنَاهُ بِمَا لَهُ ضَمَّنَّاهُ أَحَداً وَ أَدِّ مَا فِيهِ إِلَى مَنْ تَسْكُنُ إِلَيْهِ وَ أَوْصِ جَمَاعَتَهُمْ بِالْعَمَلِ عَلَيْهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ‏

اين نامه‏اى است به برادر با ايمان و دوست رشيد أبو عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان:

شيخ مفيد- أدام اللَّه اعزازه- كه از جمله پيمانهايى است كه به وديعت نهاده شده و از بندگان خدا اخذ گرديده است.

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، سلام بر تو اى دوست مخلص در دين كه در اعتقاد به ما با علم و يقين امتياز دارى. ما شكر وجود تو را به پيشگاه خداوندى كه جز او خدائى نيست برده و از ذات بى‏زوالش مسألت مى‏نمائيم كه رحمت پياپى خود را بر آقا و مولى و پيغمبر ما محمّد و اولاد طاهرين او فرو فرستد، و به تو- كه پروردگار توفيقات را براى‏ يارى حقّ مستدام بدارد و پاداش تو را با سخنانى كه از جانب ما مى‏گوئى با صداقت افزون گرداند- اعلام مى‏دارم كه: به ما اجازه داده شده كه تو را به شرافت مكاتبه مفتخر سازيم و موظّف بداريم كه آنچه به تو مى‏نويسيم به دوستان ما كه نزد تو مى‏باشند برسانى.

خداوند تمامى ايشان را به طاعت خود عزيز بدارد و با حفظ و عنايات خود مشكلات آنان را برطرف فرمايد. خداوند تو را به امداد خود بر دشمنانش كه از دين او بيرون رفته‏اند، پيروز گرداند و در رسانيدن به كسانى كه اطمينان به آنان دارى به طرزى كه إن شاء اللَّه مى‏نويسم عمل كن.

هر چند ما در جايى منزل كرده‏ايم، كه از محلّ سكونت ستمگران دور است و اين هم بعلّتى است كه خداوند صلاح ما و شيعيان با ايمان ما را تا زمانى كه دولت دنيا از آن فاسقان مى‏باشد در اين ديده است، ولى در عين حال از اخبار و اوضاع شما كاملا آگاهيم و چيزى از آن بر ما پوشيده نمى‏ماند.

ما از لغزشهائى كه از برخى شيعيان سر مى‏زند از وقتى كه بسيارى از آنان ميل به‏ بعضى از كارهاى ناشايسته‏اى نموده‏اند كه نيكان گذشته از آنان احتراز مى‏نمودند و پيمانى كه از آنان براى توجّه به خداوند و دورى از زشتى‏ها گرفته شده و آن را پشت سر انداخته‏اند اطّلاع داريم، گويا آنان نمى‏دانند كه ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى‏كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده‏ايم، و اگر جز اين بود از هر سو گرفتارى به شما رو مى‏آورد و دشمنانتان، شما را از ميان مى‏بردند، تقوا پيشه سازيد و به ما اعتماد كنيد و چاره اين فتنه و امتحان را كه به شما رو آورده است از ما بخواهيد امتحانى كه هر كس مرگش رسيده باشد، در آن نابود مى‏گردد و آن كس كه به آرزوى خود رسيده باشد از ورطه آن به سلامت مى‏رود. آن فتنه و امتحان علامت حركت ما و امتياز شما در برابر اطاعت و نافرمانى ما است، خداوند هم نور خود را كامل مى‏گرداند هر چند مشركان نخواهند. با تقيّه خود را از دشمنان نگاهداريد و از افروختن آتش جاهليّت پرهيز كنيد. كسانى كه در اين فتنه بجاهاى پنهان؛ پناه نبرده و در سرزنش آن، راه پسنديده گرفته‏اند.

چون ماه جمادى الاولى سال جارى فرا رسيد، شما بايد از آنچه در آن ماه روى مى‏دهد، عبرت بگيريد، و از آنچه بعد از آن واقع مى‏شود، از خواب غفلت بيدار شويد.

عنقريب علامت آشكارى از آسمان براى شما پديد مى‏آيد و نظير آن در زمين نيز ظاهر مى‏گردد كه مردم را اندوهگين مى‏كند و بوحشت مى‏اندازد. آنگاه مردمى كه از اسلام خارج شده‏اند بر عراق مسلّط مى‏گردند و به واسطه سوء اعمال آنان أهل عراق دچار ضيق معيشت مى‏شوند، سپس اين رنج و زحمت با مرگ يكى از اشرار از ميان مى‏رود؛ و از مردن او پرهيزگاران خير انديش خشنود مى‏گردند، و مردمى كه از اطراف عالم آرزوى حجّ بيت اللَّه دارند، به آرزوى خود مى‏رسند و به حجّ مى‏روند.

هر مردى از شما بايد به آنچه كه بوسيله دوستى ما به آن تقرّب مى‏جست عمل كند. و از آنچه مقام او را پست مى‏گرداند و خوش آيند ما نيست اجتناب نمايد زيرا خداوند بطور ناگهانى انسان را برانگيخته مى‏كند؛ آنهم در وقتى كه توبه سودى بحال او ندارد و پشيمانى او را از كيفر ما نجات نمى‏دهد، خداوند تو را به رشد و كمال الهام بخشد و با لطف خود به رحمت واسعه‏اش توفيق دهد!.

نسخه توقيع به دست خطّ مباركش كه بر آن سلام باد!: اين نامه‏اى است از ما به تو؛ اى برادر و اى ولىّ، و اى مخلص در محبّت ما، و اى پاك و ياور وفادار- خداوند با ديده‏اى كه خواب ندارد تو را حراست فرمايد- پس آن را خوب نگاهدار، و بر خطّى كه مرقوم داشتيم بدان چه تعهّد نموديم اظهار مدار و نشان كسى مده، و مفاد آن را به كسى رسان كه نزد او آرام مى‏گيرى، و جماعت ايشان را سفارش كن كه به خواست خدا بدان عمل كنند، و صلوات خدا بر محمّد و آل پاكش باد.

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ الْمُرَابِطِ فِي سَبِيلِهِ إِلَى مُلْهَمِ الْحَقِّ وَ دَلِيلِهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّاصِرُ لِلْحَقِّ الدَّاعِي إِلَيْهِ بِكَلِمَةِ الصِّدْقِ فَإِنَّا نَحْمَدُ اللَّهَ إِلَيْكَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِلَهُنَا وَ إِلَهُ آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ وَ نَسْأَلُهُ الصَّلَاةَ عَلَى سَيِّدِنَا وَ مَوْلَانَا مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّاهِرِينَ وَ بَعْدُ فَقَدْ كُنَّا نَظَرْنَا مُنَاجَاتَكَ عَصَمَكَ اللَّهُ بِالسَّبَبِ الَّذِي وَهَبَهُ اللَّهُ لَكَ مِنْ أَوْلِيَائِهِ وَ حَرَسَكَ بِهِ مِنْ كَيْدِ أَعْدَائِهِ وَ شَفَّعَنَا ذَلِكَ الْآنَ مِنْ مُسْتَقَرٍّ لَنَا يُنْصَبُ فِي شِمْرَاخٍ مِنْ بَهْمَاءَ صِرْنَا إِلَيْهِ آنِفاً مِنْ غَمَالِيلَ أَلْجَأَنَا إِلَيْهِ السَّبَارِيتُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ يُوشِكُ أَنْ يَكُونَ هُبُوطُنَا إِلَى صَحْصَحٍ مِنْ غَيْرِ بُعْدٍ مِنَ الدَّهْرِ وَ لَا تَطَاوُلٍ مِنَ الزَّمَانِ وَ يَأْتِيكَ نَبَأٌ مِنَّا يَتَجَدَّدُ لَنَا مِنْ حَالٍ فَتَعْرِفُ بِذَلِكَ مَا نَعْتَمِدُهُ مِنَ الزُّلْفَةِ إِلَيْنَا بِالْأَعْمَالِ وَ اللَّهُ مُوَفِّقُكَ لِذَلِكَ بِرَحْمَتِهِ فَلْتَكُنْ حَرَسَكَ اللَّهُ بِعَيْنِهِ الَّتِي لَا تَنَامُ أَنْ تُقَابِلَ لِذَلِكَ فِتْنَةً تُبْسَلُ نُفُوسُ قَوْمٍ حَرَثَتْ بَاطِلًا لِاسْتِرْهَابِ الْمُبْطِلِينَ يَبْتَهِجُ لِدَمَارِهَا الْمُؤْمِنُونَ وَ يَحْزَنُ لِذَلِكَ الْمُجْرِمُونَ وَ آيَةُ حَرَكَتِنَا مِنْ هَذِهِ اللُّوثَةِ حَادِثَةٌ بِالْحَرَمِ الْمُعَظَّمِ مِنْ رِجْسِ مُنَافِقٍ مُذَمَّمٍ مُسْتَحِلٍّ لِلدَّمِ الْمُحَرَّمِ يَعْمِدُ بِكَيْدِهِ أَهْلَ الْإِيمَانِ وَ لَا يَبْلُغُ بِذَلِكَ غَرَضَهُ مِنَ الظُّلْمِ وَ الْعُدْوَانِ لِأَنَّنَا مِنْ وَرَاءِ حِفْظِهِمْ بِالدُّعَاءِ الَّذِي لَا يُحْجَبُ عَنْ مَلِكِ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ فَلْتَطْمَئِنَّ بِذَلِكَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا الْقُلُوبُ- وَ لْيَتَّقُوا بِالْكِفَايَةِ مِنْهُ وَ إِنْ رَاعَتْهُمْ بِهِمُ الْخُطُوبُ وَ الْعَاقِبَةُ بِجَمِيلِ صُنْعِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ تَكُونُ حَمِيدَةً لَهُمْ مَا اجْتَنَبُوا الْمَنْهِيَّ عَنْهُ مِنَ الذُّنُوبِ وَ نَحْنُ نَعْهَدُ إِلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ الْمُخْلِصُ الْمُجَاهِدُ فِينَا الظَّالِمِينَ أَيَّدَكَ اللَّهُ بِنَصْرِهِ الَّذِي أَيَّدَ بِهِ السَّلَفَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا الصَّالِحِينَ أَنَّهُ مَنِ اتَّقَى رَبَّهُ مِنْ إِخْوَانِكَ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجَ مِمَّا عَلَيْهِ إِلَى مُسْتَحِقِّيهِ كَانَ آمِناً مِنَ الْفِتْنَةِ الْمُبْطِلَةِ وَ مِحَنِهَا الْمُظْلِمَةِ الْمُضِلَّةِ وَ مَنْ بَخِلَ مِنْهُمْ بِمَا أَعَارَهُ اللَّهُ مِنْ نِعْمَتِهِ عَلَى مَنْ أَمَرَهُ بِصِلَتِهِ فَإِنَّهُ يَكُونُ خَاسِراً بِذَلِكَ لِأُولَاهُ وَ آخِرَتِهِ وَ لَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا وَفَّقَهُمْ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ عَلَى اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِي الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقَائِنَا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعَادَةُ بِمُشَاهَدَتِنَا عَلَى حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَ صِدْقِهَا مِنْهُمْ بِنَا فَمَا يَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ وَ صَلَاتُهُ عَلَى سَيِّدِنَا الْبَشِيرِ النَّذِيرِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ وَ كَتَبَ فِي غُرَّةِ شَوَّالٍ مِنْ سَنَةِ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ وَ أَرْبَعِمِائَةٍ نُسْخَةَ التَّوْقِيعِ بِالْيَدِ الْعُلْيَا صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَى صَاحِبِهَا هَذَا كِتَابُنَا إِلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ الْمُلْهَمُ لِلْحَقِّ الْعَلِيِّ بِإِمْلَائِنَا وَ خَطِّ ثِقَتِنَا فَأَخْفِهِ عَنْ كُلِّ أَحَدٍ وَ اطْوِهِ وَ اجْعَلْ لَهُ نُسْخَةً تُطْلِعُ عَلَيْهَا مَنْ تَسْكُنُ إِلَى أَمَانَتِهِ مِنْ أَوْلِيَائِنَا شَمِلَهُمُ اللَّهُ بِبَرَكَتِنَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلَاةُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين‏

وَ لَا تَطَاوُلٍ مِنَ الزَّمَانِ وَ يَأْتِيكَ نَبَأٌ مِنَّا يَتَجَدَّدُ لَنَا مِنْ حَالٍ فَتَعْرِفُ بِذَلِكَ مَا نَعْتَمِدُهُ مِنَ الزُّلْفَةِ إِلَيْنَا بِالْأَعْمَالِ وَ اللَّهُ مُوَفِّقُكَ لِذَلِكَ بِرَحْمَتِهِ فَلْتَكُنْ حَرَسَكَ اللَّهُ بِعَيْنِهِ الَّتِي لَا تَنَامُ أَنْ تُقَابِلَ لِذَلِكَ فِتْنَةً تُبْسَلُ نُفُوسُ قَوْمٍ حَرَثَتْ بَاطِلًا لِاسْتِرْهَابِ الْمُبْطِلِينَ يَبْتَهِجُ لِدَمَارِهَا الْمُؤْمِنُونَ وَ يَحْزَنُ لِذَلِكَ الْمُجْرِمُونَ وَ آيَةُ حَرَكَتِنَا مِنْ هَذِهِ اللُّوثَةِ حَادِثَةٌ بِالْحَرَمِ الْمُعَظَّمِ مِنْ رِجْسِ مُنَافِقٍ مُذَمَّمٍ مُسْتَحِلٍّ لِلدَّمِ الْمُحَرَّمِ يَعْمِدُ بِكَيْدِهِ أَهْلَ الْإِيمَانِ وَ لَا يَبْلُغُ بِذَلِكَ غَرَضَهُ مِنَ الظُّلْمِ وَ الْعُدْوَانِ لِأَنَّنَا مِنْ وَرَاءِ حِفْظِهِمْ بِالدُّعَاءِ الَّذِي لَا يُحْجَبُ عَنْ مَلِكِ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ فَلْتَطْمَئِنَّ بِذَلِكَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا الْقُلُوبُ- وَ لْيَتَّقُوا بِالْكِفَايَةِ مِنْهُ وَ إِنْ رَاعَتْهُمْ بِهِمُ الْخُطُوبُ وَ الْعَاقِبَةُ بِجَمِيلِ صُنْعِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ تَكُونُ حَمِيدَةً لَهُمْ مَا اجْتَنَبُوا الْمَنْهِيَّ عَنْهُ مِنَ الذُّنُوبِ وَ نَحْنُ نَعْهَدُ إِلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ الْمُخْلِصُ الْمُجَاهِدُ فِينَا الظَّالِمِينَ أَيَّدَكَ اللَّهُ بِنَصْرِهِ الَّذِي أَيَّدَ بِهِ السَّلَفَ مِنْ أَوْلِيَائِنَا الصَّالِحِينَ أَنَّهُ مَنِ اتَّقَى رَبَّهُ مِنْ إِخْوَانِكَ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجَ مِمَّا عَلَيْهِ إِلَى مُسْتَحِقِّيهِ كَانَ آمِناً مِنَ الْفِتْنَةِ الْمُبْطِلَةِ وَ مِحَنِهَا الْمُظْلِمَةِ الْمُضِلَّةِ وَ مَنْ بَخِلَ مِنْهُمْ بِمَا أَعَارَهُ اللَّهُ مِنْ نِعْمَتِهِ عَلَى مَنْ أَمَرَهُ بِصِلَتِهِ فَإِنَّهُ يَكُونُ خَاسِراً بِذَلِكَ لِأُولَاهُ وَ آخِرَتِهِ وَ لَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا وَفَّقَهُمْ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ عَلَى اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِي الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقَائِنَا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعَادَةُ بِمُشَاهَدَتِنَا عَلَى حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَ صِدْقِهَا مِنْهُمْ بِنَا فَمَا يَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ وَ صَلَاتُهُ عَلَى سَيِّدِنَا الْبَشِيرِ النَّذِيرِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ

و نامه ديگرى از جانب آن حضرت عليه السّلام در تاريخ پنجشنبه بيست و سوم ذو الحجّه سنه چهار صد و دوازده به او رسيد، و من آن را از عبد اللَّه- رابط در راه او- به الهام‏شده حقّ و دليل او؛ استنساخ كردم.

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، سلام خدا بر تو باد! اى يارى‏كننده حقّ، اى خواننده به سوى او با كلمه صدق و راستى، پس ما با تو حمد و ثناى خدايى را گوييم كه جز او معبودى نيست، او پروردگار ما و پدران نخستين ما است، و از تو درخواست صلوات بر پيامبر و آقا و مولايمان محمّد خاتم الأنبياء و بر أهل بيت پاك و طاهرش را مى‏كنيم.

و بعد؛ ما نظر به مناجات تو نموديم- خدا بدان سببى كه به اولياى خود بخشيده تو را حفظ فرمايد و از كيد دشمنانش حراست نمايد، و حاجات ما را در مكانى كه در قلّه كوه بر ايمان برپا شده برآورد- از ناحيه‏اى ناشناس با گذر از جنگلى انبوه بزودى نزد تو آئيم، پناه به آن صحرايى برديم كه عارى از ايمان بود، و نزديك بود فرود ما به زمينى هموار بدون بعد دهر و روزگار و تطاول زمان واقع شود و بزودى خبرى از ما بتو خواهد رسيد كه اوضاع را بر ايمان تجديد مى‏كند كه بوسيله آن مى‏توانى بفهمى راه تقرّب به ما با اعمال و كردار چيست، و خداوند با رحمت خود تو را موفّق بدارد، پس اين گونه باش- خداوند با ديده‏اى كه خواب ندارد تو را حراست فرمايد- و خود را براى رويارويى با آن آماده كن، كه در آن جا جماعتى هلاك شد كه كشت باطل نمودند براى ترساندن أهل باطل، و به جهت نابودى ايشان دل أهل ايمان شاد گشت، و مجرمان بدين جهت محزون و ناراحت شدند. و نشانه حركت و انتقال ما از اين شرّ حادثه‏اى است در حرم معظّم از رجس و پليدى فردى منافق و مذموم، كه خون را به ناحق مى‏ريزد و به عمد كيد با أهل ايمان مى‏نمايد و به جهت ظلم و عدوانى كه اينان مى‏رساند به هدف خود نائل نمى‏شود، زيرا ما در اطراف با دعايى كه از پادشاه زمين و آسمان پوشيده نيست ايشان را حفظ مى‏كنيم، و بهمين خاطر دلهاى اولياى ما آرام گرفت، و بايد با كفايت به ما اعتماد كنند، هر چند اين فاجعه دردناك ايشان را به وحشت انداخت، و عاقبت با زيبايى صنع خداوند سبحان براى ايشان پسنديده خواهد بود بشرط آنكه از گناهان ممنوع و نهى شده اجتناب ورزند.

و ما با تو اى دوست مخلص كه در راه ما با ظالمان مجاهده مى‏كنى عهد مى‏بنديم، و اميدوارم خداوند تو را همان گونه كه گذشتگان از اولياى صالح ما را يارى كرد تو را با نصرت خود تأييد فرمايد، زيرا هر كه براى خداوند رعايت حال برادران دينى خود را بنمايد، و حقوق الهى را به مستحقّانش پرداخت نمايد، چنين فردى از فتنه و گرفتارى آينده و رنج و زحمت تاريك و مشرف آن در امان خواهد بود، و هر كدامشان نسبت به نعماى الهى- كه عاريت او است- بخل ورزد؛ همانها كه امر به صله آنها نموده، يك چنين فردى در دنيا و آخرت قرين خسران و زيان خواهد بود، و چنانچه شيعيان ما- خدا به طاعت خود موفّقشان بدارد- قلباً در وفاى به عهدشان اجتماع مى‏شدند نه تنها سعادت لقاى ما از ايشان به تأخير نمى‏افتاد، كه سعادت مشاهده ما با شتاب بديشان مى‏رسيد و اينها همه در پرتو شناخت كامل ما و صداقت محض نسبت بما مى‏باشد، بنا بر اين هيچ چيز ما را از ايشان محبوس نمى‏دارد جز اخبارى كه از ايشان بما مى‏رسد و ما را مكروه و ناراحت مى‏سازد و از ايشان انتظار نداريم، و تنها از خدا بايد يارى خواست و او براى ما كافى و نيكو كارگزار و پشتيبانى است، و صلوات و سلام خداوند بر آقا و سرورمان؛ بشير و نذير؛ محمّد و آل پاكش باد!.

وَ كَتَبَ فِي غُرَّةِ شَوَّالٍ مِنْ سَنَةِ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ وَ أَرْبَعِمِائَةٍ نُسْخَةَ التَّوْقِيعِ بِالْيَدِ الْعُلْيَا صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَى صَاحِبِهَا هَذَا كِتَابُنَا إِلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ الْمُلْهَمُ لِلْحَقِّ الْعَلِيِّ بِإِمْلَائِنَا وَ خَطِّ ثِقَتِنَا فَأَخْفِهِ عَنْ كُلِّ أَحَدٍ وَ اطْوِهِ وَ اجْعَلْ لَهُ نُسْخَةً تُطْلِعُ عَلَيْهَا مَنْ تَسْكُنُ إِلَى أَمَانَتِهِ مِنْ أَوْلِيَائِنَا شَمِلَهُمُ اللَّهُ بِبَرَكَتِنَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلَاةُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ وَ آلِهِ الطَّاهِرِين‏

و در حلول ماه شوّال در سال چهار صد و دوازده [هجرى‏] اين نامه كتابت شد:

نسخه توقيع به دست مبارك آن حضرت عليه السّلام: اين نامه ما به جانب تو است، اى دوست الهام‏شده حقّ تعالى، و به املاء و خطّ فرد ثقه و مطمئن ما مى‏باشد، پس آن را از همه مخفى دار، و آن را تا كن و يك نسخه از آن تهيّه كن تا آن را به ديد يكى از اولياى ما- خداوند همه‏اشان را مشمول بركت و دعاى ما فرمايد- كه از امانتدارى او مطمئنّى به خواست خدا برسان.

و الحمد للَّه، و درود بر سرورمان محمّد و آل پاكش باد!.

مرحوم علامه مجلسی حکایتی را از مرحوم قاضی نورالله شوشتری از کتاب مجالس المومنین نقل میکند که در صورت صحت و درستی این نقل حاصل توقیعات پیام های وارده برشیخ مفید; به پنج مورد میرسد:

... انه وجد هذه الابیات بخط صاحب الامر4 مکتوباً علی قبر الشیخ المفید رحمه الله:

لا صوَّت الناعی بفقدک انّه



یوم علی ال الرسول عظیم

ان کنت غیّبت فی جدث الثری



فالعدل و التوحید فیک مقیم

و القائم المهدی یفرح کلِّما



تُلیت علیک من الدورس علوم.[344]

نظارت امام زمان بر فتوا

مرحوم تنکابلی نقل کرده است که عربی روستایی، به حضور شیخ مفید; رسید و پرسید: زن حامله‌ای از دنیا رفته است. و بچه در شکم دارد، تکلیف چیست؟

شیخ مفید فرمود: زن را با همان حال دفن کنید.

آن مرد عرب برگشت که به گفته شیخ عمل کند. در این هنگام دید عربی سوار بر اسب می‌تازد. وقتی نزدیک شد، خطاب به آن عرب روستایی فرمود:

نظر شیخ مفید این است که شکم ان زن حامله را بشکافید[345] و کودک را نجات دهید و بعد از آن، زن را دفن کنید.

آن عرب به روستا رفت و دستور دوم را اجراء کرد و پس ار مدتی جریان به گوش شیخ مفید; رسید، شیخ با خود فکر کرد که:

من کسی را نفرستاده بودم، و کسی هم از فتوای من خبر نداشت، پس آن شخص حضرت صاحب الزمان4 بوده است که از اشتباه من جلوگیری کرد. پس بهتر است دیگر فتوا ندهم.

به همین دلیل درب خانه را بست و هیچ استفتاء و سوالی را جواب نداد.

در این حال، نامه‌ای از طرف حضرت مهدی4 رسید که:

ایه الشیخ المفید! منک الفتوی و منا التسدیدَ

بر شماست که فتوا بدهید و برماست که «در لحظه اشتباه» تذکر دهیم.[346]

مراجع بزرگ تقلید از آنجائیکه منصب بلند و والای نیابت عامه حضرت ولی عصر4 را همچون مدالی پر افتخار به همراه خود دارند. نسبت به خدمت مردم و راهنمائی و ارشاد آنان ایفای نقش رهبری و هدایت شیعیان و در دست رس بودن مردم مسئولیت سنگین دارند که وجود مقدس امام زمان ارواحنا فدا در توقیعی توسط شیخ محمد کوفی شوشتری به حضرت آیه الله العظمی سیدابوالحسن اصفهانی; این مهم را بدین شرح گوش زد می‌شوند:

ارخص نفسک واجعل مجلسک فی الدّهلیز واقض حوائج الناس نحن ننصرک[347]

خودت را در دسترس همگان قرار بده و محل جلوس خود را در ورودی منزل خویش قرار بده- تا مردم بتوانند به آسانی به حضورت برسند- و حاجت های مردم را برآور، ما تورا یاری خواهیم کرد.

امام عصر4 با تعابیری کوتاه و ظریف مطالبی را بیان می‌فرمایند که اولاً صدورش حاکی از جایگاه بزرگ سید ابوالحسن اصفهانی نزد امام7 دارد و ثانیاً تذکراتی می‌فرمایند که مرجع تقلید به عنوان نائب عام باید در خدمت مردم و برای رفع حاجات و نیاز مردم تلاش کند و مردم دست رسی آسان و بدون هیچ مانعی به مرجع تقلید شان داشته باشند.

شايان ذكر است زماني كه اين شخصيت بزرگ زعامت حوزه علميه نجف اشرف را به عهده داشت، حكومت سفاك شاهنشاهي، شرط معمم شدن طلبه‌ها را اجتهاد قرار داد. سيد ابوالحسن براي حفظ لباس و جلوگيري از تضعيف روحانيت، به بسياري اجازه اجتهاد مي‌داد، تا اين كه عده‌اي به سبب اين كار، به سيد اعتراض كردند. وي در پاسخ گفت: من مأمور هستم. برخي نگران شدند. گويي خيال كرده بودند او از ناحيه حكومت مأمور است.سيد ابوالحسن مجبور شد اسرار را فاش سازد، صندوقچه‌اي آورد و نامه‌اي از ميان آن صندوقچه بيرون كشيد كه از سوي حضرت حجت‌ابن الحسن4 مرقوم شده بود.[348]


فصل دوم:
اهل سنت و توقيعات


 

توقیعات در کتب عامه و رویکرد آنان

آنچه مسلم است اعتقاد به آمدن مهدی از باورهای مشترک فریقین است با اندک اختلافی که میان بعضی از علماء طرفین وجود دارد.

شایان ذکر است که مهدویت برگرفته شده از روایات نبوی و اهل بیت که از باورهای عمیق شیعه است مورد پذیرش گروه متعصب اهل سنت نبوده و نخواهد بود از اینروی هر آنچه این باور را تثبیت و تقویت نماید مورد انکار آنان خواهد گرفت.

از جمله مسائلی که ولادت وجود حضرت مهدی حجه بن الحسن را روشن و آشکار می‌کند وجود توقیعات و نامه های ارسالی از ناحیه مقدسه است. بنابراین بعضی از عامه در برابر این گونه روایات و مکاتبات دو دسته شده اند:

عده‌ای از آنها موضع سکوت گرفته و هیچ اظهار و نظر و رأی از خود نسبت به این پدید نداده‌ند.

در مقابل كساني که اساس وجود و ولادت حضرت را منکرند و در راستای همان مهدی انکاری، توقیعات و نامه‌ها را نپذیرفته و موضع گیری های نموده که به بعضي از آراء آنها اشاره می‌کنم.

بعضي از سلفيان ادعا مي‌كنند: حدیث «من مات و لم یعرف. امام زمانه مات میته الجاهلیه»[349] با این لفظ خاص وجود ندارد و امامان شیعه برعدم تصریح وذکر اسامی ائمه خودشان در جوامع روائی اعتراف دارند و برای اثبات مدعای خود به کلام مرحوم خوئی (ره) مبنی بر عدم تصریح اسامی ائمه یکی پس از دیگری که به جهت مصلحت و شرائط خاص خود بوده استناد می‌کند و نیز دلیل این فرضیه وجود فرقه‌ها مختلف در جامعه شیعه بعد از امام صادق می‌داند آنگاه می‌گوید:

کیف تعرفه وقد لعنت کتب الشیعه من یجتری علی معرفة اسمه؟

فقد قالوا « ولا یحل لکم تسمیته. و کذلک ملعون ملعون من سمانی فی محفل من الناس.

کیف نعرفه ولم تصح فیه الاسانید... من هم سفرا المهدی و کیف نستطیع ان نصدقهم فیما عندهم من تواقیع یزعمون انها توقیع المهدی؟[350]

این نویسنده وهابي در خلال نفی روایت متواتر بین فريقین مدعی غیر مستند بودن روایات باب مهدویت می‌شود و از این گذر از توقیعات و نامه های حضرت که از طریق سفرا. نقل شده تعبیر به ظن و گمان می‌برد و صحت آنها را قبول نمی کند.

 

ناصر قفاری از نویسندگان متعصب وهابی معاصر در نقد و ارزیابی غیر علمی و غیر منصفانه آرا. امام خمینی(ره) بویژه نقدفرضیه ولایت فقیه که یکی از مستندات آن توقیع شریف و مشهور « اما الحوادث...» است این چنین می‌گوید:

«.... و قد استطاعوا ان یاخذوا «مرسوماً امامیاً» و توقیعاً من الغائب- علی حدزعهم- یسمع لشيوخهم ان یتولوا بعض الصلاحیات الخاصه به، لا کل الصلاحیات و هذا التوقیع یقول. « اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا».

وواضح ن خلال هذا «النص» انه یامرهم بالرجوع فی معرفه احکام الحوادث الواقعه و الجدیده الی شیوخهم و لذلک استقر الرای عند الشیعه علی ان ولایه فقهائهم خاصه بمسائل الافتاء و امثالها، کماینص علیه «توقیح المنتظر»... اما الولایه العامه التی تشمل السیاسه و اقامه الدوله. فهی من خصائص الغائب و هی موقوفه حتی يرجع من غیبته[351]

در نقد شبهه از جانب قفاری دو مطلب به ذهن خطور می‌کند.

مطلب اول او صدور توقیعات را نمی پذیرد و اساساً منکر وجود مهدی4 است و این مطلب از عبارت «علی حدزعمهم» که نشانگر عدم پذیرش توقیع است فهمیده می‌شود.

مطلب دوم: مقصود اصلی قفاري از طرح مسئله غیر مستند دانستن فرضیه ولایت فقیه است بنابر این از منظر توقیع شریف ولایت فقها، را برمسائل جدید و فتاوای محدثه می‌داند و اساساً برداشت فقها، بویژه امام خمینی از توقیع شریف جهت اداره حکومت اسلامی را نمی پذیرد.[352] که البته جواب این گونه شبهات را علما و فهیم و آگاه به طرق مختلف داده‌اند.

برخی از نویسندگان معاصر که غالباً از ناحیه دشمنان اسلام حمایت می‌شوند با نشر اکاذیب و دروغ پردازی که همواره حیات و دوام خودرا در ان می‌بینند باورهای شیعه را به باد تمسخر وبهتان می‌بندند.

يكي از سلفيون اینگونه مدعی می‌شود:

«... ان المجوس تدعی ان لهم منتظراً حیاً باقیاً مهدیاً من ولد «یستاشف بی بهراسف». فاهتدوالها فادعوا ان للحسن العسکری و لدا خبأه فی سر ادیب و ارادوابذلک الاحتیال علی عوام الشیعه المغفلین للاستمرار فی جبایه اموال الیهم لایصالها الیه و یکتبون رسائل یستفتون فیها عن مسائل علمیه و دینیه اشکلت علیهم و تسمی هذه «الغیبه الصغری»، ثم فکروا فی اخراج توقیع باسم صاحب الزمان- حتی لایفتضحوا.[353]

مطالب آن قدر سست و بی اساس است که ارزش پرداختن به آن را ندارد اما از ان جهت در نرم افزار مکتبه الشامله اهل سنت امده و پرداختن به مطالب موهن و بی اساس از منظر کارگردانان این اثر قابل توجه بود.

در کتاب «جاء دور المجوس» به مبانی تفکر امام خمینی; در تشکیل حکومت اسلامی می‌پردازد و می‌گوید یکی از مستندات امام خمینی; توقیعات صادره از ناحیه امام خیالیشان است و بمناسب نقل قولی از آلوسی می‌آورد:

« الرقاع المزوره التی لايشک عاقل انها افترا علی الله تعالی و لایصدق بها الامن اعمی الله بصره و بصیرته و العجب من الرافضه انهم سموا صاحب الرقاع بالصدوق... و لایخفی علیک ان هذا من قبیل تسمیه الشئ بضده... و هو و ان کان يظهر الاسلام غیر انه کافر فی نفس الامر و کان یزعم انه يکتب مساله فی رقعه فیضعها فی ثقب شجره لیلاً فیکتب الجواب علیها صاحب الزمان.و هذه الرقاع عند الرافضه من اقوی دلائلهم و اوثق حججم فتبا لقوم اثبتوا احکام دینهم بمثل هذه الترهات و استنبطوا الحلال و الحرام فی نظائر هذه الخزعبلات.[354]

نویسنده کتاب، اساس وصایت امیرالمومنین7 از جانب پیغمبر اکرم6 را منکر می‌شود و این باور شیعی که هر امامی موظف است امام بعد از خودش را معرفی نماید را با استناد به برخی نقل های تاریخی از قبیل اینکه امام عسکری فرزندی نداشت و وصی را برای خودش تعیین نکرده است.

شاهد این مدعی را تقسیم اموال امام عسکری بین مادر و برادرش میداند که در صورت فرزند‌دار بودن امام تقسیم اموال بدین وجه جایز نبود.

لکن تشیع وجودحجت خدا را برای استقرار و دوام هستی لازم می‌دانند و به امامت امام دوازدهم معتقدند در حالیکه هیچ خبر و اثری از رسول الله بر ولادت این مولود وجود ندارد.

سپس نقل قولی از ابن تيمیه برای اثبات ادعای خود می‌آورد

«علماء الشیعه المتقدمون لیس فیهم من نقل هذا النص و لاذکر. فی کتاب و لا احتج به فی خطاب،و اخبارهم مشهوره متواتره نعلم ان هذا من اختلاق المتأخرين، و انما اختُلق هذا لما مات الحسن بن علي العسكري و قيل ان ابنه محمداً غائب فحینئذٍ ظهر هذا النص بعد موت النبی6 باکثر من مأتین و خمسین سنه»[355]

در قسمتی دیگر از کتاب مذکور اینگونه می‌نویسد:

و من الطریف انهم يعرضون عن القرآن و السنه و يعتمدون فی دینهم و تشریعهم علی نصوص اسموها الرقاع، او التواقیع الامام، و هی عباره عن اوراق تأتی من الامام المهدی، تامرهم و تنهاهم، و تجیب عن تساؤلاتهم و استفساراتهم، و یجعلوئها حجة علی الخلق

با این بیان صدور و وجود توقیعات را در تقابل و تعارض با کتاب و سنت می‌داند و در بخش های دیگر پیدایش سفارت و بابیت را جهت جلب کمک های مردمی دانسته و توقیع معروف «اما الحوادث الواقعه» را نیز زیر سوال برده و آنرا مستمسکی برای علماء و مراجع شیعه می‌داند که اموال خمس و زكات مردم را بين خودشان تقسیم کنند.[356]

در بسياري از اين موضع گيري‌ها نوك پيكان به طرف مرجعيت شيعه است همان جايگاهي كه براي اسكتبار جهاني و وهابيت خطرناك است و از طرفي حفظ شوكت اين مقام منيع براي ما شيعيان بسيار مهم و حياتي است.

یکی دیگر از نویسندگان معاصر پیدایش باور داشت مهدویت دربین قلیلی از شیعیان می‌داند و علت پیدایش این باور همان آرزوها شیعیان برای تشکیل حکومت می‌داند سپس مدعی می‌شود این از اختراعات شیعیان است و برای اثبات این ادعا به نقل مصاحبه و سخنرانی وهابي معاصر به نام عثمان الخمیس می‌پردازد که به اصطلاح متعرض ادله شیعیان برای اثبات وجود امام می‌شود آن گاه به دلائل کذب ادعای شیعیان اشاره می‌نماید که در دلیل هفتم ادعای کذب نواب اربعه را مطرح نموده و می‌گوید:

« طیب دعنا نری خط المهدی... ما احد یراه، جاء بعده ولده محمد نرید انه نري خط المهدی، سری {لاتطلع علی خطنا احداً} فی روایه عن المهدی. الحسین بن روح النوبختی الخط السری، السيمری: الخط سری ما یطلع علیه احد. لماذا؟ لانه اذا اطلع علی الخط فانه سیظهر، فالخط سیختلف، خط عثمان بن سعید غیر خط ولده و کذلک غیر خط الحسین بن روح و ایضاً غیر خط السیمری، لانه لايوجد مهدی اصلا، و لذلک کانت الخطوط سریه لایطلع علیها احدا.

اختلافی که در خطوط توقیعات دیده شده را دلیل برعدم وجود حضرت می‌داند و این در حالی است که اخبار و توقیعات رسیده، علت اختلاف خطوط را بیان نموده و در فصل خط آشنا پایان نامه تبین گردید. [357]

سپس نویسنده به دلیل نهم عثمان بن سعید در رد امام مهدی4 اشاره می‌کند:

تاسعاً: اهل البیت فی هذا الوقت کلهم انکروا امر النواب، فعن اسحاق بن یعقوب قال: (سالت محمد بن عثمان العمری... فورد التوقیع بخط مولانا صاحب الزمان6: اما ما سالت عنه ارشدک الله من امر المنکرین لی من اهل بیتنا و بنی عمنا- اذاً کل هولاء منکرین- فاعلم انه لیس بین الله عزوجل و بين احد قرابة، و من انكر فليس مني و سبيله سبيل ابن نوح، واما سبیل عمی جعفر و ولده سبیل اخوة یوسف، و هذا عجیب! یکذب اشراف اهل بیت النبی6 و یصدق محمد بن عثمان العمری و والده عثمان بن سعد العمری سمّان یبیع السمن لایعرف له شان فی دین و لاعلم و لانسب.[358]

بی اساس بودن باور داشت مهدویت را از خلال مخالفت خانواده امام(ع) با نواب اربعه را بیان می‌کند غافل از آنکه اگر این اختلافات خدشه‌ای به حقانیت امام بزند بیش از همه رسالت انبیاء از جمله حضرت یوسف که قرآن به آن تصریح دارد، حضرت نوح، ابراهیم که کلام پروردگار عالم گویای آن است و از همه مهم تر رسالت حضرت ختمی مرتب نيز قابل پذیرش نیست چرا که از ناحیه نزدیک ترین افراد مانند عمویش مورد انکار گشت و العیاذ بالله از این همه بیراهه و کج روی.


فصل سوم:
شرح حال برخي از مدعيان دروغين سفارت و وكالت


 

نيابت و وكالت از طرف امام معصوم داراي جايگاه بلند و منزلت اجتماعي والايي بوده و همواره شيعيان با نگاهي توأم با احترام و ادب به اين نهاد مقدس مي‌نگريستند و با اعتمادي كه به اين مقام داشتند اموال و وجوه شرعي را بي‌دريغ مي‌پرداختند. دسترسي سهل و راحت به احوال امام و تسلط بر وجوه شرعي و عوامل ديگر از قبيل جاه طلبي، عقائد انحرافي و فاسد و اغراض ديگر باعث شد كه بعضي به دروغ و افتراء خود را به حجت خدا و اين كانون مقدس منسوب كنند.

ادعاهاي دروغين وكالت و بابيت از ديرباز مطرح بود كه در تحقيقات انجام گرفته رشد اين پديده مسموم و منحرف در دوران غيبت صغرا و دوران سفارت نواب اربعه به اوج خود رسيد از اين ميان، نيابت محمد بن عثمان در دوره‌اي بحراني و پر فراز و نشيب واقع گشت كه مدعيان دورغين بابيت و سفارت خاصه متعددي پديدار شدند و افرادي مانند احمد بن هلال عبرتاني، اسحاق احمر، محمد بن علي بن بلال، محمد بن نصير نميري، محمد بن موسي شريعي مدعي شدند و از ناحيه مقدسه طرد شدند.

هدف اين دسته از دروغ‎‌پردازان علاوه بر مطامع پليد نفساني و انحراف در حركت هدايت‌گر و انسان ساز مهدوي بوده و هم اكنون نيز در قالب‌ها و اشكال مختلفي و با رنگ و لعاب جديدي هر از چند گاه چهره منفور خود را نمايان مي‌كنند كه شرح برخي از مدعيان نيابت ما را در شناسايي خطر و مسير انحراف كمك خواهد كرد از اين روي به شرح حال مختصر چندين نفر از آن حركت شوم مي‌پردازم.

1. ابو محمد الشريعي:

شيخ طوسي به نقل از هارون كه روايت‌گر قصه است مي‌فرمايد نام او «حسن» و كنيه او «ابو محمد» است و گويا از اصحاب امام هادي7 و سپس امام حسن عسكري7 بوده و بنابر همين نقل او اولين كسي بوده كه مدعي مقامي شد كه نه اهل آن بود و نه خداوند او را بدين مقام منصوب كرده بود به خدا و اهل بيت7 دروغ بست و چيزهايي به آن‌ها نسبت داد كه اهل آن نبودند و حضرات معصومين از او برائت جسته و از او دور بودند از اين روي مكتب شيعه از او برائت جسته و او را لعن كردند.

بنابر نقل شيخ طوسي  از طريق هارون بعد از آن‌كه كلمات كفر آميز و الحادي از او سر زد (كه اين عادت همه مدعيان دروغين است كه ابتدا بر امام دورغ مي‌بندند و وقتي ضعف اين دعاوي روشن شد ترقي مي‌كنند و به الوهيت و نبوت مي‌رسند) و توقيقعي از ناحيه مقدسه صادر شد.[359]

از جمله مواردي كه وي در آن مورد لعن قرار گرفت توقيعي است كه حضرت به حسين بن روح در رد شلمغاني  صادر فرمودند:

«... و اعلمهم انّنا في التوقّي و المحاذرة منه. قال ابن داود و هارون! علي مثل (ماكان) من تقدّمنا لنظرائه. قال الصيمريّ: علي ما كنا عليه ممن تقدّمه من نظرائه و قال ابن ذكا: علي ما كان عليه من تقدّمنا لنظرائه. اتفقوا ـ من الشريعي و النميري و الهلالي و البلالي و غيرهم.[360]

«بدان كه ما خود را از دوستي او دور مي‌كنيم. هارون گفته است جمله آخري اين گونه بود كه آن‌ها را آگاه كن كه ما از او دوري مي‌كنيم و از دوستي او حذر مي‌كنيم. ابن داوود و هارون گفته‌اند كه بعد از آن فقره آمده بود: از او دوري مي‌كنيم مانند امثال او از كساني كه قبلاً از آن‌ها اعلام بيزاري كرده‌ايم.

صيمري به جاي اين فقره به اين صورت روايت مي‌كند: بنابر آن‌چه كه ما قبلا نسبت به امثال او انجام داده‌ايم و نفرينشان كرديم و ابن ذكا اين فقره را به ترتيبي نقل كرده كه شبيه نقل صيمري است.

ادامه توقيع كه مورد اتفاق و اجماع است ]ما او را لعن مي‌كنيم[ و او از جمله شريعّي و نميري و هلالي و بلالي و ديگران است.[361]

2. محمد بن نُصير النُميري الفهري:

فرد ديگري كه به معارضه عليه نائب دوم پرداخت و مقام نيابت و وكالت را براي خود قائل شد محمد بن نصير است كه در زمان امامت امام هادي انحراف و فساد عقيده خود را آشكار كرد. ابتدا براي خود ادعاي نبوت و امام هادي را به عنوان خدا معرفي نمود و پس از شهادت امام حسن عسكري در عصر نائب دوم مدعي نيابت گشت و به مخالفت ايشان پرداخت و در كنار ديگر عقايد غلو آميز و الحادي عقائد غلط ديگر از قبيل اعتقاد به تناسخ، اباحه نكاح محارم و نكاح مردان بود كه از جانب امام هادي7 مورد لعن و نفرين قرار گرفت.

با توجه به سوابق ناپسند و ادعاي دروغين و كفرآميز او و لعن و طرد از جانب امام7 و ابوجعفر عمري سفير دوم، شيعيان نيز تبري و برائت از او جستند كه جهت روشن شدن مطلب به گزارشاتي كه مرحوم شيخ طوسي در كتاب الغيبة مي‌دهد اشاره مي‌كنم.

ابن نوح گفته كه ابونصر هبة الله بن محمد به من خبر داده و گفت: محمد بن نصير نميري از جمله اصحاب ابو محمد حسن بن علي3 بود وقتي كه ابو محمد امام حسن عسكري7 به شهادت رسيد، او مدعي مقام و جايگاه ابوجعفر محمد بن عثمان شد، به اينكه او مصاحب و همنشين امام زمان است و براي او ادعاي سفارت و نيابت شده است. خداوند متعال هم او را به وسيله كفر و الحاد و ناداني كه از او سر زد مفتضح كرد و ابوجعفر محمد بن عثمان هم او را لعن كرده از او بيزاري جست و خود را از او دور كرد. نميري پس از شريعي ادعاي نيابت از حضرت كرد.[362]

بعد از انتشار اخبار كفرآلود نميري محمد بن عثمان موضع مي‌گيرد و ادعاي او را تكذيب مي‌كند و وي را مورد لعن قرار مي‌دهد و او هم جهت دل جويي از سفير دوم به ملاقات ايشان مي‌رود و در پشت درها مي‌ماند و اذن ورود پيدا نمي‌كند كه اين حركت نائب دوم خود بيشتر باعث ايجاد تنفر او مي‌شود.

شيخ طوسي در نقلي ديگر از سعد بن عبدالله اينگونه مي‌نويسد:

محمد بن نصير نميري ادعا مي‌كرد كه پيامبر است و امام هادي او را فرستاده است. او معتقد به تناسخ بود و در مورد امام هادي غلو كرده در خصوص ايشان معتقد به ربوبيت بود. او مواقعه و مجامعت با محارم را مباح و جايز مي‌دانست و معتقد بود كه نكاح مرد با مرد حلال است و در اين باب گمان مي‌كرد اين عمل از تواضع و فروتني و تذلّل در مفعول، و عمل به خواهش نفساني پاك و طاهر براي فاعل است و خداوند هيچ كدام از اين‌ها را حرام نكرده است.

محمد بن موسي بن حسن بن فرات[363] نيز او را تقويت كرده اسباب اين اعتقاد را فراهم كرد.[364]

نكته حائز اهميت حمايت حكام و دستگاه حاكمه وقت است كه اين بيانگر وضعيت اسفبار آن دولت و نقش آن‌ها در پيدايش فرقه‌ها بود كه همين تفكر در دستگاه‌ها و بنگاه‌هاي خبري استكبار در ترويج و رشد و نمو نهان‌هاي انحرافي قابل مشاهده است.

از اين روي امام در توقيعي نميري و هم فكران او را مورد لعن و نفرين قرار مي‌دهد و چنين مي‌فرمايد:

«من از «فهري» و «حسن بن محمد بن باباي قمي» به خدا پناه مي‌برم و تو را و همه مواليّ خود را نيز از آن دو بر حذر مي‌دارم من آن دو را لعن مي‌كنم كه لعنت خدا بر آن دو باد. اين دو به وسيله ما قصد سودجوئي از مردم را دارند و افرادي موذي و اهل فتنه هستند كه خداوند آن‌ها را اذيت و داخل در فتنه كند «ابن بابا» گمان مي‌كند كه من او را به پيامبري مبعوث نموده‌ام و اين كه او «باب» است لعنت خدا بر او كه تحت سلطه شيطان واقع شده است.[365]

و از آنجائيكه اين ادعاهاي بي‌اساس و غلو آميز ادامه پيدا كرد كه در توقيعي از ناحيه مقدسه كه به جهت شلمغاني صادر گشت نميري را نيز در رديف مدعيان دروغين قرار داد.

امام فرمود: «... ما در حقيقت، برائت خود را در محضر خداوند متعال و پيامبر و خاندان گرامي‌اش ـ صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين ـ از هرگونه رابطه با شلمغاني اعلام مي‌داريم. به او (شلمغاني) لعن مي‌فرستيم و لعنت خدا بر او باد، در آشكار و نهان، در هر زمان و مكان، و لعنت خداوندي بر موافقان و پيروان او باد، بر آنان كه با شنيدن اين اعلام، پيوند خود را با او ادامه دهند.

بنابراين، به اطلاع آنان (شيعيان و وكلا) برسان كه ما نسبت به او، همچون پيشينيانش نظير: شريعي، نميري، هلالي، بلالي و ديگران، در اجتناب و احتياط و پرهيز و دوري هستيم، ما راضي به سنن الهي هستيم و خداوند ما را در تمام امور كفايت مي‌كند و بهترين نگهبان است.»[366]

اعتقادات غلط نميري و راه و روش او بدين جا ختم نگشت تا اينكه در پايان عمر كه زبان او سنگين شده و به لكنت افتاده بود از او پيرامون جانشينش سؤال شد كه در پاسخ گفت احمد و اين نام منشأ اختلاف شد و به سه فرقه تقسيم گشتند.[367]

3. حسين بن منصور حلّاج[368]

وي همان عارف و صوفي مشهور است كه برخي او را از اولياء الهي مي‌دانند و براي او مقامات و جايگاه ويژه‌اي قائل هستند و در نزد دراويش و صوفيان مورد احترام و تكريم است و اساساً علت مرگ و كشته شدن او دوستي با اهل بيت و مخالفت با دستگاه حاكم بني العباس مي‌دانند.

قاضي نور الله شوشتري بعد از بيان نگاه منفي علماء شيعه به حسين بن منصور حلاج و اينكه او داراي عقائد غلو آميز بود علت مرگ او را اينگونه تفسير مي‌كند:

انتساب حلاج به مذهب شيعه اماميه و اعتقاد به وجود مهدي اهل البيت و دعوت به نصرت آن حضرت و شورانيدن مردم عليه خلفاي عباسي دانسته است و طرح مسئله كفر و ارتداد از سوي بني عباس را بهانه‌اي براي قتل وي دانسته است.[369]

با توجه به روايات مذكور كه مرحوم شيخ طوسي در كتاب الغيبة و شيخ مفيد در كتابي تحت عنوان «الرد علي اصحاب الحلاج» نوشته و نقطه نظرات علما و عقائد فاسد وي امكان تطهير او وجود ندارد گرچه ممكن است در قتل او اغراض مذهبي و سياسي نيز مؤثر بوده كه جهت روشن شدن مطلب به بيان مطالبي مي‌پردازيم.

آن‌چه باعث شد حلاج را در ليست مدعيان دروغين ذكر كنم، نقل شيخ طوسي مبني بر ادعاي دروغين او نسبت به بابيت از جانب حضرت و لذا او را تحت عنوان «المذمومين الذين ادّعوا البابيه ]و السفارة كذباً و افتراء[ لعنهم الله آورده و به دو جريان اشاره مي‌كند:

ابو نصر هبة الله بن محمد كاتب، نوه ام كلثوم دختر ابوجعفر عمريّ گفته است:

وقتي خداوند متعال اراده كرد كه حقيقت امر حلاج را معلوم فرمايد و او را رسوا و خوار كند. اين موضوع به ذهن حلاج آمد كه ابا سهل اسماعيل بن علي نوبختي هم از جمله افرادي است كه زود فريب او را مي‌خورد و فريفته حيله و نيرنگ او مي‌شود.

بنابراين كسي را به سراغ او فرستاد و او را به خودش دعوت كرد و گمان مي‌كرد كه اباسهل مانند ديگراني است كه ايمانشان ضعيف، جاهل و نادان است از اين رو دائماً او را به سمت خويش مي‌كشيد، و با آرامي و حوصله، حيله‌هاي خودش را به او القا مي‌كرد. به دليل اين كه ابوسهل در نظر مردم داراي موقعيت خوب و ممتازي بود و در ميان آن‌ها به علم و ادب، جايگاه خاصي داشت بنابراين حيله را آرام آرام بيان كرد و در نامه‌اي كه براي اباسهل نوشت، گفت من وكيل صاحب الزمان هستم ـ او نخست با همين ادعا افراد كم اطلاع و جاهل را به سمت خودش مي‌كشاند ـ بعد از مدتي ادعا را بالاتر برد ودر نامه به اباسهل نوشت: من ماموريت دارم به تو پيغام دهم كه هر كمك و ياري كه مي‌خواهي برايت انجام دهم تا اين كه قلبت آرام گرفته و در نيابت من شك و ترديد نداشته باشي.

ابوسهل به او پيغام داد كه من در مقابل كرامات و معجزاتي كه از تو ظاهر شده، استدعايي دارم كه براي تو بسيار آسان وسهل است و آن اين كه من به كنيزانم بسيار ميل و محجت دارم، و چند نفر از آن‌ها در كنار من هستند، اما پيري و سفيدي محاسنم مرا از معاشرت با آن‌ها دور كرده است. بنابراين بايد در هر جمعه خضاب كنم تا اين كه سفيدي محاسنم براي آن‌ها معلوم نشود و در خصوص خضاب هم مشقت زيادي را متحمل مي‌شود به دليل اين كه بايد اين مسأله را از آن‌ها پنهان كنم، در غير اين صورت حقيقت امر من آشكار مي‌شود و آن‌ها متوجه موضوع مي‌شوند و اين مسأله موجب مي‌شود كه نزديكي من نسبت به ايشان به دوري مبدل شود و وصالم به هجران، دلم مي‌خواهد كه مرا از خضاب كردن و اين مشقت و سختي بي‌نياز كرده و محاسنم را سياه كني. آن وقت اطاعت تو را مي‌پذيرم و به اعتقاد تو قائل مي‌شوم، و مردم را هم به سمت تو دعوت مي‌كنم، علاوه بر اين اگر اين كار را انجام بدهي اين عمل براي من بصيرت و براي تو ياري به همراه دارد.[370]

وقتي حلاج زيركي اباسهل را ديد از او دست كشيد لكن ابا سهل اين جريان رانقل مجالس مي‌كرد و باعث مضحكه حلاج گشت.

نقل اين قصه از طرف شيخ طوسي اشاره به ادعاي دورغين حلاج دارد و در نقل ديگر از جانب حسين بن علي بن حسين بن موسي بن بابويه (برادر شيخ صدوق) خبر از سفر حلاج به قم و ارسال دعوت‌نامه توسط فرزند خود به شيخ صدوق پدر مي‌كند كه شيخ نامه او را پاره و او را مورد لعن قرار مي‌دهد و حلّاج در آن جلسه خود را معرفي مي‌كند كه شيخ صدوق به غلامش دستور مي‌دهد كه اين زنديق و دشمن خدا را بيرون بينداز و او را كتك زد و اهالي قم به تبع ايشان او را راندند.[371]

شيخ طوسي در ذم و انحراف فكري او به او دو جريان بسنده مي‌كند اما نقل‌هاي تاريخي ديگر هستند كه ابعاد ديگري از افكار پليد او را به تصوير مي‌كشد.

حلاج در ابتداء خود را رسول و نائب امام غائب معرفي مي‌كرد و توانست عده‌اي را به سوي خود جلب كند.

ابوريحان بيروني درباره الحاد و ارتداد او مي‌نويسد:

حلاج ابتدا مردم را به سوي مهدي دعوت مي‌كرد و چنان به مردم القا مي‌كرد كه او از طالقان ظهور خواهد كرد، او را گرفتند و به شام بردند و يك ما حبس كردند و به حيله خود را خلاص كرد و او مردي شعبده باز و ساحر بود با هر كسي مجالست مي‌كرد ابتدا با اعتقاد او همراهي مي‌كرد سپس دعوي حلول و اتحاد نمود و گفت: روح القدس در من حلول كرده و خود را به نام خدا معرفي مي‌كرد و مي‌گفت من خداي شما هستم و نامه‌هائي كه به اصحاب خود مي‌نوشت، تصريح به خدائي خود مي‌كرد.[372]

برخي از بزرگان مانند مقدس اردبيلي در كتاب حديقة الشيعه[373] مرحوم طبرسي در احتجاج[374] و بعضي از معاصرين مدعي شده‌اند كه توقيعي در لعن منصور حلاج از ناحيه مقدسه صادر گشته است كه با توجه به تحقيقات قاصر بنده توقيعي خاص اين مورد صادر نگشته و نامي از او به ميان نيامده بلكه حضرت به صورت عام، شلمغاني و چند نفر را نام مي‌برد و از عبارت «ممن تقدّمه من نظرائه» «امثال او از كساني كه قبلا از آن‌ها دوري جستم» شامل مدعيان دروغين و ديگري مي‌شود البته اين هم ناظر به مدعيان پيشين است و شامل حلاج نمي‌شود.

شايان ذكر است با توجه به ادعاي كفر آميز و دروغين او و توقيعات صادره عام ديگر وجوب تبري و بيزاري از او را تبيين مي‌كند از اين‌روي بسياري از فقها شيعه فتواي قتل او را داده از آن‌جمله فتواي واجب القتل بودن او توسط نائب سوم و ابو سهل نوبختي، علي بن بابويه و شيخ صدوق و... صادر گشت.

حلاج در نهايت توسط حاكميت عباسي به قتل رسيد. شيخ بهايي در كشكول خود درباره او چنين آورده است: «اهل بغداد» به اباحه خون وي اتفاق نمودند، در حالي كه او دائم مي‌گفت: خدا را در ريختن خون من در نظر آوريد، ريختن خون من حرام است، ولي اهل «بغداد» اباحه خونش را نوشته و تأييد كردند. نهايتاً به زندان «مقتدر» عباسي منتقل شد.

مقتدر به صاحب شرطه امر نمود كه او را 1000 ضربه شلاق بزنند اگر نمُرد 1000 ضربه ديگر بزنند، سپس گردن او را قطع كنند. وزير او نيز به صاحب شرطه امر كرد اگر نمُرد دو دست او دو پا و سرش را قطع و جسدش را بسوزان، صاحب شرطه نيز اين كارها را در مورد وي انجام داد. سرش را نيز بر پل بغداد نصب كردند اين واقع در سال 309ه‍.ق واقع شد.[375]

4. ابو جعفر محمد بن علي الشلمغاني

او در روستايي شلمغان از حومه واسط متولد و در ابتدا از علماء و دانشمندان شيعه محسوب مي‌شد كه نجاشي در كتاب خود تاليفات متعددي كه بالغ بر 17 اثر است بدان اشاره مي‌كند از جمله آن‌ها كتاب التكليف[376]، كتاب المباهله، كتاب الاوصياء، كتاب البرهان و التوحيد، كتاب الامامة الكبير و[377]... كه همه اين آثار حكايت‌گر جايگاه علمي ابن ابي العزاقر دارد.

شلمغاني از حيث وجهه اجتماعي و ديني نيز در جايگاهي رفيع بوده و مورد اعتماد و احترام نائب سوم و به تبع او مورد تكريم شيعيان قرار گرفت.

در جو بسيار خفقان و پليسي عباسي كه حسين بن روح براي مدتي پنهان زيستي داشت و چند وقتي نيز در زندان به سر مي‌برد واسطه او با شيعيان شلمغاني بود و او به عنوان دستيار او در ارسال پيام‌ها و نامه‌ها ايفاي نقش مي‌كرد.

با توجه به اظهار نظر حسين بن روح بر نقد كتاب التكليف شلمغاني (كه در پاورقي آورده شد) و قرائن و شواهد ديگر نشانگر اين مطلب است كه او هيچ گاه منصوب از طرف حسين بن روح نبوده و هيچ‌گونه نيابتي بدو داده نشده.

«ابو علي محمد بن همام گفته است: محمد بن علي الشلمغاني هرگز باب و طريق رسيدن به ابوالقاسم حسين بن روح نبوده، حسين بن روح هم او را به هيچ سمتي منصوب نكرده و هيچ دليلي به آن نيست و هر كسي معتقد باشد كه او نايب حسين بن روح بوده اعتقادش باطل است. او فقط فقيهي از فقهاي ما بود، بعد از آن عقيده‌اش با باطل مخلوط گرديد و معلوم شد آن‌چه كه از او ظاهر شد و كفر و الحاد از او منتشر گشت».[378]و[379]

آنچه مسلم است تأليفات ابن ابي العزاقر در دوران استقامت و مورد اعتماد و احترام بودن نزد نائب سوم بر جلالت قدر و وجهه اجتماعي او اثرگزار بود همانگونه نوه ام كلثوم دختر ابوجعفر عمري گفته:

ابوجعفر بن ابي عزاقر در نظر طايفه بني بسطام داراي آبرو و وجاهت زيادي بود، و اين آبرومندي به دليل آن بود كه شيخ ابوالقاسم حسين بن روح در نظر مردم براي او منزلت و جايگاه خاصي ايجاد كرده بود.[380]

حسادت و جاه طلبي شلمغاني او را از مسير صحيح به بيراهه كشاند و او را وادار به گفتن حرف‌هاي ناصحيح و كفرآميز نمود كه به پاره از اعتقادات غلط او اشاره مي‌كنيم.

1. نشر اكاذيب و كفريات و انتسابش به حسين بن روح

ابي نصر هبه الله اين چنين مي‌گويد: «... هرگونه دروغ و كفري كه براي بني بسطام حكايت مي‌شد همه را به شيخ ابوالقاسم نسبت مي‌دادند آن‌ها هم اين كفريات را مي‌پذيرفتند تا اين‌كه اين ماجرا به اطلاع ابوالقاسم رسيد ]و فوراً[ آن را انكار كرد و دروغ او را خيلي بزرگ دانست و بني بسطام را از پذيرش حرف او نهي كرد و به آن‌ها دستور داد تا او را لعن كرده و از او اجتناب كنند اما بني بسطام به فرموده شيخ بها ندادند و بر دوستي او پا فشاري كردند... ابن ابي عزاقر گفت اين امر مسأله بزرگي بود كه هيچكس نمي‌تواند آن را تحمل كند، به جز فرشته مقرب الهي و پيامبري كه به مقام رسالت رسيده باشد و مؤمني كه خداوند او را به ايمان امتحان كرده است به اين ترتيب بزرگي و جلالت قدر خودش را در دل آن‌ها بيشتر و محكم‌تر مي‌كرد.[381]

خبر ادعاهاي بي‌اساس شلمغاني به گوش حسين بن روح رسيد و نامه‌اي به بني بسطام حاوي لعن و نفرين شلمغاني و دستور تبري جستن از او را صادر كرد.

هنگامي كه نامه به بني بسطام رسيد و آن را به ابي عزاقر نشان دادند بلافاصله دست به توجيه برد كه لعنت يعني دور كردن و معناي كلمه او كه گفت خدا لعنتش كند يعني خدا از عذاب دورش كند و عوام فريبي شلمغاني و همچنان خود را منسوب دانستن به سازمان سفارت قابل تأمل است.

2. تناسخ و حلول الوهيت

انحراف عقيده ابن ابي عزاقر فقط در ادعاي وكالت يا نيابت تمام نمي‌شود بلكه او قائل به حلول شد كه شيخ طوسي به نقل از دختر ام كلثوم اينگونه گزارش مي‌كند:

«اين خبر را به شيخ ابوالقاسم رساندم كه روزي به ديدار مادر ابوجعفر بسطام رفتم، او هم استقبال گرم و احترام زيادي از من به عمل آورد تا حدي كه به پاي من افتاد و آن را مي‌بوسيد... ام كلثوم مي‌گويد به او گفتم اين چه سري است؟

... گفت شيخ ابا جعفر به ما گفته است كه روح رسول خدا6 به پدر تو يعني ابا جعفر محمد بن عثمان انتقال يافته و روح اميرالمؤمنين به بدن شيخ ابوالقاسم حسين بن روح و روح سيده ما فاطمه به تو منتقل شده است پس چگونه شما را احترام نگذارم،‌اي بانوي ما؟

ام كلثوم مي‌گويد جريان را به شيخ ابوالقاسم گفتم او مرا از رفتن به آن خانه نهي نمود و گفت اين حرف‌ها كفر و الحاد است و اين مرد ملعون آن را در دل‌هاي اين قوم و عده‌اي نادان محكم كرده تا اين گفته‌ها مقدمه باشد كه به آن‌ها بگويد: خداوند با او ]يعني ابن عزاقر[‌متحد شده و در او حلول كرده است نصارا در خصوص حضرت مسيح همين را مي‌گويند و مي‌خواهند معتقد به قول حلاج ـ لعنة الله عليه ـ بشوند.[382]

تحليل درست و به موقع حسين بن روح پرده برداري از يك نقشه شوم مي‌كند كه اگر مقدمات آن به درستي پيش مي‌رفت در آينده جامعه شيعي بسيار خطرناك بود كه اين طرفند نشأت گرفته از عدم شناخت سفير خاص و بي‌اطلاعي از مقام شامخ و تقواي ايشان است.

صفواني اشاره‌اي ديگر بر فساد عقيده او در باب تناسخ دارد.

مي‌گويد از ابا علي بن همام شنيدم كه مي‌گفت: از محمد بن علي عزاقري شلمغاني شنيدم كه مي‌گفت:  حق يك حقيقت واحد است، اما لباس‌هايش مختلف است گاهي در لباس سفيد است گاهي در قرمز و روزي هم در لباس كبود.

ابن همام مي‌گويد اين اولين حرفي  بود كه از او شنيدم و انكارش كردم چون اين حرف همان اعتقاد حلول[383] است.[384]

بعد از اين اعتقادات ناصواب و افكار غلط ديگر و رفتار زشت و ناپسندي، (كه شيخ مي‌فرمايد به علت ناپسندي آن‌ها از ذكرشان معذورم) از ناحيه مقدسه توقيعي براي شيخ حسين بن روح شرف صدور پيدا كرد.

عرّف ـ قال الصميري عرّفك الله الخير أطال الله بقاءك و عرّفك الخير كلّه و ختم به عملك ـ من تثق بدينه و تسكن الي نيّته من اخواننا أسعدكم الله ـ و قال ابن داود: أدام الله سعادتكم من تسكن الي دينه و تثق بنيته ـ جميعاً: بأن محمد بن عليّ المعروف بالشلمغانيّ ـ زاد بن داود و هو ممّن عجل الله له النقمه ولا أمهله ـ قد ارتدّ عن الاسلام و فارقه ـ اتّفقوا ـ و ألحد في دين الله و ادّعي ما كفر معه بالخالق ـ قال هارون: فيه بالخالق ـ جلّ و تعلاي و افتري كذباً و زوراً و قال بهتاناً و اثماً عظيماً ـ قال هارون: و أمراً عظيماً ـ كذب العالون بالله و ضلّوا ضلالاً بعيداً و خسروا خسراناً مبيناً و انّنا قد برئنا الي الله تعالي و الي رسوله و آله صلوات الله و سلامه و رحمته و بركاته عليهم بمنّه، و لعنّاه عليه لعائن الله ـ اتّفقوا زاد بن داود تتري ـ في الظاهر منّا و الباطن في السرّ و الجهر و في كل ّ وقت و علي كلّ حال و علي من شايععه و تابعه أو بلغه هذا القول منّا و أقام علي تولّيه بعده و أعلمهم ـ قال الصميري: تولاّكم الله قال ابن ذكا: أعزّكم الله ـ أنا من التوقّي ـ و قال ابن داوود: اعلم أنّنا من التوقّي له.

قال هارون: و أعلمهم أنّنا في التوقّي ـ و المحاذره منه. قال ابن داود و هارون: علي مثل (ما كان) من تقدّمنا لنظرائه.

قال الصيمريّ: علي ما كنّا عليه ممّن تقدّمه من نظرائه. و قال ابن ذكا: علي ما كان عيله من تقدّمنا لنظرائه. اتّفقوا ـ من الشريعيّ و لانميريّ و لاهلالي و البلاليّ و غيرهم و عاده الله ـ قال ابن داود و هارون: جلّ ثناوه و اتّفقوا ـ مع ذلك قبله و بعده عندنا جميله و به نثق و اياه نستعين و هو حسبنا في كلّ أمورنا و نعم الوكيل.

قال هارون: و أخذ أبو عليّ هذا التوقيع و لم يدع أحداً من الشيوخ الاّ و أقرأه اياه و كوتب من بعد منهم بنسخته في سائر الأمصار، فاشتهر ذلك في الطائفه فاجتمعت علي لعنه و البراءه منه.

و قتل محمد بن علي الشلمغاني في سنه ثلاث و عشرين و ثلاثمائه.

متن توقيق شريف

تذكّر: در نقل مضامين اين توقيع فرق‌ها و اختلافات كوچكي وجود دارد كه در ترجمه، به تفكيك از يكديگر نقل مي‌شود.

ابتدا توقيع به روايت غير از صيمري اين است: به افرادي از برادران ما كه خداوند رستگارشان فرمايد و به ديانتشان اطمنان داري و از بيتشان آرامش و اعماد داري اعلام كن.

و به روايت صميري اين است: اعلام كن خداوند خير را به تو بشناساند و عمر تو را طولاني فرمايد و همه خوبي‌ها را به تو بشناساند و عاقبت عمل تو را ختم به خوب و نيك فرمايد.

و به روايت ابن داوود آمده است: خداوند سعادتمندي شما را مستدام فرمايد، به كسي كه از دين او آرامش و امنيت و از نيتش اطمينان داري اعلام كن.

ادامه  توقيع كه مورد اتفاق همه است: به اين كه محمد فرزند علي مشهور به شلمغاني؛[385] او از جمله كساني است كه خداوند در عذابش بر او تعجيل فرموده و به او مهلت ندهد. وي تحقيقاً از طريق اسلام مرتدّ و منحرف شده و اسلام را ترك كرده و در دين خداوند ملحد و گمراه شده است و چيزهايي را ادعا كرده كه باعث كفر او نسبت به خالق ـ جلّ و علا ـ شده است، ـ هارون به جاي جمله «معه بالخالق» جمله «فيه بالخالق» آورده است. ـ او به خداوند افترا زده و دروغ گفته است و گناه بزرگي مرتكب شده است. هارون به جاي اثماً عظيماً، عبارت امراً عظيماً آورده است. كساني كه از دين خدا برگشتند و منحرف شدند دروغ گفتند و خست گمراه و از خداوند دور گشتند و آشكارا زيانكار شدند و تحقيقاً ما از او به خدا و پيامبرش و خاندان رسولش كه صلوات و سالم و رحمت و بركات خداوندي به لطف و منّ خداي متعال نصيب آن‌ها شود، پناه برده و بيزاري مي‌جوييم و او را كه لعنت‌هاي خدا متوجهش باشد لعن و نفرين مي‌كنيم، در ظاهر و باطن و در پنهان و آشكار و در هر وقت و هر حالت، او را و كساني كه پيرو و تابع او بوده و هر كه اين قول ما به او ابلاغ شده ولي باز اصرار بر دوستي او داشته باشد، لعن و نفرين مي‌كنيم، و از آنان دوري مي‌جوييم. آن‌ها را از اين مسأله آگاه كن. كه ما از او دوري جسته و حذر مي‌كنيم. صميري پس از «أعلمهم» آورده است: «تولاكم الله؛ يعني خداوند شما را دوست بدارد.» و ابن ذكا آورده: «أعزكم الله؛ يعني خداوند به شما عزت بدهد.» و ابن داوود به جاي جمله «أعلمهم أنّا في التوقي» آورده است كه «أعلم أننا من التوقي؛ يعني بدان كه ما خود را از دوستي او دور مي‌كنيم.»

هارون گفته است: حمله آخري اين گونه بود كه آن‌ها را آگاه كن كه ما از او دوري مي‌كنيم و از دوستي او حذر مي‌كنيم. ابن داوود و هارون گفته‌اند كه بعد از آن فقره آمده بود: از او دوري مي‌كنيم. مانند امثال او از كساني كه قبلا از آن‌ها اعلام بيزاري كرده‌ايم.

صميري به جاي اين فقره به اين صورت روايت كرده است: بنابر آنچه كه ما قبلاً نسبت به امثال او انجام داده‌ايم و نفرينشان كرديم. و ابن ذكا اين فقره را به ترتيبي نقل كرده كه شبيه نقل صميري است.

ادامه توقيع شريف كه مورد اتفاق و اجماع است: ]ما او را لعن مي‌كنيم[ و او از جمله شريعي و نميري و هلالي و بلالي و ديگران است و عادت خداوند اين است كه دعا يا لعن ما را اجابت مي‌كند. ابن داوود و هارون گفته‌اند كه بعد از عادة الله آمده بود جل ثناؤه اما فقره و عادت الله اتفاقي است و پس از آن آمده است: عادت خداوند اعتماد داريم و از او ياري مي‌طلبيم و خداوند هم در همه امورمان براي ما كافي بوده و بهترين وكيل است.

هارون گفته است: ابو علي اين توقيع را گرفت و براي تمامي بزرگان و شيوخ قرائت كرد و پس از آن نسخه‌هايي از آن را نوشته و به ساير شهرها فرستاد. بنابراين، اين مسأله در بين شيعيان مشهور شده و همگي بر لعن و تبري از او متفق القول شدند.

اعتراف شلمغاني

محمد بن علي بن ابي غراقي شلمغاني در اول كتاب غيبتي كه نوشته است. اين چنين آورده: و اما در خصوص اختلافي كه بين من و بين آن مرد كه خداوند توفيقش را زياد فرمايد. اتفاق افتاد، من دخالتي نداشتم. بلكه به خاطر كسي بوده كه من او را در امور دخالت دادم (و آن كس يا كساني ديگر نزد حسين بن روح از من بدگويي كرده‌اند پس من از اين جهت تقصير ندارم) چرا كه ظلم و جنايت بر من روا داشته شده و من خودم (غير مستقيم) سرپرست اين امر بودم. [386]

و در فصل ديگري از كتاب مزبور مي‌آورد: كسي كه خداوند منتش را بر او بزرگ كند. حجت هم بر او زياد مي‌شود و بايد در آنچه كه موجب ناراحتي و يا خوشحالي او مي‌شود صادق و راستگو باشد. بين خود و خداوند سزاوار نيست كه در مورد او هرچند كه آزار او نسبت به من بزرگ بوده. جز صدق و حق چيزي بگويم اين مرد (حسين بن روح) به امر نيابت از طرف حضرت منصوب شده و طائفه شيعه نمي‌توانند از او روگردان شوند. و حكم اسلام بر او جاري است،‌ همچنان كه بر غير او از مؤمنان جاري شده است.[387]

وي در سال (سيصد و بيست و سه) ه‍.ق كشته شده و به درك واصل شد.

البته در جبهه مخالف سفارت و نيابت خاصه افرادي ديگر بودند كه بعضا مورد لعن و نفرين حضرت حجت7 يا نواب خاص قرار گرفته كه هر كدام به نوبه خود در ايجاد وقفه در چرخ هدايت‌گري امام معصوم شدند و اين حركت اصلاحي را دچار چالش كردند كه با مديريت حجت خدا و واسطه‌هاي كرام آن حضرت نابود شدند كه اسامي آن‌ها ذكر مي‌شود.

احمد بن هلال كرخي كه مي‌گويند از اصحاب امام حسن عسكري بود، محمد بن احمد بن عثمان، ابوبكر معروف به بغدادي برادرزاده محمد بن عثمان عمروي و نائب دوم امام عصر7 ابو دلف كاتب كه اسم او محمد بن مظفر و به ابوبكر بغدادي ايمان آورد، بلالي، ابوطاهر محمد بن علي بن بلال كه بعضي او را از وكلاء دوران غيبت صغري دانسته‌اند.[388]


 

خاتمه

نوشتة پيش روي كه از 3 بخش و 9 فصل تشكيل يافته در ذيل توجهات وعنايات خاصه حضرت ولي عصر به نتايجي دست يافت كه در پي به صورت مختصر آنها را يادآور مي‌شوم.

بخش اول: اهميت و جايگاه توقيعات و لزوم پردازش به اين مقوله مورد پردازش قرار گرفت چرا كه همان كاركرد روشنگري كه در دوران غيبت صغرا داشت امروزه نيز راهگشا خواهد بود و سپس در فصل واژه شناسي واژه «توقيع» مورد بحث لغوي و اصطلاحي قرار گرفت تا قلمرو اطلاق بر توقيعات معين گردد و از اين روي شماري از موارد از گردونه توقيعات خارج شدند و آمار دقيق تري بدست آمد و در ضمن بررسي واژگاني نظير سفير، نائب و... به صورت يكسان بر نواب اربعه گفته مي شود و سپس با نگاهي اجمالي بر زندگي و ابعاد شخصيتي نواب اربعه و كيفيت انتصاب آنان ازناحيه مقدسه و مشروعيت و اعتبار آنان از طرف حضرت صاحب الامر (عج) مطرح گرديد و بايستگي مكانيزم توقيعات و لزوم ارتباط شيعيان با امام (عج) در عصر خفقان مطرح شد و چگونگي ارتباط امام (عج) با نواب اربعه و شيعيان نيز مورد دقت قرار گرفت.

بخش دوم: در اين قسمت به فرآيند صدور توقيعات پرداختيم و مدت زمان براي صدور آنها متفاوت بوده كه با مراجعه به متون برخي روايات مدت چند روز و حتي زودتر از آن در سريع ترين زمان ممكن نيزگزارش شده كه تعبير از تر بودن مركب نامه و فرمان امام (عج) نيز شده است و سپس به اين مسئله پرداخته شده كه اين گونه نامه نگاري به شكل توقيعات داراي پيشينه تاريخي از عصر ائمه پيشين بوده است و آنگاه به صورت مفصل به توقيعات وارده در عصر غيبت صغرا در منابع كهن واصيل مانند كمال الدين شيخ صدوق والغيبة شيخ طوسي و الكافي شيخ كليني و الاحتجاج شيخ طبرسي پرداخته شد.

اعتبار ارزش توقيعات نزد فقهاء و علماء به چه ميزان است و آيا آنها براي استنباط احكام الهي از اين مجرا به مانند سنت اهل بيت بهره برده اند كه موارد متعددي از اعتماد علماء بر اين مراسلات تذكر داده شد و جايگاه آن نزد بزرگان روشن گرديد.

در فرازي ديگر با اين نگرش و كاوش نو به آماري جديد و متقن و تفصيلي از توقيعات رسيديم كه در فصل مربوطه به صورت تفصيلي اشاره كردم و در پايان نيز رويكردهاي مختلف توقيعات در حوزه هاي متفاوت كلامي، فقهي، اقتصادي، نهان گوئي و... مورد دقت قرار گرفت.

بخش سوم: اين فراز از رساله عهده دار و پاسخگوي برخي شبهات و سؤالات مهم در باب مراسلات حضرت است از جمله در دوران غيبت كبرا با انسداد باب نيابت خاصه و فقدان اين چنين پل ارتباطي، صدور توقيعات از ناحيه مقدسه به شيخ مفيد وديگران چه مقدار داراي اعتبار و صحت است كه به دو شكل پاسخ داده شد.

1. صدور بعضي توقيعات و پيام ها در عصر غيبت صغرا براي غير نواب اربعه و بعضاً افراد معمولي (كه بعضا با وجود نواب اربعه) رخ داده خود پرده از امكانصدور توقيعات بر بزرگاني مانندشيخ مفيد; مي‌دهد و ديگر هيچ دليلي براي امتناع اين مسئله وجود ندارد.

2. افرادي مانند نواب اربعه به عنوان نمايندگان خاص و ويژه حضرت هستند كه در بعضي مواقع برخي كارها و پيام ها را به اشخاص ديگر مي دهند كه فقط در آن چند مورد سفير باشد و اين مسئله امروزه نيز متداول است كه با وجود سفير خاص يك كشور شخصي را به عنوان نماينده خاص براي انجام كاري مأمور مي‌كنند كه در اين مسئله همين گونه عمل كنيم و يك واسطه مورد اعتماد توقيعات را از جانب حضرت به شيخ داده است.

بررسي جايگاه توقيعات نزد عامه از مسائل ديگر بود كه بررسي شد و همان افرادي كه منكر وجود حضرت (عج) هستند از پذيرش توقيعات سر بر تافتند و بعضي در مقابل اين مراسلات موضع سكوت گرفتند كه اگر از اين قرائن نپذيرندپس چه واقعه ديني و تاريخي قابل پذيرش است مگر داستان انوشيروان عادل، شاهنامه فردوسي، انتساب ديوان هاي شعرا به آنها از راهي غير منقولات تاريخي به ما رسيده كه آنها را مي پذيريم كه اگر راه مناشقه تا اين حد باز باشد هيچ رويداد تارخي قابل پذيرش نيست.

در پايان نگاهي گذرا به زندگي مدعيان دروغين سفارت و وكالت در عصر غيبت صغرا را داشته‌ايم.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين

 

 

 

 

 

 

 

منابع

قرآن كريم

  1. 1.    آشنایی با امام زمان، ترجمه اعیان الشیعه جزء امام مهدی، علامه سید محسن امین، مترجم موسسه انتشارات طور، چاپ مهارت، نوبت چاپ دوم، تهران، 1375.
  2. 2.       احادیث یحتج بهاالشیعه، عبدالرحمن محمد سعيد الدمشقيه، نرم افزار مکتبه الشامله.
  3. 3.       الاحتجاج، احمد بن علي الطبرسي، تحقيق سيد محمد باقر خرسان، دارالنعمان، قم
  4. 4.       اصول مذهب الشیعه الامامیه الاثنی عشریه عرض، نقد، ناصری عبدالله بن علی قفاری، نرم افزار مکتبه الشامله.
  5. 5.       أعلام الوري في اعلام الهدي، الشيخ ابي علي الفضل بن الحسن الطبرسي، متوفاي 548 ه. ق مؤسسه آل البيت چاپ اول، 1417، قم.
  6. 6.       امام زمان و شيخ مفيد، سيد جعفر رفيعي، نشر موسسه ياران قائم چاپ نگين، 1378
  7. 7.       امام مهدي از ولادت تا ظهور، سيد محمد كاظم قزويني، ترجمه و تحقيق علي كرمي و سيد محمد حسيني نشر الهادي، 1376.
  8. 8.       بخشهايي از توقيعات، محمد حسين آسوده، مهديار قم، 1380، چاپ اول
  9. 9.       بروتوکولات آیات تم حول الحرمین المقدسين، الدکتور عبدالله الغفاری، نرم افزار مکتبه الشامله.
  10. 10.   تا ظهور، نجم الدين طبسي، انتشارات بنياد فرهنگي حضرت مهدي4، چاپ اول، سال1388، قم.
  11. 11.   تاریخ عصر غیبت، مولفان پورسید آقایی، جباری، عاشوری، حکیم. انتشارات حضور، چاپ اول 1379، قم.
  12. 12.   تاريخ غيبت كبرا، سيدمحمد صدر، مترجم دكتر سيدحسن افتخارزاده، چاپ زنبق، چاپ دوم، تهران، 1382، انتشارات نيك معارف.
  13. 13.   جهان بعد از ظهور، محمد خادمي شيرازي.
  14. 14.   حضرت مهدی از ظهور تا پیروزی، سید حسین تقوی، انتشارات مشهور، چاپ اول، 1384.
  15. 15.   خورشيد در نهان ترجمه كتاب الغيبة، مترجم عباس جلالي، ناشر: مؤسسه تعاون امام خميني ره، چاپ اول، سال نشر 1384، محل نشر تهران

16.  الدر النضيد في الاجتهاد و التقليد، مرتضوي لنگرودي، سيد محمد حسن متوفاي 1426 ه ق، ناشر مؤسسه انصاريان، نشر 1412 ه. ق، چاپ اول، قم- ايران

  1. 17.   درآمدي بر شناخت توقيعات، ركني يزدي، محمد مهدي- نشريه موعود، 1380
  2. 18.   رافضه المدینه النخاوله، نرم افزار مکتبه الشامله.

19.  رجال النجاشی، احمد بن علی بن احمد بن العباس النجاشی، تحقیق السید موسوی الشبیری الزنجانی، نشر موسه نشر اسلامی، چاپ ششم 1418، چاپ جامعه مدرسین.

  1. 20.   الروضه البهية، شيخ زين الدين بن علي بن احمد بن تقي معروف به شهيد ثاني.
  2. 21.   سازمان وكالت، محمد رضا جباري، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چاپ صدف، چاپ اول، 1382.
  3. 22.   الصحيفه المهديه، ابراهيم بن محسن كاشاني، مدرسه الامام المهدي- قم،‌ 1405- ه ق، چاپ دوم
  4. 23.   عنايات حضرت مهدي به علماء و طلاب، محمد رضا باقي اصفهاني، انتشارات نصايح، چاپ اول، 1379، قم.
  5. 24.   عنايات حضرت مهدي4 به علماء و مراجع تقليد، كريم جهرمي.
  6. 25.   الغيبة الصغري، الشهيد محمد صدر، دار التعاريف للمطبوعات، بيروت، لبنان، 1412 ه ق- 1992 م.
  7. 26.   الغيبة، محمد بن ابراهيم النعماني، مكتبه الصدوق، تهران
  8. 27.   الغيبة، محمد بن الحسن الطوسي، موسسه المعارف الاسلاميه- قم 1411 ه. ق.
  9. 28.   الغيبه الصغري، الشيخ فاضل المالكي، مركز الابحاث العقائديه، 1420 ه. ق چاپ اول
  10. 29.   فرهنگ بزرگ جامع نوين (عربي به فارسي) ترجمه المنجد لويس معلوف با اضافات، مترجم احمد سياح، چاپ سوم، انتشارات اسلام، تهران، 1380.
  11. 30.   فرهنگ بندرريگي (عربي به فارسي)، محمد بندرريگي، انتشارات علمي، تهران، چاپ اول 1378،
  12. 31.   فرهنگ سخنان امام زمان، محمد دشتي، انتشارات اميرالمؤمنين، چاپ اول، 1384ه. ش، قم، الهادي

32.  كتاب العين، خليل بن احمد الفراهيدي، متوفاي 175 ه. ق، تحقيق الدكتور مهدي المخزومي، الدكتور ابراهيم السّامراني، تصحيح الاستاد اسعد الطيب، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1414 ه. ق.

  1. 33.   كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، تحقيق، علي اكبر غفاري، مترجم منصور پهلوان، تاريخ نشر، بهار 1384، نشر، انتشارات مسجد مقدس جمكران.
  2. 34.   مستمسك العروة الوثقي، سيد محسن حكيم، احياء التراث العربي، بيروت، 1391 ق
  3. 35.   متن و ترجمه كتاب غيبت،‌ مترجم مجتبي عزيزي،‌ناشر: ‌انتشارات مسجد مقدس جمكران، تاريخ نشر پاييز 1386،‌ چاپ اول،‌ چاپ اسوه.
  4. 36.   مجموعه سخنان، توقيعات، ادعيه حضرت بقية الله، محمد خادمي شيرازي- قم. رسالت 1377.

37.  المعجم البلدان، شهاب الدين ابي عبدالله، ياقوت بن عبدالله الرومي البغدادي، متوفاي 626ه.ق، انتشارات احياء التراث، بيروت، چاپ جديد، ج6-5، ص214-66.

  1. 38.   المعجم الوسيط،‌قام باخراجه: ابراهيم مصطفي، احمد حسن الزيات، حامد عبدالقادر محمد علي النجار، المكتبة الاسلاميه، استانبول- تركيه. بي‌تا

39.  معجم مقاييس اللغه، لابي الحسين احمد بن فارس بن زكريا،‌متوفاي 395 ه ق. چاپ جديد، دار الاحياء التراث العربي، محقق الدكتور محمد عوض مُرعِب، الآنسه فاطمه محمد اصلان، چاپ اول 1422 ه- 2001 م.

40.  المكاسب و البيع، نائيني، ميرزا محمد حسين بن عبدالرحيم غروي، متوفاي 1355 ه ق، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، تاريخ نشر 1413 ه. ق. چاپ اول. قم- ايران.

  1. 41.   مناقب ال ابي طالب، ابي جعفر محمد بن علي بن شهر آشوب، انتشارات دارالاضواء، چاپ اول، سال 1379، ه.ش.
  2. 42.   موسوعة الكلمة، كلمة الامام المهدي7 السيد حسن الشيرازي، مكتبة الامين، ايران، قم، تاريخ 1324.
  3. 43.   موسوعة توقيعات الامام المهدي، محمدتقي اكبر نژاد، منشورات مسجد مقدس جمكران، چاپ اول، 1427ق.
  4. 44.   مهدی تجسم امید و نجات، عزیزالله، حیدری، انتشارات مسجد مقدس جمکران، بهار 1380، چاپ اول، قم.
  5. 45.   نامه‌هاي امام زمان،‌شيرين كارخانه اي،‌ انتشارات هنارس، قم، 1385،‌ چاپ اول
  6. 46.   النجم الثاقب، حسين بن محمد تقي نوري،‌مترجم ابراهيم بدوي، انوار الهدي قم، 1415، چاپ اول
  7. 47.   نشان از امام غايب، ركني يزدي، محمد مهدي، آستان قدس، مشهد، 1375، چاپ دوم
  8. 48.   النور الساطع في الفقه النافع، علي كاشف الغطاء، متوفاي 1414 ه. ق قطع وزيري.
  9. 49.   الوسائل الشيعه، حر عاملي، مؤسسه آل البيت.

50.  هدي الطالب في شرح المكاسب، مروج جزائري، سيد محمد جعفر متوفاي 1419 ه ق، مؤسسه دار الكتاب، تاريخ
1416ه‍ ق، چاپ اول، قم

 



[1] . معجم المقاييس اللغة، لابي الحسين احمد بن فارس بن زكريا.

[2] . المعجم الوسيط، قام باخراجه ابراهيم مصطفي... ج 1-2.

[3] . و التوقيع: رمي قريب لاتُباعِدُهُ كانك تريد ان تُوقِعُهُ علي شئ و كذلك توقيع الأزكان تقول: وقَّع اي:‌الق ظنَّك علي كذا

و التوقيع: سحج باطراف عظام الدا به من الرَّكوب و ربما تحاص عنه الشعر

[4] . كتاب العين، للخيل احمد الفراهيدي؛ و التوقيع: اقبال الصَّيقل علي السيف يحدده بميقعته و ربّما وُقَّعَ بحَجرٍ

و التوقيع: اثر الدم و السحج و التوقيع بالظن شبه الحزر و التوهُم

[5] . التوقيع: تظني الشئ و توهُّمه، يُقال وقَّع‌اي ألق ظنك علي شئ و التوقيع بالظن و الكلام و الرمي يعتمده ليَقَع عليه وهْمُه

[6] . لسان العرب، العدامة ابي الفضل جمال الدين محمد بن مكرم ابن منظور الافريقي المصري ج8.

[7] . منتهي الادب في لغة العرب، لغت نامه دهخدا، فرهنگ فارسي، لسان العرب.

[8] . كمال الدين، ص402.

[9] . الغيبة الصغري، محمد الصدر، ص434.

[10] . معجم مقاييس اللغة، ص 235.

[11] . المعجم الوسيط، ص159.

[12] . ترجمه المنجد، ص 329، ج2.

[13] . فرهنگ بندريگي، ج1، ص754.

[14] . كتاب العين، ج1، ص354.

[15] . محمد بهاء الدين عاملي، الوجيزه في علم الدرايه ص2 برگرفته از تاريخ حديث.

[16] . تاريخ حديث، كاظم شاثه چي، انتشارات سمت، چاپ اول، 1377،‌ص8.

[17] . المعجم الوسيط، ص774.

[18] . معجم المقاييس اللغه، ص885.

[19] . ترجمه المنجد، ج2، ص1691.

[20] . فرهنگ بندر ريگي، ج2، ص1719.

[21] . المعجم الوسيط،‌ص433.

[22] . المعجم مقاييس اللغه، ص 462.

[23] . كتاب العين، ص828.

[24] . ترجمه المنجد ص853، ج1.

[25] . فرهنگ بندرريگي، ص1109، ج1.

[26] . غيبة شيخ طوسي، ص345.

[27] . الاحتجاج، طبرسي، ص 602- 601.

[28] . المعجم الوسيط، ص961.

[29] . ترجمه المنجد، ص2108.

[30] . معجم مقاييس اللغه، ص966.

[31] . بندر ريگي، ج2،‌2269.

[32] . كتاب العين، ج3،‌ص1742.

[33] . سازمان وكالت، ص40.

[34] . المعجم الوسيط ج2، ص1055.

[35] . معجم المقاييس اللغه، لابي الحسين احمد بن فارس بن زكريا.

[36] . كتاب العين، للخيل بن احمد الفراهيدي.

[37] . فرهنگ بزرگ جامع نوين، عربي به فارسي، ترجمه المنجد، احمد سياح.

[38] . فرهنگ بندر ريگي، عربي به فارسي، محمد بندرريگي.

[39] . سازمان وكالت، ج1، محمد رضا جباري.

[40] . همان، ص36؛ قابل توجه است كه كاربرد وكيل در خصوص حسين بن روح زماني بوده است كه به منصب نيابت نرسيده.

[41] . با اندكي تلخيص از خورشيد در نهان ترجمه كتاب الغيبة شيخ طوسي، ج2، ص499.

[42] . رجال شيخ طوسي، ص 389.

[43] . سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه :، ج2، ص45 به نقل از تنقيح المقال، ج3، رقم 7783.

[44] . خورشيد در نهان، ج2، ص 500- 499.

[45] . همان،‌ص500.

[46] . همان، ص503.

[47] . غيبت شيخ طوسي، ص357.

[48] . خورشيد در نهان ، ج2، ص506.

[49] . رجال نجاشي، ص83، قال ابوعلي بن همام: ولد احمدبن هلال ستة ثمانين و مائة و مات سنة سبع و ستين و مائتين.

[50] . غيبته شيخ طوسي، ص361.

[51] . مناقب آل ابي طالب، ج4، ص433.

[52] . سازمان وكالت، ج2، ص460.

[53] . شيخ طوسي، ص362.

[54] . غيبة شيخ طوسي، ص362.

[55] . همان، ص363.

[56] . همان، ص356.

[57] . سازمان وكالت، ص464- 465 ج2، به نقل از تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم ص 17.

[58] . غيبة شيخ طوسي، ص365.

[59] . همان؛ ام كلثوم دختر ابوجعفر شبيه همين حديث را نقل كرده.

[60] . همان، ص 366.

[61] . برگرفته از غيبته شيخ طوسي، ص 369.

[62] . برگرفته از سازمان وكالت، ج2، ص469، البته با توجه به مواردي از اين دست مي‌شود آن را از جمله معجزات و كرامات او ناميد. 

[63] . همان، ص 372- 371.

[64] . همان، ص 370- 369.

[65] . همان، ص372.

[66] . كمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، ج2، ص273، ح37.

[67] . همان، ص278، ج39.

[68] . همان، ص391.

[69] . همان، ص192.

[70] . سازمان وكالت، ص476- 475.

[71] . العجم البلدان، شهاب الدين ابي عبدالله ياقوت بن عبدالله ‌ الرومي البغدادي،‌ متوفاي 626 ه. ق.

[72] . اثباة الوصيته، ص 246 به نقل از كتاب سازمان وكالت.

[73] . تاريخ الغيبة الصغرا، محمد صدر،‌ ص414.

[74] . غيبة الطوسي، ص394.

[75] . همان، ص395.

[76] . همان.

[77] . همان، ص 394.

[78] . غيبة، ص215.

[79] . همان، ص219.

[80] . همان، ص221.

[81] . جهت كسب اطلاعات بيشتر به بخش سوم مراجعه شود.

[82] . الخرائج و الجرائح، ج2، ص695، ح9.

[83] . كتاب الغيبة، ص192و 193و 195و 184.

[84] . همان، ص252.

[85] . همان، ص306.

[86] . همان، ص187.

[87] . كمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص235.

[88] . همان، ص236.

[89] . مرحوم شيخ همين توقيع را در ص345، ح295 ذكر نموده، در ضمن اين توقيع، نامي از نائب خاص به ميان نيامده و اين مورد از مواردي است كه مي توان از آن استنباط نمود كه در عصر غيبت صغرا نيز توقيع بر غير نواب اربعه شرف صدور يافته.

[90] . همان.

[91] . همان، ص236.

[92] . همان.

[93]. في بعض النسخ «ثمن القينه حرام» يعني الاماء المغنيات.

[94]. المائده: 102.

[95] . همان، صص240-237.

[96] . مرحوم شيخ طوسي اين توقيع را در صص519-515، ح247 و ص362، ح326 به صورت خيلي مختصر اشاره نموده و فقط به عبارت «و اما محمد بن عثمان العمري فرضي الله تعالي عنه و عن ابيه من قبلُ فانه ثقتي و كتابُه كتابي» بسنده كرده.

[97] . همان، صص240-237.

[98] . با توجه به تعاريف لغوي و اصطلاحي اطلاق توقيع بر اين دست حكايات مشكل است.

[99] . كمال الدين، ج2، ص240.

[100] . همان.

[101]. في بعض النسخ «الي أن تقوم الساعه».

[102]. اين مورد را مرحوم شيخ طوسي در كتاب الغيبة، ص281، ح239 متذكر شده است با اختلاف اندكي در سند و متن آن، كه مرحوم شيخ عبارت «فخرج اليّ: قد اقمناك مقام ابيك فأحمد الله» را اضافه بر متن شيخ صدوق آورده است. از اين توقيع و جريان، اين مطلب برداشت مي‌شود كه امام در بحرانها و سردرگمي‌ها دوستان و شيعيانشان را رها نمي‌كند.

ديگر اينكه در صدور توقيع لازم نيست كه واسطه سفير يا نائب خاص مانند نواب اربعه باشد بلكه امام4 در صورت ضرورت پيام خود را به فرستاده‌هاي ناشناس و معمولي هم مي‌فرستد البته با قرائني يقين آور.

[103] . همان، ص243-240.

[104] . همان، ص244.

[105] . همان.

[106] . همان.

[107] . همان، ص245.

[108] . همان.

[109] . همان، ص246. اين توقيع را شيخ طوسي در ص283، ج242 با اندك اختلافي در سند و متن ذكر نموده. در نقل شيخ طوسي بعد از درخواست براي غسل و نام گذاري جواب به صورت «لاتفعل» آمده كه در نقل شيخ صدوق اينگونه نيست.

[110] . همان.

[111] . همان.

[112] . همان، ص247.

[113] . لازم به ذكر است كه عبارت «من بعد موته» ظهور در تعدد توقيع دارد.

[114] . همان.

[115] . همان.

[116] . همان، ص248.

[117] . مرحوم شيخ طوسي اين مورد را در ص282، ح240 آورده است. آنچه از اين توقيع استفاده مي‌شود نبود حد و مرز در طرح شبهات و مسائل ديني كه امام با پاسخ به آنها اين پيام را به ما مي‌دهند تا ماداميكه شبهه جهت زدودن جهل و ناداني است بايد بدان پرداخت.

[118] . همان، ص249.

[119] . همان، ص250.

[120] . همان.

[121] . همان، ص251.

[122] . همان، ص252.

[123] . همان، ص252.

[124] . همان، ص252.

[125] . همان، ص254.

[126] . همان.

[127] . همان.

[128] . همان، ص254.

[129] . همان، ص255.

[130] . همان.

[131] . همان، ص256.

[132] . همان، ص257.

[133] . همان.

[134] . همان، صص261-257.

[135] . همان.

[136] . همان، ص262.

[137] . همان.

[138] . همان، ص263.

[139] . همان.

[140] . همان.

[141] . همان.

[142] . همان، ص263.

[143] . همان، ص266.

[144] . همان، ص266.

[145] . همان. مرحوم شيخ طوسي اين توقيع را در ص283، ح243 متذكر گشته لكن با عبارت «انك تحتاج ]اليه[ في سنة ثمانين» كه با متن شيخ صدوق متفاوت است «انه يحتاج اليه سنة ثمانين او احدي و ثمانين» و بار ديگر شيخ در صص298-297، ح253 تكرار نموده است.

[146] . همان، ص267.

[147] . همان، ص268.

[148] . همان.

[149] . همان، ص269.

[150] . همان، ص270.

[151] . مرحوم شيخ طوسي اين مورد را در ص308، ح261 ذكر مي كند و به متن توقيع تصريح مي كند كه عبارت است از «انك لاتزرق من هذه و ستملك جاريَةٌ ديليمَّةٌ منها وَلَدَين فقيهين» و در ص320، ح266 نيز تكرار مي كند و مجدداً تتمه‌اي از آن را در ح267 مي‌آورد.

[152] . همان.

[153] . همان، ص271.

[154] . همان، صص222-271.

[155] . مرحوم شيخ طوسي همين مورد را در ص321، ح268 تكرار نموده است.

[156] . همان، صص276-273.

[157] . به نظر مي‌رسد پيام به صورت شفاهي بوده است و اطلاق توقيع بر اين گونه احاديث درست نمي‌باشد. در ضمن عين همين داستان را مرحوم شيخ طوسي در ص317، ح265 يادآور شده است.

[158] . همان، صص278-277.

[159] . لازم به ذكر است كه مرحوم شيخ صدوق عيناً همين جريان را درمورد 27 كتاب كمال الدين نقل مي كند در نتيجه از موارد تكراري مي باشد. در ضمن مرحوم شيخ طوسي اين مورد را در حديث شماره 269 به صورت مختصر و در حديث شماره 273 به صورت مفصل بيان فرموده است.

[160] . همان، ص281-287.

[161] . همان.

[162] . همان.

[163] . همان، ص282.

[164] . همان، ص282.

[165] . مرحوم شيخ طوسي عيناً همين توقيع را در ص566، ح271 يادآور مي شود.

[166] . همان.

[167] . همان، ص284.

[168] . مرحوم شيخ اين توقيع را در ص 628، ح323 تكرار نموده است.

[169] . همان، صص286-284.

[170] . همان، صص294-287.

[171] . همان، صص295-294.

[172] . همان، صص297-295.

[173] . همان، صص299-297.

[174] . همان، صص301-299.

[175] . همان، صص302-301.

[176] . همان، ص305-302.

[177] . مرحوم شيخ طوسي اين توقيع را متعرض مي شود و فقط قسمت اول توقيع كه مربوط به ثمره نماز است را ذكر مي كند، ص524، ح250.

[178] . همان، ص305.

[179] . همان، صص301-299.

[180] . همان، صص301-299.

[181] . كوتكين بن ساتكين ترك از سرداران و فرماندهان سپاه مهتدي عباس بود (ترجمه كتاب الغيبة، مجتبي عزيزي، ص501 به نقل از تاريخ طبري ج9، ص465، دار التراث بيروت)

[182] . همان، ص282، ح241.

[183] . همان، ص284، ح244.

[184] . نساء، آيه 59.

[185] . كتاب الغيبة، ترجمه مجتبي عزيزي، ص508-504، ح245.

[186]. نساء: 59.

[187]. از سياق جملات اين گونه بر مي آيد كه مقصود حضرت، جعفر كذاب است. بنابراين ابن ابي غانم قزويني از طرفداران جعفر كذاب بوده است.

[188] . همان، ترجمه مجتبي عزيزي، ص508-504، ح245.

[189] . اين توقيع و چندين مورد ديگر از مواردي است كه صدور توقيع و ارسال آن بدون واسطه نواب اربعه صورت گرفته است كه همگي اين موارد شبهه وارده در توقيعات شيخ مفيد را مرتفع مي كند و نكته حائز اهميت اينكه در اين دست توقيعات با وجود سفراء خاصه بواسطه ديگران نيز ارسال شده.

[190] . همان، ص515-508، ح246.

[191]. احقاف: 1-6.

[192] . همان، ص515-508، ح246.

[193] . همان، ص520، ح248؛ نكته: اين كه كارها را به اهل آن سپرد و براي دريافت جواب بايد از طريق برگزيدگان حضرت وارد عمل شد.

[194] . همان، ص 522، ح249.

[195] . همان، ص 296- 297، ح251.

[196] . همان، ص 297، ح252.

[197] . همان، ص 299-302، ح255.

[198] . مرحوم شيخ طوسي در ح254 به اين داستان بصورت خيلي خلاصه پرداخته است.

[199] . همان، ص302، ح256.

[200] . اين قصه را مرحوم شيخ طوسي با اندكي اختلاف از جهت اختصار و عدم اختصار در احاديث 257، ص540-536 و 272 صص568-566 تكرار كرده است.

[201] . همان. ص304، ح257.

[202] . همان، ص307، ح258.

[203] . همان، ص307،‌ ح259.

[204] . همان، ص 308، ح260.

[205] . همان، ص309، ح262.

[206] . شهري مين مراغه و زنجان.

[207] . لقمان، آيه 34، 2ص، آيه26 و 27.

[208] . همان، ص310، ح263.

[209] . همان، ص315، ح264.

[210] . همان، ص322، ح270.

[211] . همان، ص628، ح313.

[212] . همان، ص 362، ح325.

[213] . همان، ص364، ح331.

[214] . همان ص372، ح344.

[215] . همين گونه مرحوم مجلسي در بحار ج53، ص150 نقل مي كند. و لعله تحريف من «ابن هلال» لان ابن بلال و ان كان من السفراء المذمومين و لكنه ليس مسمي باحمد بن محمد، و هو المكني بابي طاهر محمد بن علي بن بلال الذي يأتي في ذكر المذمومين أنه و احمد بن هلال العبرتائي الكرخي من المذمومين ايضاً كما يأتي في ذكر المذمومين من مدعي النيابه و السفارة، غيبة‌ شيخ طوسي، ح373.

[216] . مرحوم مجلسي مي فرمايد: «و انها من تتمه ماكتب السائل:‌اي كنت قديماً اطلب اثبات هذه التوقيعات، هل هي منكم أولا؟‌لكن الظاهر انه قد سقط صدر هذا السوال و انها سؤال آخر. لا من تتمه السؤال الاول» اين عبارت باقيمانده سوال است در واقع اين گونه بوده كه من از ديرباز دنبال اثبات صحت اين توقيعات بودم كه آيا اين توقيعات از شماست يا خير؟ مرحوم مجلسي مي فرمايد ظاهراً ابتداي سوال حذف شده و اساساً اين سؤال ديگر است نه تتمه سوال اول بحار، ج53، ص150.

[217] . مرحوم مجلسي مي فرمايد: ظاهراً با توجه به «نسخة الدرج» اين توقيع و نسخه متضمن سؤالات متفاوت است كه جواب هر كدام از آنها در حاشيه آن نوشته شده و بنابراين آنها را به صورت سؤال هاي متفاوت مطرح مي كنيم.

[218] . احتمال دارد كه منظور از لفظ «علماء» ذوات مقدس ائمه هدي عليهم‌السلام باشد كه به جهت تقيه اينگونه تعبير شد.

[219] . همان، ص650، ح345.

[220] . مرحوم مجلسي مي فرمايد: قوله «نسخة الدرج»‌اي نسخة الكتاب المدرج المطوي» كتبه اهل قم، و سألوا عن بيان صحته، فكتب7 ان جميعه صحيح. بحار53، ص154.

[221] . مرحوم مجلسي مي فرمايد: عبد عن المعان برمز «ص» للمصلحة و حاصل جوابه7: ان هؤلاء كاتبوني و سألوني فاجبتهم و هو لم يكاتبني من بينهم، فلذا لم ادخله فيهم و ليس ذلك من تقصير و ذنب بحار ج53، ص154.

[222] . مرحوم مجلسي مي فرمايد:‌قوله:‌«و قبلك اعزك الله» خطاب للسفير المتوسط بينه و بين الامام7 او للامام تقية. و قول «اطال الله بقائك» آخراً كلام الحميري ختم به كتابه. بحار، ج53، ص154.

[223] . همان، ص654، ح345.

[224] . همان، ص650ص655.

[225] . همان.

[226] . در اين كه مراد از لفظ «العالم» در عبارت كدام امام معصوم است نقل مختلف است در ترجمه آقاي جلالي ج2، ص534 منظور را امام موسي بن جعفر7 بيان كرده و در ترجمه آقاي عزيزي ص 655 مراد از واژه «العالم» حضرت اميرالمومنين بيان كرده است.

[227] . همان، ص656.

[228] . همان.

[229] . سوره تكوير/ آيه19.

[230] . سوره تكوير/ آيه 21.

[231] . سوره تكوير/ آيه 21.

[232] . همان، ص 378- 373، ح345.

[233] . ترجمه كتاب الغيبة الشيخ الطوسي، مجتبي عزيزي، ص 658- 653.

[234] . مراد از بعضي از فقهاء حضرت بقيت‌الله الاعظم ارواحناه فداء است كه به خاطر احتياط و تقيه به اين عنوان آمده است.

[235] . كلمه الخماهن به معناي سنگي است كه بسيار سخت است و عرب به آن حجر حديدي يا سنگ آهني مي گويد و از آن نگين انگشتري مي سازند.

[236] . همان، ص661.

[237] . همان.

[238] . قد تكرر في الحديث ذكر الخمر و السجود عليها و هي بالضم تجاوة صغيرة‌ تعمل من سعف النخل و تزمل بالخيوط (مجمع البحرين) غيبة، شيخ طوسي،‌ص380.

[239] . همان،ص662.

[240] . همان.

[241] . همان.

[242] . همان، ص663.

[243] . الظاهر: ان المراد من «قوم صالحين» الائمه عليهم‌السلام. راجع الوسائل: ج3، باب8 من ابواب لباس المصلي.

[244] . همان.

[245] . همان، ص663.

[246] . ميقات اهل العراق: وادي العقيق و افضله المسلخ ثم غمرة ثم ذات عرق و هو آخر الوادي.

[247] . همان، ص664.

[248] . قال في القاموس:‌عطن الجلد كفرج و انعطن: وضع في الدباغ و ترك فاضد او نضح عليه الماء فدفنه فاسترخي شعره لينتف و عطنه يعطنه و يعطنه فهو معطون.

[249] . همان.

[250] . همان، ص665.

[251] . همان، ص666.

[252] . غيبة شيخ طوسي، ترجمه مجتبي عزيزي ص 667- 659، ح346.

[253] . احتجاج-ترجمه جعفري، ج‏2، ص: 605-604.

[254] . همان، ص605.

[255] . احتجاج، ترجمه جعفري، ج‏2، ص: 629.

[256] . احتجاج-ترجمه جعفري، ج‏2، ص: 630.

[257] الروضه البهيه، شيخ زين الدين بن علي بن احمد بن تقي معروف به شهيد ثاني، ج3، ص139.

[258] . الوسائل، باب 27 من ابواب غسل الميت، ج2

[259] . مستمسك العروة الوثقي، ج4، ص127

[260] . الوسائل، باب3 من ابواب الانفال و مايختص بالامام، حديث6.

[261] . مستمسك، ج4،‌ص397.

[262] . النور الساطع، ج2، ص381.

[263] . هدي الطالب في شرح المكاسب، ج4، ص489.

[264] . وسائل الشيعه ، ج12،‌ص250،‌الباب 1 من ابواب عقد البيع و شروطه، ح8، رواه محمد بن عبدالله بن جعفر الحميدي

[265] . الوسائل، باب 11، من ابواب صفات القاضي، ح9.

[266] . الدر النضيه في الاجتهاد و التقليد، ج1، ص 293- 292.

[267] . المكاسب و البيع للميرزا النائيني،‌ ج2، ص36.

[268] . مکاسب، ج2، ص127.

[269] . المکاسب، ج2،ص127.

[270] . همان، ص154.

[271] . المکاسب، ج2، ص154.

[272] . همان.

[273]. همان.

[274] . همان، ص155.

[275]. همان، ص153.

[276] . همان، ص154.

[277] . همان.

[278] . همان.

[279] . كافي، ج1، ص513.

[280] . غيبة، ص216.

[281] . همان، ص185.

[282] . براي نمونه مي توان به جريان صدور توقيع ناحيه مقدسه در لعن احمد بن بلال وكيل امام هادي7 اشاره كرد. كه داراي جايگاه ويژه‌اي بود و برخي از شيعيان در لعن او شك نمودند كه امام7 توقيع مفصل ديگري در تأئيد مكتوب اول صادر نمودند «... فانه لاعذر لأحد من موالينا في التشكيك فيما روي عنّا ثقاتنا»، (رجال كشي، ص536، ح1020.

شايد شناخته شدن خط امام از عوامل رفع عذر شيعيان بوده است كه امام7 اينگونه حجت را تمام مي كند.

[283] . رجال كشي، ص525، ح1007 و كتاب الغيبة، شيخ طوسي، ص228.

[284] . كمال الدين، ص434، 433.

[285] . كمال الدين، ج2، ص236، باب45، ج3.

[286] . همان.

[287] . الغيبة، ص28، ح245.

[288] . همان، ص290، ح274، در ضمن شيخ طوسي همين توقيع را در ص362، ح326 تكرار مي‌كند.

[289] . همان، ص356، ح318.

[290] . همان، ص362، ج324.

[291] . همان، ص363، ح327.

[292] . کمال الدين، ج2، ص263.

[293] . همان، ص306.

[294] . همان، ص282.

[295] . همان، صص 295-294.

[296] . کمال الدين، ج2ف ص266.

[297] . همان، صص305-302.

[298] . كتاب الغيبة، ترجمه مجتبي عزيزي، ص508-504 و صص515-508.

[299] . همان، ص287.

[300] . كوتكين بن ساتكين ترك از سرداران و فرماندهان سپاه مهتدي عباس بود (ترجمه كتاب الغيبة، مجتبي عزيزي، ص501 به نقل از تاريخ طبري ج9، ص465، دار التراث بيروت)

[301] . همان، ص282، ح241.

[302] . کمال الدين، ج2ف ص243-240

[303] . همان.

[304] . همان، ص245.

[305] . همان، ص284.

[306] . همان، ص268.

[307] . غيبة، ص281، ح239؛ اين توقيع در توقيع شماره8 باب 45، ص241 تكرار گرديده است.

[308] . الغيبه، ص281، ص239.

[309] . همان، ص628، ح313.

[310] . همان، ص307،‌ ح259.

[311] . همان، صص276-273.

[312] . کمال الدين، صص276-273؛ به نظر مي‌رسد پيام به صورت شفاهي بوده است و اطلاق توقيع بر اين گونه احاديث درست نمي‌باشد.

[313] . همان، ص236.

[314] . همان، ص284، ح244.

[315] . همان، ص309، ح262.

[316] . غيبة شيخ طوسي، ص287، خورشيد در نهان، ج2، ص409.

[317] . همان، ص285.

[318] . لازم به يادآوري است كه براساس تحقيقات بعمل آمده لزوماً همگي اسامي مذكور به صورت مستقيم مخاطب توقيعات نبوده‌اند.

[319] . في نسخة «ق» النجروح، و في كمال الدين المحروج.

[320] . اعلام الوري في اعلام الهدي، فضل بن حسن طبرسي، ج2، ص75- 74- 273.

[321] . الغيبه، ص519-515.

[322] . تاريخ غيبت کبري، ترجمه سيد حسين افتخار زاده، ص166.

[323] . پيشتر به موارد مشابه در فصل توقيعات وارده بر غير نواب پرداخته شده است.

[324] . سباء، آيه 18.

[325] . کان الدين، ج2، باب 45، ص236.

[326] . همان، ص241.

[327] . همان، ص282.

[328] . الغيبه، ترجمه عزيزي، صص508-504، ح245.

[329] . همان، ص515-508.

[330] . کمال الدين، ج2، ص243.

[331] . همان، ص244.

[332] . همان، ص245.

[333] . همان.

[334] . همان، ص247.

[335] . همان، ص249.

[336] . همان، ص261.

[337] . همان، ص262.

[338] . همان، ص263.

[339] . همان، ص264.

[340] . همان، ص266.

[341] . الغيبه، شيخ طوسي، ص282،ح240.

[342] . تا ظهور، ج1، صص271-270.

[343] . کلمه المهدي، ص181.

[344] . بحار، ج53، ص255.

[345] . نسبت دادن كلام به شخصي كه او را نگفته است محل تأمل و دقت است.

[346] . فرهنگ سخنان امام زمان، محمد دشتي، ص374 به نقل از قصص العلماء، ص399، چاپ اسلاميه تهران، عبقري الحسان، ج2، ص112، س10، عنايات حضرت مهدي4 به علماء و مراجع، ص50.

[347] عنايات حضرت مهدي به علماء و مراجع تقليد، کريم جهرمي، ص110. عنايات حضرت مهدي به علماء و طلاب محمد رضا پافقي اصفهاني، ص141. جهان بعد از ظهور، محمد خادمي شيرازي، ص83، فرهنگ سخنان حضرت مهدي، محمد دشتي، ص373.

[348] . تا ظهور، ج1، ص271 به نقل از مشاهير دانشمندان ايران، ج4، ص375، شيخ رازي.

[349] . از احاديث مشترک و متواتر نزد فريقين حديث من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهليه» است.

[350] . احاديث يحتج بها الشيعه، عبدالرحمن محمد سعيد الدمشقيه، ج، ص449.

[351] . اصول مذهب الشيعه الاماميه الاثني عشريه عرض و نقد، ناصري عبدالله بن علي قفاري، ج3، ص1113، برو تو کولات ايات قم حول الحرمين المقدسين، عبدالله. الغفاري، ج1، ص20.

[352] . البته اين نظر برخي از فقهاء شيعه نيز مي‌باشد.

[353] . رافضه المدينه النخاوله، ج1،ص111، مجموع مولفات تاريخ الرافضه، ج80، ص110.

[354] . وجاء دور الجوس، نرم افزار مکتبه الشامله، ج1، ص95.

[355] . منهاج السنة، ج8، ص248.

[356] . الفاضح لمذهب الشيعه الاماميه، السيد حامد الادريس، ج1، ص25، مکتبه الشامله.

[357] . موسوعه البحوث و المقالات العلميه المهدي المنتظر الحقيقه و الخرافه، علي بن نايف الشحود، ص7.

[358] . همان، ص8.

[359] . الغيبة، ترجمه مجتبي عزيزي، ص688 ـ 687.

[360] . همان، ص714 ـ 713.

[361] . همان.

[362] . همان، ص688.

[363] . ابوالحسن بن فرات وزير مقتدر بالله عباسي است.

[364] . همان، ص689.

[365] . تاريخ عصر غيبت، ص334 به نقل از تنقيح المقال، ج1، ش2723.

[366] . سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه، ج2، ص676 به نقل غيبة شيهخ طوسي.

[367] . ر.ك: سازمان وكالت، صص698 ـ 696.

[368] . مكان‌هاي مختلفي براي محل تولدش بيان شد مانند: خراسان، نيشابور، مرو، طالقان، ري، فارس، كوهستان.ل

[369] . سازمان وكالت، ص705، به نقل از مجالس المؤمنين، قاضي نورالله شوشتري، ج2، ص38.

[370] . الغيبة، ترجمه عزيزي، صص696 ـ 695.

[371] . ر.ك: الغيبة، صص691 ـ 696.

[372] . آخرين اميد، داود الهامي، 151، به نقل از ترجمه آثار الباقيه، ص275.

[373] . همان، به نقل از حديقه الشيعه، ص737.

[374] . الاحتجاج، طبرسي، ح2، ص553.

[375] . تاريخ عصر غيبت، پور سيد آقايي و ...، ص338، به نقل از تنقيح المقال، ج1. ش2079.

[376] . نقل مرحوم شيخ طوسي از داستاني، پرده‌برداري از ريشه‌هاي انحرافي عقيده در ابتداء كار مي‌كند اينگونه مي‌نويسد: ابو عبد الله حسين بن احمد حامدي بزاز كه پيرمرد گوشه‌گيري بود گفت: از حسين بن روح شنيدم كه مي‌گفت: وقتي كه محمد بن علي شلمغاني كتاب تكليف را انجام داد  و نوشت، شيخ ابوالقاسم گفت: كتاب را برايم بياوريد تا آن را ببينم. كتاب را برايش آوردند و او هم آن را مطالعه كرد و گفت: چيزي ]خلافي[ در آن نبود إلا اين كه در دو سه جا به ائمه: رواياتي نسبت داده است كه دروغ است و بر اهل بيت دروغ بسته است. خدا لعنتش كند؛ غيبة شيخ طوسي، ص708.

[377] . رجال نجاشي، ص378.

[378] . همان، ص709 ت 708.

[379] . پذيرش اين مطلب كه او هيچگاه واسطه حسين بن روح با شيعيان نبوده در تضاد است با مواردي كه كاشف از اين نوع ارتباط مي‌باشد و بررسي اين مطلب نيازمند مجالي ديگر است. كتاب الغيبة، ص302، ح256 و ص304، ح257.

[380] . همان، ص699 ت 698.

[381] . همان، ص700 ـ 699.

[382] . همان، ص720 ـ 701.

[383] . حلوليه: معتقد هستند محمد و علي نه متولد شده‌اند و نه كسي از آن‌ها متولد شده است بلكه خداوند در آن‌ها  حلول كرده است. به اعتقاد شيعه اين‌ها همه مشرك و نجس هستند.

[384] . همان، ص707.

[385] . ]ابن ابي عزاقر[ اين جمله در ادامه روايت ابن داوود آمده است.

[386] . همان، ص 678، ج359.

[387] . همان، ح360.

[388] . آخرين اميد، به نقل از ربيع الشيعه، ص131، به احتمال قوي كتاب ربيع الشيعه همان كتاب اعلام الوري طبرسي است كه به اشتباه به ابن طاووس نسبت داده شده.